<> شعر - Leila Sadeghi
 

Leila Sadeghi

Read Story, Dream Story, Be a Story

پیشکش به سمانه مرادیانی
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۳  
پیشکش به سمانه مرادیانی
که به جای ما خودش را مرد


قرص برنج می خورم روزی یکبار 
که سمانه ای بروید از من در این گورستان
به جای برنجی که برای شام رنجیده ام
که روزی یکبار نه، هزار بار درو می کنم خودم را
به جای آنکه هر روز با بمبی در یکی از ایستگاه های عمومی منفجر شوم
برنج یعنی که رنجی تدریجی بشود جزئی از من
برای تمام کردن همه کسانی که شبیه من برنج نمی خورند

-----------------
لیلا صادقی

 

سمانه مرادیانی، شاعر و مترجم، متولد 1364


کلمات کلیدی: شعر
 
به یاد برادرم که سال‌هاست می‌میرد
ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٧  

در همه ناپیدا دریچه‌ای پیدا

و آسمانی که نیمی از تو را پوشید

برای نیم دیگرش باز کن دگمه‌های پیرهنت را، تنت را

چشم‌هایت را که روشن می‌شوند برای آمدنم

 

...- دیشب برادرم مرد-

 

تکه‌ای از چشم‌هایم تاریک‌‌تر از ریشه‌هایی که راه نمی‌برند به جایی

خواب من می‌شود کبوتری از این شاخه به آن شاخه

لانه‌ای می‌سازد روی مرتفع‌ترین آه

که تخم‌هایش وقفه‌ای است در تاریکی

تا باز شوند

چراغ را خاموش کن. بیا ببین!

 

١٣٧٧/٢/٣٠


کلمات کلیدی: شعر
 
ترسناک‌ترین جای جهان
ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٢  

به تو فکر نمی‌کنم از اینکه ترسناک‌ترین جای جهانی
جایی که پرنده‌ها نمی‌پرند از روی شاخه‌ها
وقتی که کسی تیرباران می‌شود از فرط کفش‌هایی که
...همیشه کوچک‌تر از پاهایش
می‌رسند به شهری که دو نیم می‌کند آدم‌ها را

به تو هرگز از اینکه دست‌هایم را خیال می‌کنم گرفته‌ای
برای عبور از این خیابان
به تو نمی‌شود حتا یک لحظه برای قدم‌هایی که سربریده‌اند
برای اینکه سربلند، بلندتر از درختی که قطع می‌شود
از اینکه ریشه می‌دوانی در این دورترین راهی که قطع می‌شود

مرگ بر تیری که فریاد می‌زنی توی سینه‌ام
بر روزهایی که می‌گذری از رگ‌های پیرهنم
ببین چطور شکافته می‌شوی هر لحظه از تنم
از این کوچه‌هایی که سنگ‌فرش می‌شوند و
دست‌هایم که برای عبور از این خیابان
بسته می‌شوند به ترسناک‌ترین جای جهان


کلمات کلیدی: شعر
 
راه دور می‌شود از رفتن
ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱۸  

به شکل غم‌انگیزی راه دور می‌شود از رفتن
کلمه‌ می‌سوزد از درختی که به یاد تو دلتنگم
به شکل غم‌انگیزی می‌خندم
به کوه‌هایی که بغل کرده‌اند آسمان را
به پل‌هایی که خوابیده‌اند روی رودی که نمی‌رود
به نفس‌هایی که بند می‌آیند پشت این سد
به آبی که می‌افتد پشت پا
روشن می‌کند چشمم را دلتنگم
کاش برسد دستت به شکل غم‌انگیزی به گردم
من از گردم و برمی‌گردم به گردم


کلمات کلیدی: شعر
 
به مناسبت روز جهانی زن در مجله شعر
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٧  

ویژه‌نامه شعر زنان

به مناسبت 8 مارس

 

شعر کلاغ از لیلا صادقی

 

برای خواندن شعر اینجا را کلیک کنید


کلمات کلیدی: شعر ،کلمات کلیدی: خبر
 
محلی از اعراب
ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢۳  

روزنامه فرهیختگان

 

محل من از اعراب به بیابانی می‌رسد

خالی از سکنه

خالی از تفنگی که شلیک می‌کند

به لک لک‌های روی تنم

به دودکش‌هایی که لانه می‌کنم از فرط تنهائی

که طواف می‌کنند دلم را که سنگ

که تنگ می‌شود از دودی که می‌رود توی چشمم

 

شهری که از تو شروع می‌شود

چرا نمی‌گذرد از رودی که می‌دود تا بیابان

آن طرف‌تر از چشم‌هایی که می‌بندی

قطاری رد می‌شود از انگشت‌هایم

که می‌شمرد که می‌شمرد این روزهایی که می‌روی

پیاده می‌شوم قطره قطره

تا آخر همین ایستگاه

به دریایی که چشم‌هایت را باز می‌کنی و

تمام می‌شود سرم روی شانه‌ات.


