داستان کلان در آثار ابراهیم گلستان و ریشه‌های آن در ادبیات ایران

پنجشنبه، 11 اسفند 1390، ساعت 2.30، سالن شکوئی، دانشگاه تربیت مدرس
دومین همایش ملی نقد ادبی ایران: نشانه‌شناسی ادبیات

لیلا صادقی

چکیده

بنا به گفته‌ی ون‌دایک (1980)، پدیده‌ها دارای دو ساختار خرد و کلان هستند. ساختار خرد به اجزای یک اثر و زنجیره‌ی جمله‌ها در گفتمان می‌پردازد و ساختار کلان در سطحی بالاتر به پردازش اثر که پیرنگ یا مفهوم کلی اثر را شامل می‌شود. در اثر تعامل میان این دو ساختار، ساختار دیگری ایجاد می‌شود که داستان کلان نامیده می‌شود. وجود چنین ساختاری در ادبیات کلاسیک ایران، مانند ساختار منطق‌ الطیر، اثر عطار نیشابوری مسبوق به سابقه است که در آن یک داستان واحد به نام سیمرغ از روایت‌های متکثر سی مرغ ایجاد می‌شود. 
پرسش این پژوهش چیستی داستان کلان و چگونگی شکل‌گیری آن در گفتمان داستانی است و اینکه چگونه ساختارهای خرد و کلان برای ساختن یک داستان واحد با یکدیگر سازگار می‌شوند؟ فرضیه‌ی این پژوهش وجود ساختاری است که در اثر تعامل ساختار کلان و خرد در آثاری از جمله آثار ابراهیم گلستان رخ می‌دهد و به مثابه‌ی لایه‌ای عمل می‌کند که ساختارهای ازهم گسسته را به‌واسطه‌ی استفاده از ابزارهای انسجامی، بینامتنی، پیرامتنی و برون متنی به هم پیوند می‌دهد و رمان‌گونه‌ای متشکل از داستان‌های کوتاه شکل می‌دهد. پیوند این داستان‌ها به واسطه‌ی داستانی‌ ناگفته که همان داستان کلان است، شکل می‌گیرد و از سوی خواننده قابل استنتاج است. در نتیجه، آثار داستانی صرفاً در سطح ساختار خرد و کلان رخ نمی‌دهند و ساختار دیگری به نام داستان کلان در یک اثر وجود دارد که از وجود روابط میان عناصر و تعامل میان ساختارهای مختلف در متن ایجاد می‌شود.

کلید واژه‌ها: ساختار خرد، ساختار کلان، داستان کلان، بینامتنیت، ابراهیم گلستان.

/ 44 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علیرضا

سلام خانم صادقی! من چند ساله متن ادبی مینویسم البته اگر بشه جزو این دسته حسابشون کرد...سعی میکنم مهتوا و منظورم رو دقیقا با حسم انتقال بدم و متن های خیلی زیادی رو انجوری نوشتم دوست داشتم شما هم نظرتون رو راجعبه متن هام بدید از اینکه متنمو یه نگاهی میکنید ممنونم... از نوشته های خودم آخرین ترانه باران را زیر شیروانی و کنار شب بو ها خواندیم باهم ، هیچ یادت هست! همان ساعتی که از هجوم تنهایی ها به من پناه آورده بودی ! همان لحظات سنگین سکوت! و زمانی که اندک آغوشی نیاز داشتی تا من باشم و تو! و خدایی که به تصویر کشیده بود عشق زمینی را . . . من خواندم ترانه را ، تو نیز آنرا تکرار کن حتی اگر منی نبود روزی حتی اگر من و تو یک روز ما نبودیم ! اما . . . شاید گاهی وقتی در جاده های زندگی به باران خوردی و زیر درختی لحظه ای مکثی به اندازه خاطرات کردی ترنم باران تو را یاد نم چشمان من بندازد.... وآرام و آهسته زیر زبانت آنرا زمزمه کنی! ترانه باران را !ترانه خودت....

علیرضا

اینم دوتا دیگه از نوشته هامه... من هرشب به منحنی و خم آلود شب نگاه میکنم! زمانی که بی شک تو نیز چشم به راه ، بی هوا چشمانت را به آسمان میسپاری! و من ماه را غرق نور میبینم که از دورترین فاصله ها انعکاس چهره ات را با چشمانم آشنا میکند! که با تلالوء اش همه چیز در ساعتی از شب رنگ میبازد! و زمان را مکثی خواب آلود در بر میگیرد! و آن زمان لحظه ایست که تو متولد میشوی . . . با همین شور و همین حرارت! و زمین را عطش حضورت خشک میکند![گل] .-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.- ستارم را که برمی دارم وچنکی با حصرت به تار های بی پودش با دلی گرفته رها میکنم و اوهم مرا از خود بی خود میکند! چشمانم را که میندم نت ها و خطوط حاملش ، کلید سٌل اش به هم گره میخورند! از صدای ساز گریه ام میگیرد وقتی با اندوه زیر دستانم میلرزد! وقتی غیر مستقیم میگوید توان سروده هایم را ندارد . . . و تک نوازی تمام میشود! بی آنکه همراهی داشته باشد . . . گاهی ما با غم هایمان همان ساز ها هستیم! کاهی تک نوازی فشنگ است گاهی هم زیر نوایی که دلخوشمان کند [گل]

پژمان الماسی‌نیا

در ابتدای بیست و نُه سالگی، پس از سفر طولانی نوروز، با آرزوی یازده ماه سلامتی و شادی برای شما بازگشته‌ام. امیدوارم بتوانم «چای تلخ» را از این به‌بعد، هر دو هفته یک‌بار، جمعه‌ها به‌روز کنم و شما را نیز بیشتر و بهتر بخوانم. برقرار و مانا باشید. با احترام و دوستی پژمان الماسی‌نیا

داود قاسمی

سلام وب جالبی دارید ممنون میشم به وب من هم سر بزنید وبانظراتتون باعث زیباتر شدن وب من بشید

م3طفی

سلام . ارادت از وبگردی هام با وب شما آشنا شدم . خبرهای گوناگون و پر مغز رو قرار دادید. منتهی این پست آخر رو بهش دیر رسیدم وگرنه شرکت میکردم . امیدوارم روز و روزگار همان باشد که شما میخواهید . ازتون خواهشی دارم به وبلاگم سر بزنید و در مورد نوشته هایم نظر بدید اگر حوصله و وقتتون اجازه دارد . باقی بقای شما

behzad

bi nazire... اه...ای باغ،بنفشه....دلم این شب ها چه بی ستاره است... دلم هنوز چشم به راه یک مسافر،خسته است...دلم خسته است... هنوز هم سایه ی قامت رعنای تو پشت پنجره های خونه است... دلم هنوز هم تنگه و دلتنگی برای با تو بودن یک بهانه است... من پاییز را میخواهم و پاییز،هنوز هم یک خاطره ی عاشقانه است... غروبی سرد در راه است و این غروب پایان دلتنگی این دل دیوانه است... سلام ای خدای تنها تر از من،دلم چندیست در حسرت لمس یک آغوش مادرانه است... بهزاد

اسی

سلام خیلی عالی بود موفق باشی

اسی

سلام خیلی عالی بود موفق باشی

مهدی ملک‌زاده

دوستان... همگی دعوتید به کافه کتاب. کتاب‌‌هایی که می‌ارزند به خواندن...به داشتن... http://www.cketab.com https://www.facebook.com/groups/cafeketab با مهر و ارادت