<> داستان - Leila Sadeghi
 

Leila Sadeghi

Read Story, Dream Story, Be a Story

گزارش نهمین نشست ادبی «ع» با لیلا صادقی + (صدای جلسه)
ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٢  

نهمین نشست ادبی «ع» یکشنبه ۲۸ شهریور ۸۹ در دو بخش برگزار شد.

بخش اول به شعرخوانی و داستان‌خوانی حضار اختصاص داشت که روجا احمدی، امیر قاضی‌پور، پیام عامری، الهام زارع‌نژاد و محمد فراهانی به شعرخوانی پرداختند و نوید هادوی و ایمان مومنی داستان خواندند.

مجری جلسه امیر قاضی‌پور بود و در بخش دوم، لیلا صادقی چند شعر و داستان خواند و پیرامون آثار او توسط حاضرین در جلسه گفتگوهایی انجام شد و پرسش‌هایی مطرح کردند که لیلا صادقی به آن‌ها پاسخ گفت.

صدای بخش دوم جلسه را که در سه قسمت ضبط شده،  می‌توانید در نشریه ادبی عروض بشنوید و یا دانلود کنید.



فایل‌های صوتی در نشریه عروض :جلسه ادبی عین


کلمات کلیدی: گزارش ،کلمات کلیدی: شعر ،کلمات کلیدی: داستان
 
پیچیده ترین معمای جهان
ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٧  

زن: اگه نخواهی به چیزی فکر کنی، چی کار می‌کنی؟

مرد: خب بهش فکر نمی‌کنم!

اثر: فرد موتبی (هنرمند اوگاندایی)


کلمات کلیدی: داستان
 
پیشکش به کودکان کار
ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱۸  

پر و خالی می‏شود جوب از قوطی نوشابه و تفاله‌های رنگارنگی که یک روز شاید بیسکویت بوده‌اند و شاید هم مرغ برشته‌ای با سس قرمز و مخلفات دورش.

حاضر.

طبق معمول جعبه‏ آدامس‏ها جلوی پایش بود و بعضی از مردم می‏خریدند و بعضی هم می‌خندیدند.

اجازه خانم، چرا بعضی‌ها آدامس می‌فروشند؟

دو سه تا پسر می‌آیند و برای خنده چند آدامس‏ برمی‌دارند و می‌دوند.

اجازه خانم، شما ناراحت می‌شید وقتی کسی غایب باشه؟

دختر با دست‌های کثیفش به طرف پسرها می‌دود که پولش را بگیرد....


کلمات کلیدی: داستان
 
صرف می کنم، صرف می کنی، صرف می کند.
ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٥  

 الهام زارع نژاد

صرف می کنم، صرف می کنی، صرف می کند

صدایت می زنم. بر می گردی و نگاهم می کنی. تمامش از توی گلویم بیرون آمده و حالا روی لبانم است و باید جاری شود. هنوز نگاهم می کنی؛ اما باز هم نمی توانم بگویم و بار دیگر خداحافظی   می کنیم.

 


کلمات کلیدی: داستان
 
آپولون در تاکسی تهران
ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٧  

 نویسنده:‌آناهیتا اوستایی

صدای آقایی از صندلی عقبی گفت:«خانم می شه یه لحظه روزنامه تونو ببینم؟» خودش را که ندیدم یا دست هایش را. صدایش هم حالتی نداشت؛ غمگین نبود تا بشود درباره اش یک داستان تراژیک نوشت که مثلا آگهی ترحیم یک عشق قدیمی را دیده.


کلمات کلیدی: داستان
 
چشمم پنجره ای (پیشکش به دریاچه خزر)
ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱٧  

نوشته:‌ لیلا صادقی

 از مجموعه داستان «وقتم کن که بگذرم»

 

چشمم پنجره ای که باز شده توی این داستان. آن طرف پنجره هرچه هست تویی! پنجره روی دیواری از خانه ای در طبقه اول عمارتی دوازده طبقه وسط چهاراهی.

www.behzadnesari.com


کلمات کلیدی: داستان
 
پنج دقیقه بعد از سقوط:
ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٥  

نوشته:‌ نامیا دهنوی 

بالای بام، پشت بلندترین ساختمان، نزدیک خانه ای، روبروی پنجره ای. تمام این متراژها، کوتاهی و بلندی ساختمانهای دور و اطراف، فاصله ایست که سقوط را با مرگ، همین جا به پایان می رساند.


کلمات کلیدی: داستان
 
پشت چیزی پنهانم
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٩  

پشت چیزی پنهانم. چیزی که می پسندی. چیزی که چهره ام نیست. شاید چیزی که نمی گویم. می گویی آخر هفته با رفقا می روی کوه و با همین جمله کوهی روی شانه ام شکل می گیرد. ار جاده های مالرو با کوله هایی که چادر شب و کیسه خواب را به آن بسته اید، بالا می رود. سنگ ریزه ها از زیر پایتان قل می خورند و به رودخانه ته دره آزاد می شوند. تو آزاد نمی شوی. من هم نمی شوم. از کسالت چای های جوشیده هر روز صبح و برنج کم روغن و مرغی که  از گلو پائین نمی رود، بالا می روید....

 

برای خواندن ادامه اینجا را کلیک کنید

 


کلمات کلیدی: داستان
 
جاده
ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱۱  

 

 

بابک ملک زاده

 

    جاده خیس شد. گوساله پرید وسط جاده. راننده پا روی ترمز انداخت. جاده ایستاد. کامیون لغزید. زمین رفت بالا. آسمان آمد پایین. دنده راست رفت توی شکم راننده. همه جا یکهو سیاه شد.