کلمات کلیدی: شعر
 
برنامه رادیویی خاک: ویژه‌ی شعرخوانی لیلا صادقی، شاعر و داستان‌نویس تجربه‌گرا
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٧  

رادیو زمانه

برنامه رادیویی خاک ویژه‌ی شعرخوانی لیلا صادقی، شاعر و داستان‌نویس تجربه‌گرا
حسین نوش‌آذر 

حسین نوش‌آذرـ یکی از مشکلات فرهنگی بزرگ ما گسستگی نسل‌ها و تکرار مکرر تجربه‌هاست. شاید هم این یکی از ویژگی‌های هنر باشد که حرف تازه‌ای اصولاً در میان نیست و هر کار تازه‌ای که ارائه می‌کنیم، هر چقدر هم که تجربه‌گرا باشد، چیزی از گذشته را در درون خود دارد.

 
لیلا صادقی به‌عنوان یک نویسنده و شاعر تجربه‌گرا که از اواخر سال‌های دهه‌ی هفتاد تاکنون در عرصه‌های گوناگون قلم زده، اعتقاد دارد که در ایران نویسندگان یا هنرمندان مستقل باید مثل یک لاک‌پشت زندگی کنند و هر کجا لازم باشد، در برابر ضربه‌های مهلک باندهای مافیایی، سرشان را ببرند توی لاک خودشان و به کارشان ادامه بدهند و هر کجا که لازم باشد، آرام آرام قدم بردارند و همه‌ی موانع را طی کنند.


کلمات کلیدی: شعر ،کلمات کلیدی: یادداشت
 
شهری که بمیرم
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٩  

خاطره‌ای درد می‌کشد

توی دست‌هایم که بسته نمی‌شوند

از دری که منتظر است

نرم می‌شود دیوار

نفس می‌کشد زیر عکس تو

بوی کاغذ و کاه می‌دهد تنت

بوی کلمه‌ای که هر لحظه می‌کاهد از من

تو شهری می‌شوی که به دنیا آمده باشم

 خیابانی که راه رفته باشم

اتاقی که بسته باشم چشم‌ها را

چراغی که روشن می‌کند اتاقم را

از سقف آویزان است و

من می‌شوم شهری که در آن بمیری


کلمات کلیدی: شعر
 
گزارش نهمین نشست ادبی «ع» با لیلا صادقی + (صدای جلسه)
ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٢  

نهمین نشست ادبی «ع» یکشنبه ۲۸ شهریور ۸۹ در دو بخش برگزار شد.

بخش اول به شعرخوانی و داستان‌خوانی حضار اختصاص داشت که روجا احمدی، امیر قاضی‌پور، پیام عامری، الهام زارع‌نژاد و محمد فراهانی به شعرخوانی پرداختند و نوید هادوی و ایمان مومنی داستان خواندند.

مجری جلسه امیر قاضی‌پور بود و در بخش دوم، لیلا صادقی چند شعر و داستان خواند و پیرامون آثار او توسط حاضرین در جلسه گفتگوهایی انجام شد و پرسش‌هایی مطرح کردند که لیلا صادقی به آن‌ها پاسخ گفت.

صدای بخش دوم جلسه را که در سه قسمت ضبط شده،  می‌توانید در نشریه ادبی عروض بشنوید و یا دانلود کنید.



فایل‌های صوتی در نشریه عروض :جلسه ادبی عین


کلمات کلیدی: گزارش ،کلمات کلیدی: شعر ،کلمات کلیدی: داستان
 
عمرت کلاغ باد
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٧  

صاعقه بزند کاش به ساقه‌های تنم
باران به گل‌های پیرهنم
آنقدر که سیل بشوی و ببری
همه این گل‌ها را
از ریشه می‌کنی
تقدیم به تو این گل‌های بی‌ریشه

مه می‌شود یک کلمه‌ که شق القمر می‌کند تو را
یک آفتاب که می‌شکافد این شب را
یا قمر بنی‌هاشم که صبح نشود
که تمام نشوند فرشته‌ها و اذا سجاها
یک معجزه که بروم از خاطرت بمانم

روزنامه را باز می‌کنی، دست‌هایم را
که شرط می‌بندم نشسته‌‌اند روی خاک
رویم سیاه و عمرت کلاغ باد
تقدیم به تو این گل‌های بی‌ریشه
در خوابی که می‌پرم از شاخه‌ای به آب، به باران، به تگرگ

در ذهنم تگرگ می‌گیرد و
گرگ می‌شوم برای گرفتن یک رمه
مه می‌شود یک کلمه‌،
کاش فقط یک کلمه بودی
به معنی ماهی که تمام نمی‌شود در آب
تا بروم از این دست یا بمانم از آن دست
در خاطره‌ات که خاک


