شهری که بمیرم

خاطره‌ای درد می‌کشد

توی دست‌هایم که بسته نمی‌شوند

از دری که منتظر است

نرم می‌شود دیوار

نفس می‌کشد زیر عکس تو

بوی کاغذ و کاه می‌دهد تنت

بوی کلمه‌ای که هر لحظه می‌کاهد از من

تو شهری می‌شوی که به دنیا آمده باشم

 خیابانی که راه رفته باشم

اتاقی که بسته باشم چشم‌ها را

چراغی که روشن می‌کند اتاقم را

از سقف آویزان است و

من می‌شوم شهری که در آن بمیری

/ 9 نظر / 12 بازدید
محمد

سلام خانم صالحی/هم به سایتتون سرزدم هم به وبلاگ/عالیبود وخصوصاشعراتون/باشما ازطریق مزدک پنجه ای اشنا شدم من کارشناس تاترم یه گروه کوچیک دارم وکارایی میکنم خوشحال میشم به وبلاگم سربزنی منتظرپیغامتون هستم http://selveya.persianblog.ir/ من میشوم شهری که دران بمیری.

میرزاها

سلام زیبا بود. شما به شعری از من دعوت هستی نظر با شما میرزاها http://mirzaha.blogfa.com

فرهادکریمی

سلام استاد چاپ کتاب جدیدتان تبریک بی صبرانه منتظر خواندنش هستم

علیرضا شکرریز

سلام اتفاقی اینجا رسیدم کار زیبایی بود تخیل با معنایی عمیق با نقدهایی که بر یک پیاله پنجه ی عباس رفت به روزم مانا باشید

مسعود ضرغامیان

شعر خوبی ست . چند پیشنهاد 1- به نظرم پنجره بهتر می تواند باز بودن دستها را متبادر کند و در عین حال انتظار2- بوی دوم فکر می کنم نباشد تاویل پذیری بهتری خواهد داشت چون ابتدای سطر قبل آمده است 3- باشم دوم نیزنبودش بهتر است به همان دلیل قبلی 4- توجه کنید سه فعل باشم در سه سطر پی در پی جالب نیست . به هر صورت این از خصوصیات یک شعر خوب است که انسان را به حرف در می آورد . با درود

محسن

من می‌شوم شهری که در آن بمیری khayli ziba bood merc