 

    سواری زد کنار. مسافرهای سواری پیاده شدند و کنار کامیون چپ کرده عکس یادگاری گرفتند. گوساله نگاهی به علف های پایین دست انداخت و رفت. 


کلمات کلیدی: داستان
 
پیشکش به دخترک ۱۷ ساله عراقی که سنگسار شد
ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٩  

          

فریادی زده می شود از من. نگاهش می کنم که بماند. که تنها نمانم. که ماندن را برود با من. اما بدجوری زده شده. بدجوری ماندنم گرفته که رفتنی ترین بودنش را فقط نگاه می شوم. باید دو تکه شویم. تکه خودت را باید برداری و من هم. تکه من کوچک تر است از تکه ای که تو. بزرگ تر از تکه ای که من. سهم من از خودم بیرون می زند و فریادی زده می شود از من. جمله ات مجهول می شود و مفعول تحت تأثیر همه فعل های جهان به حذف هایی فکر می کند که آدم را تنها می گذارند. خیابان ها حذف. درها. نگاه ها و حرف ها. آدم ها.

در می زنند. پیش از این با نگاهشان لگد می زدند به آمدنم، به رفتنم، یا شاید به بودنم و حالا از حدقه درمی آورند در را. با لگد از چهارچوب در می آورند در را و دنیای کوچکم را وسط کوچه می ریزند. با هجومی از دست ها. تنم کوچه می شود. کوچه باریک می شود. تاریک. با هجومی از سنگ ها، دندان می شوم تا سنگ ها را خرد کنم. می شوم. دیوار می شوم که در ارتفاعی سایه ام پناه بدهم به جسم درمانده ای که وسط کوچه افتاده. آجرهای دیوارم را برمی دارند و به سمت دخترک افتاده نشانه می گیرند. همسایه ها از ایوان های کوتاهشان قلوه سنگ هایی به کوچه پرتاپ می کنند. تنها نیستم. همه فاعل های محله دوره ام کرده اند برای تجزیه جمله ای که زندگی ام بود. برای حذف فعلش. مفعولش. خیال می کنند فاعلش فرار کرده. خیال می کنند این دارند جمله ام را ویرایش می کنند. به جمله خودشان نگاه نمی کنند. پر از غلط. پر از افتادگی. فعل متعدی شان را لازم می کنند به اسم اینکه زناکار باید از بین برود. آجری از دیوارم برداشته اند و به سمت دخترک انداخته، افتاده. فریادی زده نمی شود از هیچ منی. نگاهشان می کردم که افتادگی ام را روی دست می بردند و فریاد شادی می زدند. همه اهل کوچه به خوبی خودشان پی بردند و به اجدادم نفرین فرستادند. هنوز می شنوم. می شنیدم. شنیدم. دم.


کلمات کلیدی: داستان
 
واقعیت این است که نیست و هست
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢۱  

    واقعیت این است که رنگ پرده ها را دوست دارم وقتی اولین نور نگاه را از لابه لای خود به درون اتاقم می فرستند.

    واقعیت این است که تلؤلؤ لیوان های درون گنجه را دوست دارم وقتی خنکی آب را به گلویم هورت می کشد.

    واقعیت این است که سفیدی یخچال را با آن همه سردی اش دوست دارم وقتی گرمی میوه ها را همان طور که هست. 

    واقعیت این است که تیزی برگ ها را کنار نرمی پرنده های قالی اتاقم دوست دارم.

    واقعیت این نیست که خودم را میان همه چیزهایی که دوست، دارم.

    واقعیت این نیست که ترا میان همه چیزهایی که دارم، ندارم.

    واقعیت این نیستم که میان همه چیزهایی که نیستم، هست.

    واقعیت این نیست که هستم و نیست. 


کلمات کلیدی: داستان
 
در ساعت هذیان سه مادیان قرمز
ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢٦  

 

زهرا حسین پور

   نفسم نمی رسد بالا. دستی نیست پل شود. من بلند شوم. مایع لزج قهوه ای ران هایم را به هم چسبانده. خودم را بیاندازم دور. چه فرقی می کند. وان حمام را گند گرفته. کبریت را برداشت. طوری که مادرش نفهمد. تیزتر از تمام سالش نگاه کرده بود. شاید نفس اش را به سختی قورت دادن سوسکی زنده پایین داد. پایین سرفه گیر می کرد. بغض بوی لجن می داد. کبریت را داخل سینه بندش گذاشت. احساس بکنی داخل تنت دارد وول می خورد. درست عین یک سلول زنده. مادرت براق تر از همیشه نگاهت کرده باشد. «اینقدر خاک بازی نکن توی حیاط، درخت توت میوه نمی دهد.» پدرت گفته باشد. شبیه زیتون کپک زده ی توی کابینت. دست هایم می لرزند. گوشم می خارد. انگشتم را با تلی چربی زرد لابلای بافت قالی پنهان می کنم. تا دلت بخواهد هیزم سیصد ساله ریخته توی کابینت. چای ات را بدون توت فرنگی خشک سر نمی توانی بکشی. لعنت کرده باشی به سپورها. فکر کرده اند مردم آدم شده اند. رفته اند عروسی ننه شان خوش بگذرد. یادشان رفته خودشان بوده اند که همه وقت با بیلچه و فرغون همه ی کثافت ها را می برده اند گورستان. لوله ی دهانم برای نفس کشیدن تنگ است. فضا را سنگین احساس می کنم. زیر نگاه مادیان اندامم را می بلعد. شبیه جذامی کهنه. حالت شهوانی خاص تیزی نگاهش در شکمم فرو می رود. فوران می کند. از شکاف سینه ام. مادیان کش می رود در نگاهم. نفسش بریده انگار. یاد شبی بیافتی که از پل هوایی بی حفاظ لیز خورده ای توی فاضلاب. شبی که سپور محله مان خواب باغ و گلستان دیده بود. بیلچه اش را در نهال کاری گم کرد. تا بخواهد خودش را تمیز کند پخش شده بود روی تخت یکنفره مان. مهره های پشتت سر بخورند روی هم. بخواهی از خودت بکنی جنین ات را دور بیاندازی. دیر شده باشد. فشار به هم را... دندان هایت را. آنقدر که تا دوسال بعد، دهان بی دندانش گوشت ها را زنده زنده قورت می داد. وقتی چای می خورد. دهانش صدای قار و قور روده هایش را می داد.
.........