کلمات کلیدی: شعر
 
اعجاز کن
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٠  

لیلا صادقی 

هر لحظه‌ یک معجزه عاجز می‌شود از من

دور میدان را می‌دوم که دایره شود

که دایر شوم در پدیده‌های جهان

در یزیدی که زیاد می‌شود و می‌رود از یاد

در بیابانی که بسته می‌شود از آب

عاجز می‌شوم به جرم معجزه‌ای که آبستنم

به جرم کودکی که می‌میرد زیر ناخن‌هایم

اعجاز کن

راه‌ها بی‌راه می‌روند از پای من

آه دم می‌کشد از آدم‌هایی که دم نمی‌زنند

اعجاز کن از فرط عجز من

از فرط تنهایی‌ام که به فرات می‌ریزد و

آبیاری می‌کند تنم را

وقتی که دایر می‌شوم در همه پدیده‌های جهان

در خنجری که عاشق می‌شود به خون

در سنگی که به شکل یک اعجاز

خرد می‌شود در من و می‌شود جزئی از همه چیز

اعجاز کن تنم را

به جرم دایره‌ای که با شعاعش انطباق ندارد


کلمات کلیدی: شعر
 
هیچ چیز سر جایش نیست (از مجموعه شعر-داستان زیرچاپ)
ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٢  

شعری از لیلا صادقی در روزنامه فرهیختگان

---------------------------------------------

چقدر از می‌روم می‌آیم
نیمی از لبخندم زیر پوستی می‌شود
و نیمی از چقدر بدم می‌آید

هیچ چیز سر جایش نیست

توی عکسم سرک می‌کشد دیوار
و قابی شکسته‌ام را برمی‌دارم
از خم پاره‌هایی که با پاره‌هایم خمیده بردارم
ولی نه از میدان جنگ می‌آیم
و نه چقدر از می‌روم بدم می‌آید

هیچ چیز سر جایش نیست

نه این توی عکس‌های آدم‌ها
و تانک‌ها
و نه این حرف‌هایی که باید شنید از گوشی که در می‌برد
همین لبخندم که دم از جنگ می‌زند
از بیخ گوشم می‌برد پاره‌ای که خمیده‌ام
و جنگ یعنی همین که هیچ چیز سر جایش نیست
نه این آدم‌ها و تانک‌ها
و نه این لبخندها و چقدر از می‌آیم رفته‌ام


کلمات کلیدی: شعر
 
در اسم تو می‌میرد پرنده‌ای
ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٧  

با اسم تو سرد می‌شود توی همه جمله‌هایم هوا

نمی‌روی کنار برای چشم‌هایی که ببینم، ابر

نمی‌رسد دستم به خودم

به جاده‌ای که کشیده می‌شود از تو

از اینکه آویزان می‌کنند چراغ را،‌ می‌ترسم

از اینکه روشن شود بیشتر از اینکه نمی‌روی از حرف‌هایم

پائین

نمی‌نشینی روی یکی از دندانه‌های این کلمات

که بگویم هنوز هم

 

در اسم تو می‌میرد پرنده‌ای از درخت

می‌افتد بین یک قدم از تو با من

برای ریشه‌ای که مویه می‌کند زیر خاک

مو به مو می‌رود در کلمه‌ای که از اسم تو بر می‌آید


کلمات کلیدی: شعر
 
امکان پروانه دچار آسمان شده است
ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٩  

کاش امکان پروانه بال بزند

بعد از افتادن از عکس بوی گل بدهد

ورق بزند بال‌هایش را

برسد به غیر از ممکن که دچار افتادن شده است

 

کاش امکان عکس قاب بشود

در زبان زنبورهای عسل

که هیچ کلمه‌ای به معنی بالا نیست

برسد به اتاقک‌هایی که می‌رسند به قلب

با زوایدی از جانوری بالغ که رشد می‌کند از درونم

می‌شود جزئی که می‌رود از من

می‌شود بزرگ‌ترین جزئی که منتهی می‌شود به من

دست کم کاش بیفتد توی عکسی که دچار افتادن شده است


کلمات کلیدی: شعر
 
ابوغریب مردم گرفته‌اند اینجا
ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٤  

ابوغریب مردم گرفته‌اند اینجا
از دست‌هایی که می‌شوند تفنگ
تا جایی که دیگر قدرت مردن هم ندارند
تا جایی که دیگر مردن هم ندارند

دلشان مردم گرفته است اینجا
عده‌ای خون‌ریزی می‌کنند از مجاری اداری
عده‌ای هم از مجاری ادراری
دار می‌کارند
به ارتفاع فکرهایی که مردن ندارند
به کوتاهی قدم‌هایی که بلند می‌شوند

از زمین

 

ببین مردمی که دو دسته می‌شوند روی چهارپایه:
عده‌ای می‌ایستند پا به پا تا قدرت مردن
عده‌ای می‌نشینند بر پایه تا مردن

قدم نمی‌رسد به خودم
به ارتفاع فکرهایی که خالی می‌شود
زیر پا
می‌رسد به قدم‌های تو روی چشمم کور
از زنی که شانه می‌کند روسری‌اش را
می‌بندد دگمه‌های تو را روی لب‌ها
از مردی که ابوغریب می‌گیرد عن قریب
چماقی که می‌بوسد پیرهنش را
اسمی که می‌بندد دلمه
می‌گریزد از فشنگی که می‌شود کلمه

نشسته‌اند
آدم‌هایی که تفنگ می‌شوند و نمی‌میرند
ایستاده‌اند
آدم‌هایی که ابوغریب گرفته‌اند
تا جایی که دیگر مردن هم ندارند
تا جایی که دیگر کم ندارند

 


کلمات کلیدی: شعر
 
پیاده شو از فکرم به جای من
ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۱  