برای خواندن ادامه داستان اینجا را کلیک کنید


کلمات کلیدی: داستان
 
با کسانی حرف می زنم که کسی
ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢٢  

دری را باز می کنم که کسی دیرتر یا زودتر از من باز کرده بود. از پله هایی بالا می روم که کسی دیرتر یا زودتر از من بالا یا پایین رفته بود. به دیواری تکیه می دهم که کسی. به پنجره ای نگاه می کنم که کسی. با کسانی حرف می زنم که کسی. به چیزهایی فکر می کنم که کسی. به یاد کسانی می افتم که کسی. من عاشق کسی که نمی دانم در کجای زمان دری را باز کرده که دیرتر یا زودتر باز کرده بودم من. از پله هایی بالا رفته که دیرتر یا زودتر من. به دیواری تکیه داده که من. به پنجره ای نگاه کرده که من. با کسانی که من. به چیزهایی که من. به یادی که من. من. تنها کسی که می شناسمش من. از وقتی چشم باز کرده ام من. نقطه ای که بسته من شد و من. باز می شد و من.

می جنگند آدم ها با هم.

می کشند بی هم همه.

 دایره ای دور خود می کشند و من.

اما خیلی ها این در را باز کرده اند زودتر یا دیرتر. خیلی ها پله پله چین خورده اند روی دیواری تا پنجره ای نگاهشان کند و برگی از آن طرف برایشان مرگ شود. من های کوچکی که شبیه هم بزرگ می شوند تا تو را انکار کنند. دری باز می شود که تویی دیرتر یا زودتر از من باز کرده بود. از پله هایی بالا رفته می شود منی که دیرتر یا زودتر از تو بالا یا پایین. به دیواری تکیه که منی. به پنجره ای نگاه که تویی. به چیزهایی فکر که منی که تویی. من عاشق هیچکسی هستم که نمی دانم در کجای زمان دری را باز کرده شده بود.

 

 

 به اینجا  نیز وارد و خوش آمد شوید


کلمات کلیدی: داستان
 
Always Never
ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱٩  

 

    Always was embarrassed because of not being able to choose her aunt or uncle.
Some times said to her do not be ashamed of that, because you allow choosing your spouse....

ادامه مطلب


کلمات کلیدی: داستان
 
با در نظر گرفتن همه جوانب
ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۸  

 مارک استانلی بوبین

زن داشت گریه می کرد، وقتی دکتر نزدیک آمد. انترن در یک طرف ایستاده بود، کودک در طرفی دیگر محکم دستش را بسته بود.
دکتر در گوش انترن زمزمه کرد: «مطمئنی که ندیده؟»
«شک دارم.»
دستش را روی شانه زن کشید و گفت: «خانم اپستین؟»
نگاه زن به نگاه خیره، چشم های سرخ و متورم مرد افتاد.
«دخترت رو آوردم، خانم اپستین.» دختر را جلو برد تا زن بتواند ببیند.

به نظر می رسید که زن نفهمیده، اما، در یک حرکت ناگهانی، به زانو افتاد و بازویش را دور دختربچه حلقه کرد.
با تعجب گفت: «ماریا!» دختر را محکم به طرف خودش کشید، «ماریا. ماریا.»
دکتر و انترن نگاهی رد و بدل کردند. اما، به همان سرعتی که دختر را بغل کرده بود، با فاصله ای به اندازه طول دستش او را پس زد و اخم کرد: «نه، ماریا؟ نه. دیدمت. روی برانکارد. پس خونا کوشن؟» موی دختر را به عقب شانه زد «و پاهات» به مفصل ران دختر دست کشید، «زیر ماشین له شده بود که.»
دکتر گلویش را صاف کرد، اما بچه جواب داد: «دکتر خوبم کرد مامی. بدجوری اوخ شده بودم، دکتر خوبم کرد.»
زن سرش را یک وری گرفت و با چشم هایی نیم باز نگاهش کرد، اما صورتش آرام بود و دختر را دوباره بغل کرد، «اوه، ماریا!»
بعد، دکتر به بخش برگشت، انترن سر جایش ماند. برگه علائم حیاتی را از پرونده کودک مرده برداشت ـ شبیه کسی که دستش را در دست گرفته بود ـ و شروع به بررسی مربع های خالی روی برگه کرد.
انترن به جسد اشاره کرد: «می دونی. همیشه دلم می خواسته بدونم که اونا با در نظر گرفتن همه جوانب، با این میزبان چه کار می کنند.»
دکتر ابرویش را بالا انداخت.


کلمات کلیدی: داستان
 
یکبار الف
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۱٥  

              

    آدم ها بی هم فکر می کنند. آدم ها به هم فکر نمی کنند. اگر به هم فکر کنند، باهم فکر نکرده اند و فکرهاشان دور از آدم ها با هم درگیر می شود. آدم ها با فکرهاشان. فکرها با آدم هاشان. 
    آدم ها از کنار هم رد می شوند. آدم ها از کنار هم رد نمی. همدیگر را رد می کنند. یکدیگر را سانسور. هم دیگر را یک دیگر می کنند. 
    آدم ها یک دیگر را دوست ندارند. آدمها یکدیگر را دوست دارند. یکدیگر آنها را می خنداند. می گرداند. می راند. می پوشاند. می خوراند. می رواند. می دیگراند.
    آدم ها مصرف می کنند یکی را و دور می ریزند دیگری را. آدمها یکدیگرند و دیگرند و رند و د. آدم ها دالند بر حرفی که هر بار یک چیز خوانده می شوند: یکبار الف. یکبار ب. یکبار د. یکبار ی.        

کلمات کلیدی: داستان
 
هابیل و قابیل
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۱۳  

شاید هابیل حشره ای بود مسخ شده از روی زمین

که قابیل برای ادامه بقایش باید او را می کشت.

مثل همه سرزمین های هم سایه ای که سایه هم را با تیر می زنند

و به چشم حشره ای برای یکدیگر تله می گذارند. 


کلمات کلیدی: داستان
 
جیسون گورلی
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱۸  

انتظار برای همیشه / 14 جون، 2002                          

من: فکر می کنم مشکل اینه که: زمان برای تحمل انتظار در زندگی نامحدود است. انتظاری که در آن می فهمی چیزی به دست نخواهی آورد. در صف می ایستی و بلیت تمام می شود. منتظر تلفنی هستی که زده نمی شود. پانزده دقیقه از برنامه ای را می بینی که قبل از برنامه مورد علاقه ات در حساس ترین قسمت قطع می شود و رییس جمهور تصمیم می گیرد خبر مهمی را اعلام کند.

و: چی می گی؟

من: من می گم، من تسلیمم. هیچ چیز دیگری در زندگی ام نمی خواهم. از زندگی ام راضی ام و آنقدرها هم بد به نظر نمی رسد.

و: هی من، بالاخره یک روز کسی نقاشی هایت را می خرد.

من: اهمیتی ندارد. ولش کردم.

و: بنابراین تا زمان مرگت باید انتظار زیادی بکشی تا نقاشی هایت به چیزی بیارزند.

من: (آه کشان) جدی.

و:

من: منتظر بمونم.

و: می دونی! چاره ای جز انتظار نداری.


کلمات کلیدی: داستان
 
روی دیوار اول
ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱  

دوباره فرچه را برمی دارد و توی آبی می چرخاند و بعد آبی روی دیوار حیات بالا و پایین می رود و پهن می شود. زرد از آسمان می تابد به تن او که سایه اش تا در سفید باغ کشیده شده است.
    خطی ذهنش را قطع می کند و او دوباره فرچه را به آسمان می زند و به روی افق دیوار می کشد و دیوار روی بالا و پایین رفتن های دیروز فرچه، آبی آسمانی می شود و روز از نصف النهار نیمه بی رنگ دیوار می گذرد و خستگی با او به داخل ساختمان می رود و رد پایی از چشم هایش عبور می کند و می رسد به پای کسی که دوستش دارد… ، معمولاً وقتی پای اینطور جمله ها وسط می آید، لحن آدم عوض می شود. نمی گوید دوستت دارم. دستش را می کشد به خط نرمی که در امتداد او ایستاده. دو خطش را حلقه می کند به خط او. خطوط روی هم می آیند و خط خطی می شوند. و بعد، نقطه. 


    بر عکس تصور آدم های بیرون از داستان که جمله ها با نقطه تمام می شوند، اینجا همه چیز از نقطه شروع می شود. چند نقطه روی هم می روند و می شوند رد پایی که روی برف کشیده می شود … کس دیگری این رد پا را رد می کند و رد دیگری ردش را می گیرد و تردیدی با رده هایی از ارتداد از ذهن هابیل می گذرد و به ذهن قابیل می رسد.
    . نقطه - دو فعل گذشتن و رسیدن که ظاهراً روی یک رد پا قدم به قدم برمی دارند، گریبان گیر هم می شوند و به قصد کشت یکدیگر را نقطه نقطه می کنند.


همیشه کسی هست که نمی گذرد و می رسد و کس دیگری که می گذرد و نمی رسد. همیشه کسی هست که قابیل می شود و می زند بر سر هابیل با بیل. همیشه زنی هست که می ماند و مردی هست که می رود. همیشه مردی هست که رد پایش در زندگی زنی می ماند و همیشه زنی هست که رد پایش از ذهن مردی می گذرد.
    .نقطه ـ مرد خطی به ذهنش هجوم می آورد. داد می کشد. زن لباس هایش را جمع می کند. مرد روبه روی تلویزیون نشسته و دارد سریالی را که هیچوقت ندیده، دنبال می کند.


    کلاغی از ذهن قابیل می گذرد و حفره ای به وسعت هابیل حفر می کند.