من می‌افتم تو بلند می‌شوی
من‌ تشنه‌ام تو آب می‌خوری
من خسته‌ام بخواب

بلند می‌شوی به رسم خط‌کش‌هایی که
بکش کوه را به پای ایستادنم
به خواب پرزهای قالی و شکاف‌تنم
کوتاهی از خطوط دفترم نبود از من نبود
یکی در میانم از خیالم که راحت نبود

از بابت قطره قطره خیالم که جمع می‌شود وانگهی دریا
آب از سر می‌گذرانی‌ام
چه یک سده
چه یک سد
برای رسیدن به آخر همین سطر پیاده شو
ختم روزگار می‌شود آن کس که فکرش را هم نمی‌کرد به جای من
شو از فکرم پیاده به جای خودم

وسط این معرکه بزن به آخرین سیم دم دست
بزن به فرق میان ما یک پشت پا
بگو بزرگ‌ است آنکه نمی‌شنود
نمی‌بیند
وقتی به جای من دار می‌زنند تو را

بگو بزرگ‌ است آنکه صمٔ بکمٔ عمیٔ
پس به جهنم که جمیعاً لایعقلون
حتی اگر هیچ راهی نباشد از اینکه الیه راجعون


کلمات کلیدی: شعر
 
برنده جایزه بهترین عکس سال
ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٤  

 

 تا اطلاع ثانوی اینجا مزرعه است

هیچ اعتراضی ندارد برنده جایزه بهترین عکس سال

از اینکه کنده می شود

لوله می شود و

جایش را می دهد به گله گوسفندانی که روی دیوارها چرا می کنند

چرا می روی وقتی که هیچ اطلاعی از ثانیه ها نداری چرا؟

وقتی که رگ های خونی ات تجاوز می شود به تمامیت ارضی شان

با سرنگ هایی که هیچ اعتراضی ندارند به بهترین جای دنیا

وقتی که چشم هایت توی باغچه ای می جنگند

برای رسیدن به یک قلپ آب

                     یک لحظه خواب

فقط همین یک جمله گوسفند را بگذار تمامش کنم

آرزوهایت به قتل می رسند در منتهی الیه بهترین عکس سال

تا اطلاع ثانوی اینجا طویله است

گاوها نعره می کشند بر سر دهقان ها که بدوش

دهقان ها می کوبند بر در خانه کدخدا که بگیر این چندر غاز

                                                             تا نکرده پرواز

کدخدا بر سر دوشیزه که بروب ایمان تا نیامده ناخوانده مهمان

من اعتراض دارم از این دیوارهایی که من را می کشند در آغوش

                                                                            نوش

من اعتراض دارم از اینکه کنده می شوم از جایم

از اینکه لوله می شوم و لول

جایم را می دهند به گله گوسفندانی که روی دیوارها می کنند سوال

چرا مزه علف ها فرق کرده امروز در این بهترین عکس سال؟

بیا اعتصاب کنیم روی پریز برق

بگذار فیوز بپرد از این شاخه به آن شاخه

بگذار این جمله را بالاخره با گوسفندهایش روانه همین مزرعه کنیم

تا اطلاع ثانوی اینجا مزرعه است


کلمات کلیدی: شعر
 
بریده باد هر دو دست ابولهب که نه، من
ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٢  

سرم رفت از دستم پایم من

با سرعت تیغ از گلوی یک فقره آدم

دست می زنم به هر چیز می رود 

              از دست

برای هر کس که نمی رود 

              از پا

نان که بماند بیات می شود مغزش

سیب که برسد اخراج می شود نسلش

برو برو برو به سرعت آرزوی یک افلیج

پشت بزن پا بزن به هرچه نمی رود از پیش

بگو بریده باد دو دست ابو لهب که نه دو دست تو

که اتراق می کنی توی سینه ام

همسایه می شوی با نفسم کشیدنم

از بلند نه بلندتر نه بلندترین آهی که می روی بالا

از زبانی که نیامده بند آمده

بندی که نفسم را آمده راه نیامده

می گیری دست خدا را

پایین

می کشی نفسم را جای من

برای هر کس که نمی رود از دست و پا

می گویم ببین ببین ببین چطور شنا کرده ام یک عمر

نه ببخشید دست و پا زده ام زده ام زده ام

که بگویم دست از سرم بر دار و ندارم بگذار

سرم رفت از دستم از پایم

ببین چطور به وسعت یک بیابان که نمی فهمد آب

ببین چطور به اندازه دردی که از ریشه درخت می دود تا آه

ببین چطور بریده باد هر دو دست ابولهب که نه من

که دست می زنم برای سرعت تیغ از گلوی خودم

دست بزن برای هر کس که نمی رود

به هر چیز که می رود 

               از دست

               سر تا پا

               از نفس


کلمات کلیدی: شعر
 
Rope, Grope, or Hope
ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٠  

"ترجمه شعر طناب، ناب، آب"