    در به هم کوبیده می شود. مرد نگاهی به تابلوی قابیل و رد پای کلاغ می اندازد و آن را از روی دیوار برمی دارد و از پنجره می اندازد بیرون. عابری خرده شیشه ها را از روی قاب شکسته کنار می زند و این عکس را لوله می کند و با خود می برد تا به دیوار اتاقش آویزان کند.


کلمات کلیدی: داستان
 
شراب دست ساخت انسان
ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢۱  

                            

 

      تانیا هرشمان

    در یکی از ملاقات های مقرر در کوه، خدایان خطاب به من گفتند که آن مرد آنها را به قدری خنداند که به سکسکه افتادند. آنها فریاد زدند که این بهتر از سیم تلویزیون بود.

    درحال مزه مزه شراب ( که صادقانه خیلی شیرین بود، و به ویسکی ترجیح داشت، اما چه می شد کرد که انحصار فروش داشت؟) پرسیدم:

چطور؟

    زئوس فریاد زد: اوه، جلو بیا، به من بگو همه آن چیزهای بی اهمیت اطراف زن ها چیست؟ این نوک پنجه ای راه رفتن، حساسیت، نوانسان، سراپا گوش بودن و فیلم فرانسوی. این ها چیست؟

    در میان جیغ ها و قاه قاه خنده، نوشیدنی را به گوشه ای ریختم، و از آنچه باید می گفتم متعجب بودم. آیا می توانستم تقریباً از نیمی ازهم نسلمان دفاع کنم، و یا فقط می شود بی پرده از ریشخندها سخن گفت؟ که آنقدر مفتضحانه بود که آنها ما را وادار به پوشیدن توگا (لباس شهروندان روم باستان) کردند.


کلمات کلیدی: داستان
 
جی. یلولیس داگلس
ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢٠  

                   

یادت می یاد؟

 

 شری رو یادت می یاد؟ تکه ای از برادرم: کسی که برای دریافت حقوق در هامتراک به شکل هولناکی با برادرم درگیر شد. کسی که بطری نیمه خالی جین رو طرف سر اون پرت کرد، وقتی بهش گفت که دیگه باید ترک کنی. کسی که مثل ژاکتی کهنه تاشده بود و در امتداد دیوار زیرزمین سرخورد، وقتی برادرم با آرنج به وسط شکمش کوبید. لعنتی، من مطمئنم که تو شری رو یادت می یاد. مسئله اینه که اون مرده.

 

  • جلویمان گرفته شد                                                             

کلمات کلیدی: داستان
 
آتی بان
ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۸  

   

    برای خواندن داستان آبگوشت های بی آبگوشت به آتی بان بیایید.


کلمات کلیدی: داستان
 
یک، دو، سه…و بعد
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٧  
            
نوشته: اریک مارتین
 
وقتی می بندم کتابم را و خاموش می کنم چراغ را و روی پیشانیت با بوسه ای، آرام طوری که بیدار نشوی به تو شب به خیر می گویم، بعد دراز می کشم روی زمین و شروع می کنم به فکر کردن درباره اینکه چطور روزهای زیادی گذشته که همدیگر را ترک کرده ایم. لابه لای بی نهایت اعداد، متوجه می شوم که خوابم از من جلو زده و دیگر شمارش هم از دستم در رفته است.

کلمات کلیدی: داستان
 
نسکافه
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٢٠  

                

 دیگر کافی است. عاشق رنگ سیاهش هستم. شاید به خاطر سفیدی شیر باشد که سیاهی نسکافه را به چشم می آورد. هربار که نسکافه را می گذارم کنار ظرف شیر، احساس می کنم هر آن ممکن است هر اتفاقی بیفتد. البته در دنیای واقعی هیچ اتفاق غیر مترغبه ای پیش نمی آید و بیشتر در اسطوره ها و آرزوهای انسان است که سیاهی شب با سفیدی روز نبرد می کنند و روز بر شب پیروز می شود و شب بر روز. اما من خوشم می آید که نسکافه بر شیر غالب باشد. نسکافه هم زیاد شیر دوست ندارد و همیشه ظرف شیر را چپه می کند. از طرف دیگر دلم می خواهد به خوردن شیر عادت کند، چون برای استخوان بندی اش لازم است.

ادامه را در اینجا بخوانید

 

و نیز به سایت هرمجیدون سری بزنید.


کلمات کلیدی: داستان
 
آزادی
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٩  

 

میم. استانلی بوبین

 

    تنها، فرار کردم. تنها، آزاد بودمتقریباً. آنقدر نقب زدم تا اینکه سقف پائین ریخت. نیمه مدفون شدم، پرتو ماه چشمم را می زد. بیرون پریدم و دویدم. آژیر ناله کرد. تفنگی بنگ. سگ ها زوزه کشیدند. در آب شیرچه زدم. به طرف پایین رود شناور بودم.  در امتداد مرز. به طرف آزادی! هنوز، شب های دیگری هست. گزلیک فرو می رود. خون روی دست هایم می پاشد، روی صورتم، روحم.

    تنها، آزادی از من طفره می رود.  


کلمات کلیدی: داستان
 
کهف
ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/٦  

            

    شاخه های کاج تکانی خوردند از پریدنی که دلم می خواست من کلاغش بودم و بلند می شدم از سوزنی های درهم تنیده و اصحاب کهف از غارم بیدار می شدند. شبانی گفت: شما چه مردمانید؟ گفتند: ما دینی داریم خلاف دین دقیانوس و مردم شهر. شبان که از شب آمده بود و سگی داشت به نام روزان، به پیش ملک وقت رفت و از حفره ای گفت در دل دشت که گروهی مخالف در آن بیتوته کرده اند. ملک به حفره های جامه شبان که در هر یک گوی سفیدی خفته بود، چشم دوخت و به نجوا گفت:‌ از خلاف آمد عادت بطلب کام که من کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم. شبان با روزان باز دشت می شود و در پی حفره روزها و شب ها و فرسنگ ها را در می نوردد. شبان گریان و نالان پی ردپایی از حفره نشینان، ریگ بیابان شماره می کند و آه از سینه برمی آورد. روزان به درون خویش پناه می جوید و به خواب اندر می شود. شبان به یکباره بر گم شدن روزانش واقف می شود و آن گاه در پس روزان گریان و نالان می شود. شبان به درون خود پناه می جوید و به خواب اندر می شود که گئوسپندان یکباره بر گم شدن شبان واقف می شوند و آن گاه در پس شبان گریان و نالان می شوند. گئوسپندان به درون خویش پناه می جویند و به خواب اندر می شوند. گرگان به یکباره بر گم شدن رمه واقف می شوند و آن گاه در پس گئوهای سپنتا گریان و نالان می شوند.

 


کلمات کلیدی: داستان
 
یکبار چ، چی میل دارید؟ (بخش اول)
ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٩  

 

لیلا صادقی 

    چای

    او برایم آنقدر هست که صبح وقتی از خواب بیدار می شوم، یادم می رود دست و صورتم را بشورم و یک راست می روم به آشپزخانه و زیر کتری را روشن می کنم و چای دم می کنم. آنقدر به دم کردن چای صبح ها عادت کرده ام که بعضی وقت ها فکر می کنم اگر قرار نبود صبح ها شعله زیر کتری را روشن کنم، چه کار می کردم؟!


کلمات کلیدی: داستان
 
یکبار ی (بخشی از مجموعه داستان هایی برعکس)
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/٢٢  

    گرگی با لباس میش در میان خویشان کمین کرده بود. خویشان به او شبیخون زدند و پاره پاره اش کرده، چند لقمه بیش نمانده بود که پوزه ای بر زمین نمایان شد. دیدند که همچو خودی را خورده اند و دانستند خودان را می توانند خورد، پس خود خوردن از سر گرفتند.

    میشی با لباس گرگ در میان گرسنگان می چرید. ..

 


کلمات کلیدی: داستان
 
سفر به دخمه های یزد
ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٧/٢۱  

 

    از راهی میان کویر بالا می رویم و جای پای کسانی پا می گذاریم که خاطراتشان را آنجا دفن کرده اند در هزاره های پیش. از خاطراتشان بالا می رویم و جای پای اشک هایشان پا می گذاریم تا می رسیم به دخمه ای که تکه های وجودشان را تشییع می کنیم و می گذاریم بر سنگی در وسط دخمه. لاشخوری بالای سرمان می چرخد. صدای موتوری ها روی اعصاب جاده گاز می خورد و تک چرخ می زنند روی عبور هزارساله اجدادشان و سرنگ هایی که تنشان را مصرف می کند. پلیس دخمه را محاصره می کند نه به خاطر حفاظت از آن.

 

                                     

                                          من برای تو شده ام همه ایران و

                                         همه تاریخی که رو به زوال است!                               


کلمات کلیدی: داستان
 
چه با اخم، چه با عشق
ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٥/۱٠  

                             

داستانی از: بهزاد نثاری

 

    صبح که از خواب بلند می شوم، موبایلم را روشن می کنم. سلام می کند. مثل همیشه، نه با اخم، نه با عشق. مثل همیشه.

    فکر می کنم به این که امروز چه روزی است، زوج یا فرد؟ از مسکن های دیشب هنوز گیجم. بالاخره یادم می آید. یکشنبه است و فرد.

    امروز فردی هستم که باید با تلخی از جا بلند شوم. ریشم را نمی زنم. باید زشت باشم. امروز نوبت عاشقی نیست.

    در بین راه، خیابان هایی سبز می شوند که مسیرشان را تغییر داده اند. امروز نوبت چپ است. سر چهارراه ها نوبت قرمز. به صندلی محل کارم سلام می دهم و روزنامه را باز می کنم. «گزارش نقض حقوق شهروندی»، امروز نوبت قاضی است. «مرحله چندم از نوبت تحویل سیم کارت.» مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد. امروز نوبت زوج کردن ماشین ها، فردا نوبت فرد کردن آدم ها. نگاهی به تقویم روی میز می اندازم. اول رمضان، «مراسم تحلیف رییس جمهور منتخب»، وقت نخوردن غذاست. کنار زدن روزنامه را انتخاب می کنم. ساعت ها زوج و فرد می شوند با یک چشم به هم زدن. در راه برگشت، سر راهم به نانوایی می روم. دیروز به صف طولانی سنگک. امروز به صف باریک لواش. به خانه رسیده ام و روی کاناپه دراز کشیده ام، چشم هایم را بسته ام، شاید از ترس از دست دادن شیرینی روزهای زوج. به روزهای هفته فکر می کنم و به روزی که نه فرد است و نه زوج. در رویاهایم روزهایی را می بینم که همه جمعه اند.


کلمات کلیدی: داستان
 
یکبار واو
ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٤/٢۳  

یکبار واو،

داریم دور می می رویم

 

    دارد می دود. دارد می دود. دارد می دود.

 

    از بقیه جلو می زند. دارد می دود. از آن یکی هم جلو می زند. همینطور از آن و آن یکی. کس دیگری هم دارد می دود که از او جلو می زند و کس دیگری هم از او.