Poet: Leila Sadeghi

Translator: Prof. Farzad Sharifian

I tie a thread of thought of mine to …
I sigh in the middle of the road that leads to you
May be rope, grope, or hope?
To what should cling this hand?
When it doesn’t close
When freed is my pupil soul
From behind the distance that doesn’t reach this hand
I grab from your thoughts a knot
Open the lips, not
A word, just one word
Rope, grope, or hope
When the word becomes a cough
Onion that fries, burns and becomes tough
A sigh that is wrapped in bread
Just say one word
Why can’t we have ‘waters’
But we can have ‘breaths’, piled up
When the bubble doesn’t open up
Why doesn’t reach my mind a hand
that would tie a thread of my thoughts to the road that reaches you


کلمات کلیدی: شعر
 
طناب، ناب، آب
ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٤  

رشته ای از فکرم را گره می زنم به

آه می کشم از میان راهی که

به تو باز می شود

شاید طناب، ناب، آب، به کجا می رسد این دست

وقتی که بسته نمی شود

وقتی که رها می شود مردمکم

از پشت فاصله ای که نمی رسد به این دست

برمی دارم از فکرت گره ای که

لب از لب باز نمی کند

یک کلمه، فقط یک کلمه

طناب، ناب، آب

وقتی که کلمه می شود نوعی سرفه

نوعی پیاز که سرخ می شود، می سوزد

نوعی آه که پیچیده می شود لای نان

بگو فقط یک کلمه

چرا جمع بسته نمی شود آب

چرا نفس جمع می شود

ولی لب از لب باز نمی کند حباب

چرا نمی رسد به ذهنم دستی که

رشته ای از فکرم را گره بزند به

راهی که به تو باز می شود


کلمات کلیدی: شعر
 
کسی هست که داد بکشد جای من
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٤  

دوستت الو دارم کسی هست این جا؟ نه آن جانب

کسی که داد بکشد جای من

من اینجانب

من گلویم تا اطلاع ثانوی گرفته

 

الو بلدیه؟

بلدی پاک کنی این جای پایی که سوراخ می کند مغزم را زم رازم را

کسی هست که راه برود جای من برود جای من

لایروبی زاینده بنده رودم به زمان دیگری موکول شد

کسی هست در اولین فرصت

جای من زایندگی کند توی این رحم بنده خفه کن

 

الو دادگستری؟ کسی جای من گستری می کند دادم را

اینجا گستریده اند از گلوی من جای کسی که سوراخ کرده زم را

کسی که راست می کند توی چشمم جایش را

حرفی می شود و

توی حلقم لغو می کند صدایش را

کسی که الو هست الو یک کلمه

توی گلویم تا اطلاع ثانوی گیر کرده


کلمات کلیدی: شعر
 
نام تو از گلوله عبور می کند
ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٦  

 

سنگ می نویسم که بشکنم سکوتم را

بگویم اسم من از گلوله عبور می کند

برای رسیدن به از گلوی تو

از فریادی که می شکافد پیرهنم را

تنم را

من هستم با خونی که فرش می شود کف خیابان برای آمدن از تو

مرگ بر دستی که می شویی از من

مرگ بر خیابانی که آسفالت می شود

تا نبیند کسی لکه هایش را هایش را هویش را

مرگ بر من که نمی توانم بگویم بر تو

چرا دست برنمی داری از گره ای که بسته ای جای گردنم

دم بزن این دم آخر

انما حرم علیکم المیته و الدم

چرا عوض کرده ای جای پاهایم را با چشمم

که به راه بماند برای از رفتن

دسته گلی می‌خرم برای خودم

از جانب کسی که کوتاه می‌کند شاخه‌ام

تا بگذارم جای نامی که از گلوله عبور می کند

ممنون که می روی از دستم ای خون

تا دست کم بگویی هستم

دم بزن فقط یک دم دیگر آه دم آدم دم


کلمات کلیدی: شعر
 
نه از روی قطعیت
ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢  

به تو فکر می‌کنم نه از روی ریشه کردن

از روی کندن

نه از روی شیرجه‌ای که

کف استخر ضربه می‌زند به شنا کردن

نه از روی کف دستم

که طالعم را تاق می‌زند با داغ

 

تنها از این رو که مبادا نفرینم را خاموش کند یک روز باد

مباد

به تو فکر می‌کنم تا شعله‌هایت بلند شوند برای شنیدن آب

کوتاه شوند برای وقتی که با حرف قاطع تبر می‌افتی به خاک

 

وقتی که قطعیت درخت تعظیم می‌کند در برابرت

که خرد شده بودی زیر حرف‌هایت

به تو فکر می‌کنم

تنها از روی پلی که قطع می‌کند تمامیت ارضی‌ام را


کلمات کلیدی: شعر
 
به یاد قطعه 203، ردیف43، شماره 23
ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٧  

دسته گلی می‌خرم برای خودم امروز

از جانب کسی که کوتاه می‌کند شاخه‌ام


کلمات کلیدی: شعر
 
وقتی این جمله‌ها اینقدر کوتاهند
ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢۱  

بعضی جمله‌ها خالی‌تر از وقتی خطور می‌کنی

با میخی از فصل فصلم عبور می‌کنی

قد می‌کشند توی مفاصلم

پزشکم می‌گوید پوکی استخوان گرفته‌ من را!