کلمات کلیدی: داستان
 
سیاست خارجی
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٤/٢  

یک لنگه کفش پرت می شود یک گوشه ذهنم و می خورد توی سر مردی با یک کیسه لیمو شیرین. زن دارد از خیابان رد می شود که می بیند یک کیسه لیمو شیرین همه جا دنبالش می آید. بعد دستی از کنار کیسه می آید لای لیموهای زن که ناخودآگاه دو دست زن به دو طرف باز می شود و یکی از دست هایش می رود به طرف پایش که کفشش که بکوبد توی مخش. مردم می ریزند دور آن ها و بعد از شنیدن ماجرا از زبان زن، چند لگد می فرستند توی دسته گل مرد و بعد چند نفر دیگر می آیند و آن ها را از هم جدا می کنند. هر کس به طرفی می رود و ماشین ها با سرعت از خیابان می گذرند و تفاله های تلخی روی زمین پخش می شود.


کلمات کلیدی: داستان
 
یکبار صاد:
ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/٢٩  

صیانت داخلی

  لیلا صادقی

    یک پرتقال می افتد توی ذهنم و می خورد به سر مردی که روی یکی از صندلی های پشت به ارکستر نشسته بود. مرد انگار که کسی کتش را وسط خیابان جر داده باشد، از جا بلند می شود و به حدقه از جا درآمده زن زل می زند. دو سه تا از مهمان ها سرشان را بر می گردانند و چندتای دیگر هم با صدای زن چیزی از سرشان می پرد: بی حیا، خوبه کنارت نشستم و چشم زنیکه رو از کاسه در اوردی. مرد می زند توی گوش زن و صدای ارکستر همچنان ای عشق من بگو تو رو به خدا تو دلت مال کیه، می خواند. زن کروات مرد را دور دستش می پیچد و طوری می کشد که دو دست مرد دور گردن خودش حلقه می شود و چندد نفر طرف زن می دوند و سعی می کنند مچش را باز کنند که نمی کنند. مرد روی زمین خم می شود و زن هم طوری که دیگران دورش را بگیرند، میدان می گیرد و بعد سعی می کند خودش را از دست و پای دیگران باز کند. مرد گره کرواتش را باز می کند و توی جمعیت گم. دیگران پند می دهند. پادرمیانی می کنند. آشتی می شود. زن و مرد دست هم را می گیرند و از مهمانی بیرون می آیند. زن از سینه بندش چند تا چک پول و زنجیر طلا و ساعت در می آورد. مرد کمی گردنش را می مالد و یک دست چک امضا شده از جیبش در می آورد و می گوید کمی کراواتم را سفت کشیدی.

 

 

 


کلمات کلیدی: داستان
 
از مجموعه: اگه اون لیلاست، پس من کی ام؟!
ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۸  

ام یا که ایم

 

وقتی کنار دیگران می نشینم، بلند می شوم، لبخند می زنم، می شنوم، می چرخم، می رقصم، می بینم، می و می و می، برگی ام که از درختی می افتم و خش خش می کنم زیر پای دیگرانی که کنارشان نشسته ام، بلند شده ام، لبخند زده ام، شنیده ام، چرخیده ام، رقصیده ام، دیده ام، ام و ام و ام.


کلمات کلیدی: داستان
 
یک‌بار ضاد یا کسی با هیأتی ضد و نقیض
ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/٢٦  

   

    برای خواندن داستان یک‌بار ضاد یا کسی با هیأتی ضد و نقیض، به سایت قابیل وارد شوید.

...و...

هر کسی از ظن خود شد یار من


کلمات کلیدی: داستان
 
گاهی منم، گاهی تو (۵۴)
ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/٧  

    گاهی منم، گاهی تو. گاهی آفتاب، گاهی. گاهی خنده، گاهی. گاهی آمدن، گاهی.

    گاهی فکر می کنی ام که نشسته ام پشت میزم و به آن طرف پنجره نگاه می کنم به آفتاب و می خندم و تو که     می آیی، گاهی فکر می کنمت که داری توی خیابان راه می روی و مهتاب نگاهت می کند و چند قطره از خودش  می ریزد از چشمش روی تو که داری می روی. بغض گلویم را سد می کند و به کسی مثل خودم می گویم: چرا اینطور فکر می کنمت؟


کلمات کلیدی: داستان
 
مزاحم نیستی! (۵۳)
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/٩  

    می پرسد از من که سوهان داری؟ ناخنم گوشه برداشته.

    توی جیبم می گردم. توی کیفم. توی کشوی میزم دست می کشم و سوهانم را در می آورم. کشیده می شود به لبه جدا شده ام و می تراشدش. صافش می کند. صاف. به ناخن هایم نگاه می کنم که بلند و کشیده اند، جز یکی که کوتاهش کردم.