 

بعضی جمله‌ها هر روز صبح چای دم می‌کنند و

با قاشقی هم می‌زنند حالم را

استکان به استکان شدنم را

وقتی که خالی‌تر از کتری اسکان می‌کنم توی استکان

لای زخم‌هایم می‌شوی استخوان

وقتی خیال می‌کنی نمی‌بینم چطور هورت می‌کشی

لحظه‌هایی که دوست شاید باید نباید داشتم

 

تفاله‌ها را تف می‌کنم تا نقطه بگذارند بین ما

بعضی حرف‌ها

آنقدر کوتاهند که خطور نمی‌شوم

فقط می‌گویم از طعم انجیر و انار و انگور و همه سیب‌ها بیزارم


کلمات کلیدی: شعر
 
از سنگ ممنونم که می‌افتد به من
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٩  

 

نمی‌گیری اگر دستم بیفتم ممنونم

جفت پا نگیری ندهی هلم

نخندی به پاره شدن گوشه پیرهنم

درون خودم ستون می‌شوم این خانه را سنگ را

حتی اگر سقفی نباشد که نگه دارم

حتی اگر زمینی که نگه دارد

چرا تکیه اگر دستم

نمی‌گیری می‌دهی می‌اندازی

ممنونم هلم پیرهنم سنگ را دارم دارد دستم می‌اندازی به من


کلمات کلیدی: شعر
 
جنگ جنگ تا هر وقت که صادر می شود
ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۳  

ساعتی نیست که بمبی منفجر نشوی توی مغزم

روی خواب عقربه‌هایی که جنگ زده

این عمری که شهید می‌شود توی حنجره‌ام

 

هر روز صبح وقتی با صدای مرگ می‌زنم به خیابان

وقتی آن طرف عملیات والفجر آستین‌هایم کوتاه است و

مژه‌هایم بلند می‌شوند تا برسند به جایی که

ساق پایم دنیا را دید می‌زند

با چوبی که می‌خورد به فرق فقراتم تا صراطم راست شود

انگار باید پیچیده شوم لای مقوایی که فرهنگم را صادر می‌کند


کلمات کلیدی: شعر
 
با تشکر از دوستانی که تولدم را تبریک گفتند
ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٧  

روز تولدم مبارک باشد یا نباشد

خوشحالم نمی‌کند

من را یاد فرصت‌هایی که از دست خیال می‌کردم

برای قله‌های صعب العبوری که فتح خیال می‌کردم می‌اندازد

کسانی که صعب عبور می‌کردم

باشد یا نباشد

خوشحالم نمی‌کند وقتی کس دیگری می‌شد به جای من

بخندد که همیشه بخندد به من

به اینکه زندگی را دوست دارد و من هم به اینکه

خیال کردم زندگی را، او را

باشد یا نباشد خوشحالم نمی‌کند


کلمات کلیدی: شعر
 
به تخمه‌های آفتاب گردانت
ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٩  

چوب حراج می‌خورم توی خیابان‌هایی که از تو شروع می‌شود

                 تمامش کن

به تخمه‌های آفتاب گردان که دوست دارم را

                 تمامش کن

هر طرف که می‌روم درها را می‌بندی

هر طرف که می‌روم از این همه بستگی می‌خندی

                 تماماً بازش کن

 


کلمات کلیدی: شعر
 
بوده‌ام یا نبوده‌ام؟
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٢  

عزیزم، یادت نرود زیر چای را

یادت نرود کره را توی یخچال و نان‌ها را

صبحانه باید نرود خوردنش از یادت، جمع نکردنش، دست کم دیدنش ای کاش

عزیزم، یادت نرود مثل هر روز که می‌ریزم دور نان‌های خشکیده را

می‌ریزم دور رفتنم را که آمدنت را


کلمات کلیدی: شعر
 
لعنت به کبوتری که لانه کرده روی زبانم
ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱  

لعنت به این دنیای ساده بی‌شکلم

لعنت به تو

لعنت به اینکه پنهان می‌شوم پشت صدایت

لعنت به اینکه چهارپایه می‌شوی و می‌لرزی

به اینکه پاره می‌شوم طنابم دور گردنم

لعنت به من

به اینکه پنهان می‌کنی صدایم را پشت نرده‌ها


کلمات کلیدی: شعر
 
شناسه اول شخص مفرد
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٢  

فریاد می‌زنم

یاد می‌زنم

می‌زنم

زنم

م

 


کلمات کلیدی: شعر
 
من از این بابت که جمع نیست
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٥  

بین این همه کتابی که قفسه کرده سینه‌ام

      این همه خانه‌ای که آجر شده از پنجره‌ام

                  آدمی که هر روز از جلوی زنگ خانه‌ام

                 صدایی که از شیشه اتاقم

                           که از


کلمات کلیدی: شعر
 
فقط یکی توی این جمله‌ها باشد، نباشد
ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢۳  

از جاده‌ای که دو تا می‌شود نمی‌شود

زیر پا می‌گذارد نمی‌گذارد

به جای اینکه عبور کند، عبرت نمی‌گیرد

همیشه این جاده‌ را عقب افتاده است


کلمات کلیدی: شعر
 
می‌آید توی تاریکی می‌نشیند چراغ
ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٤  

یکی از مولکول‌هایت جا مانده توی ریه‌ام

قد می‌کشد با سرفه‌ای از نوک پا تا فرق حنجره

می‌شوم به وسعت چقدر فرق داریم من و تو

بال می‌زنند لابه‌لایم پرنده‌ها

می‌پیچد باد چادرش را دور تنم

وقتی سردم است یعنی زنم

برگ‌ها ور می‌زنند توی سرم

موج می‌خورد یکی از شاخه‌ها و می‌افتد برگی زیر پایم که

تنها ایستاده‌است در مرکز حیاطی درون قفسه‌ام سینه‌ام


کلمات کلیدی: شعر
 
رد می‌شوی
ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٥  

پلی می‌شوم که رد شوی از رویم

به آن طرف جایی که نمی‌بینمش اما قشنگ است

جایی که زیباترین لحظه‌ای که می‌خواهی

بعد حرفت را عوض می‌کنی و لحظه‌ای که با من باشی


کلمات کلیدی: شعر
 
یکی در میان ماست
ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢  

در انتهای یک جمله شروع می‌شوم و

می‌بینم طعم سیگارم فرق کرده است

هنوز دوستت دارم را طوری می‌گویی که انگار تمام شد

سکوت می‌کنم یکی در میان در ابتدای جمله‌ای که نمی‌گویم


کلمات کلیدی: شعر
 
تشییع می کنم خود را
ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٠  

اگر کسی خودکشی کند،

چه کسی به عنوان قاتل محکوم می شود ؟

-------------

تشییع می کنم خود را

هر لحظه ای که می آید
می روم به مزار لحظه ای قبل
با دسته گلی از خاطراتی مرده

سنگ گوری است زندگیم
که روی آن حک کرده اند نام ترا
با هر لحظه ای که می رود
تشییع می کنم خودم را
به تو که می رسم
آنقدر گذشته ای
که از تو گذشته می شوم


کلمات کلیدی: یادداشت ،کلمات کلیدی: شعر
 
تلق تلق یک قوطی نوشابه
ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۳  

خیابان می‌شود فکرم

هی بوق می‌زنند توی ترافیک

سبز می‌کنم که رد شوی چراغ را

پنچر کرده‌ای و می‌ایستی هی آن وسط دوستت هی می‌گویی که دارم

قرمز می‌کنم که گم شوی

سبز می‌شود و  آن وسط چشم هی می‌بندی و باز می‌شوی

عوض می‌کنم فکرم را و پنجره می‌شود

تلق تلق توی خیابان فقط یک قوطی نوشابه رد می‌شود از جوب آب


کلمات کلیدی: شعر
 
مناره شمس تبریزی
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۳۱  

دور می‌زنیم روی نقشه و می‌رسیم

بالای یک تپه باستانی

که ورق می‌خورد با زمستانی قطور

تاریخش را پیدا نمی‌کنیم


کلمات کلیدی: شعر
 
هیچ چیز سر جایش نیست
ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٤  

پیشکش به تمام آن چیزهایی که دوست ندارم

و پیشکش به کسانی که دوست دارم اما

درباره چیزهایی که دوست ندارم، حرف می‌زنند.

پیشکش به هیچ چیز سر جایش نیست...


کلمات کلیدی: شعر
 
شعرهای داوود ملک زاده
ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٥  

                                  دیروز به توبه‌ای شکستم ساغر
                                  امروز به ساغری شکستم توبه
                                                               (سلمان ساوجی)
    روز از نو، روزی از نو
خسته نمی‌شود
ـ شیطان ـ
از شکستن
هم‌چنان‌که خدا
از توبه‌های من.
شب، تطهیر می‌شوم و می‌خوابم
و صبح به دنیا می‌آیم.
من همان جهنمی‌ی بهانه‌جویی هستم
که به خدا می‌گفت:
             «مرا یک‌بار دیگر به دنیا برگردان!»
---------

 


کلمات کلیدی: شعر
 
مرگ می میرد برای نوشتن از من
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٤  

 نیست همیشه باران برای اشک

دوده برای درد یا شیشه برای شکست

خیس می کند دوده های روی شیشه را نقطه چین هایم

مرگ می میرد برای نوشتن از من

نیست همیشه برگ برای خرد شدن

یا شاید برای کود شدن

ببخشید که وقتی توی آب پشتک می زدم

افتادم روی این خاک

ببخشید که به جای انگشت هایی برای شمردن پول های یک بانک خصوصی

ریشه زده توی هر دستم یک قلم

ببخشید که تا خورده ام، نمی دانستم کاغذی ام

ببخشید که پر شده ام از نقطه چین هایی که پر نمی شوند با هیچ حرفی

اصولاً ببخشید که نمی میرم،

ولی کلاً غرق شدن فرق دارد با شنا کردن


کلمات کلیدی: شعر
 
برف پارو می کنم
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢٧  

حرف‌هایی روی شیشه‌ ها می‌کنم

بخار می‌گیرد نگاهم

 

برف پارو می‌کنم، هیأتی توی کوچه داد می‌زند

حرف‌هایی پارو می‌کنم از سرمایی که دوستم داری

کجا بریزم این برف را


کلمات کلیدی: شعر
 
سنگ ها
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٤  

سنگ ها درد می‌کنند در استخوانم
کنار رودی که می‌رود خانه ام
بی هیچ ساکنی که بروبد

یا آتشی که هیزم ها را که جنگلی بودند در من
بی‌هیچ جنگلبانی که منع کند
قطعیت درختان را
                       می‌روند بر‌گ‌ها با رودی از همه چیز
همه فکرها را
سنگ ها را
یا آرزوهایی که می مانند کنار سنگ ها

خ‌رده خ‌رده  تح‌ل‌ی‌ل  می
رودی که سنگی کنارت منم

 

                        خ‌رد ش‌ده در لحظه‌هایت که می‌رود

خندیده می‌شود به مانده‌ها
                                                      نمی‌ماند اما

 

 

 

 


کلمات کلیدی: شعر
 
عمران صلاحی، تولدت مبارک
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱۱  

دهم اسفند را جشن بگیریم یا بگرییم 

شمعی روشن کنیم یا خاموش کنیم

به یاد بسپاریم یا از یاد ببریم

مراسم زادروز عمران صلاحی در میان جمعی از دوستانش به یاد سپرده شد

و خاطراتی به خاطر آورده شد

برای خواندن مطلب به طور کامل اینجا را کلیک کنید

سقوط کرد تکه ای از سقف توی کاسه ام

تکه ای از چیزی که امن بود

تکه ای از عبور مرارت کلاغ ها روی برف

و کاسه ای که قرار بود

آش                     و                     لاش

                        شد

سهم قاشقم نبود برداشتن تکه ای از سقف

تکه ای از چیزی که امن بود

سقوط کرد تکه ای از نمی خواهم

تکه ای از تو در لیوان

و سرکشیدم نبودن را تا انتهای بودن

مسئله این است

 

tavalode emran alahi

                           ده اسفند ماه

 

 


کلمات کلیدی: یادداشت ،کلمات کلیدی: شعر
 
به یاد بودانی که دیگر نبود شدند
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۳٠  

لای قفسه های کتابخانه ام آدم هایی مرده اند

پشت نگاهم بر هر برگه این روزگار

بهشتی باز می شود و

 

جهنمی با بستن کتاب

شعله می کشد میان کلمات

مات  

آت

آتش

 


کلمات کلیدی: شعر
 
شعری دیداری از محمد آزرم
ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٢  

هنوز امپراتور ابعاد ششم به بعدی

به زمان اما زمان خودت را اضافه نکردی

از تمام مرکزها

تاریخ

به محض تو فهرست است

برای دیدن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید.


کلمات کلیدی: شعر
 
به یاد عزیز ترین دوستم، عمران صلاحی
ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۱۳  

 با دو چشم اول هزار زار

باز می ماند تا صبح از بستگی اش

 

اشک را می ریزد توی چینی کاسه ام

 

میل ندارم داغ

 

از چین که می شکست قدمش

 

کاسه را ول کرد

 

با دو چشم اول هزار زار

 

بعد از چین شدنش هوایی شد پیما

 

هوایی بود پیمودنش

 

توی کافه ها که کافی نبود، کم بود

 

توی حرف ها که حرفی نبود، بود

 

کم بودش از نگاهم می پرسد دیدن را

 

حافظه ام خدا خدا می کرد که برگردد

 

بگویم حافظت هزار

 

حالا باید هزار زار

 

«عبور می کنیم

 

از خویشتن

 

ما تصویر می شویم

 

و تصویرمان به جای ما می نشیند.» 


کلمات کلیدی: شعر
 
دردا که در دالی بدون دلالت فکر می کنم هستم
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/٥  

            

 من دلالتی از دست هایی که برمی دارند از خودشان

 دلالتی از فکری که نمی شود

 یا حرفی که تحریف می شود

 به مکث

 یکی در میان ماست

 به احترام آن یکی در میان

 در نطفه ای که خفه می شوم در نطفه ام

 وار می زنم

 من بودم

اما دیگر نه بودم هست و

نبودم


کلمات کلیدی: شعر
 
به یاد صادق هدایت
ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٥/۱۸  

    از خودت آویزانم کرده ای

    روزها می کشی و

    شب ها باد که می زند پر نمی زنم

    مدام ایستاده ام رو به رویت

    به جای چشمت بسته می شوم

    وقتی نمی خواهی هیچ

    به جای دلت باز می شوم

    وقتی دوست داری جغدی بر ویرانه ای

 

    ویزانم کرده ای

    ها می کشی و

    زنم

    تاده ام رو به رویت

    می شوم

    هیچ

    شوم داری جغدی بر ویرانه ای


کلمات کلیدی: شعر
 
هر لحظه که می‌آید
ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٩/۱٩  

هر لحظه که می آید
می روم به مزار لحظه قبل
با دسته گلی از خاطراتی مرده

سنگ گوری است زندگیم
که روی آن حک کرده اند نام ترا
با هر لحظه ای که می رود
تشییع می کنم خودم را
به تو که می رسم
آنقدر گذشته ای
که از تو گذشته می شوم


کلمات کلیدی: شعر