    می گوید تا به حال روی انگشت هات اسم گذاشتی؟

    می گویم سبابه و شست و این ها را می گویی؟


کلمات کلیدی: داستان
 
کارگاه داستان
ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/۱٦  

 « تریبون »

نوشته‌: فرهاد سلمانیان


    سرانجام پس از پیگیری‌ها و دوندگی‌های بسیار توانستیم موافقت آنها را کسب کنیم: آنها به ما یک تریبون دادند که بتوانیم حرف‌هایمان را به دیگران بزنیم. در پوست خود نمی‌گنجیدیم؛ چون از آن به بعد صدایمان بلند می‌شد، شنیده می‌شد و دیگران ما را جدی می‌گرفتند. شاید کسانی هم پیدا می‌شدند که حرف‌های ما را بفهمند. تریبون در این بین فقط نقش واسطه را داشت. یا نه، نقش برجسته‌سازی یا چیزی شبیه آن. حرف‌هایمان را بارها و بارها نوشتیم و پیش خودمان تکرار و همة کاستی‌های مفهومی، نگارشی و دستوری آن را برطرف کردیم، چون کسی به ما گفته بود که اکثر مردم برای شنیدن حرف‌های خودشان خواهند آمد! صندلی‌های زیادی تهیه کردیم و آنها را در فضای باز قرار دادیم تا حاضران جای کافی و راحت داشته باشند و بتوانند حرف‌های خود را از دهان ما بشنوند. اطّلاعیه‌های بسیاری در شهر پخش کردیم و در هر کدام از روزنامه‌ها که می‌شد، اعلام کردیم که قصد انجام چه کاری را داریم و به طور کلی چه می‌خواهیم بگوییم. همه چیز را شفاف و روشن اعلام کردیم تا آن ها فکر نکنند قصد توطئه، دشمنی یا چیزی شبیه آن را داریم. ما گفتگو را به پرتاب میز و صندلی‌ به سمت مخاطب و کوبیدن چماق بر سر او ترجیح می‌دادیم. برای همین دور تا دور محل برگزاری سخنرانی را حصارهای چوبی کشیده بودیم تا چیزی به طرف‌مان پرتاب نشود و یا دست کم ما به اطراف پرتاب نشویم! در واقع ما خودمان به نوعی صدای خودمان را خفه کرده بودیم. خوب چاره‌ی دیگری نبود.


کلمات کلیدی: داستان
 
چوب کبریت ها
ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/۱۳  

       علیرضا دزفولیان

    همیشه به خودم می گفتم: این چوب کبریت ها چگونه سر شان می سوزد و آتش می گیرد و چیزی نمی گویند، ولی فهمیدم. به خودم می گفتم چگونه از کمر می شکنند و تکه تکه می شوند و باز هم کار می کنند، ولی فهمیدم ... چگونه به این زبری ها و در و دیوارهای سخت و ماسه ای کشیده می شوند و خون از خراش عمیقشان نمی پاشد و اشک از چشمان نداشته شان نمی ریزد ، ولی فهمیدم. اصلا چگونه درون آن قوطی کوچک سال ها حبس اند و هنوز چشم باز نکرده، دستانی از سر تا پایشان را آتش می زند تا عین ابرویی سیاه طاق بردارند و روشنایی را برای همیشه به همه ببخشند ... ولی فهمیدم ...
... وبعد وقتی چوب کبریت می سوخت، مرد دستش را (فقط برای چند لحظه) دور کبریت گرفت و سیگارش را زیر باران روشن کرد ...


کلمات کلیدی: داستان
 
داستان برگردان ۵۴
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٧/٢۱  

 

هیچ فکر نمی کردم که اینطور اجابت بشود

 

    چطور ساق پایم شکست؟ داستان عجیبی است، پایی که پایم نبود.

    سوار دوچرخه ام بودم و در جای همیشگی ام توقف کردم که نفسی تازه کرده و دعا کنم ـ بله، گاهی واقعاً دعا می کنم! و امروز صبح به وصال رسیدم ـ خداوند در همه چیز متجلی شد، و کاملاً درکش کردم. شگفتا! وقتی دعایم تمام شد، عاج کفشم را به پدال فشار دادم و دِ برو که رفتم. بعد چرخ جلو به سنگی گیر کرد و انداختم توی یک فرعی ـ قسم می خورم آن هایی که یک فرسنگ آن طرف تر بودند، صدای هوارم را شنیدند ـ بعد ساق پایم زیر چرخ دوچرخه دو تکه شد.

    همین. داشتم دعا می کردم، و یک ثانیه بعد ساق پایم شکست. منظورم این است که هیچ فکر نمی کردم که اینطور اجابت بشود!

مارک استانلی بوبین


کلمات کلیدی: داستان
 
دلم دری(داستان ۵۲)
ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٧/۱٤  

    کنار پنجره ام. آن طرف پنجره دنیای بیرون من است. صدای موتور. ساختمان های دیگر. رفت و آمدها. مشاجره. شجره نامه. شیشه های مشجر. شیشه چشمم شفاف و آفتاب تندی روی آن پخش می شود. آدم ها چه فکری دارند وقتی به پنجره هم سرک می کشند؟ وقتی در خانه ای باز می شود و کسی که پشت آن در می زده، خوشامد می شود.


کلمات کلیدی: داستان
 
نفس های بریده مرد در حال جان کندن...
ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۸/۱٦  

میم. استانلی بوبین

نفس های بریده مرد در حال جان کندن

کسی که تقریباً همه چیز را داشت

 

 

«من…می خوام…اونو…همه چیز رو…»

 

 


کلمات کلیدی: داستان
 
سه لکه ننگ
ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٧/٦  

                  

سه لکه ننگ

نویسنده: میم. استانلی بوبین

«من سفید پوستم.»

«من همجنس بازم.»

«من زرد پوستم.»

«من زیتونی رنگم.»

«من دو جنسیتی هستم.»

«من سیاه پوستم.»

«من سرخ پوستم.»


کلمات کلیدی: داستان
 
توی این کادر هر طور دلتان می‌خواهد زندگی کنید
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٧/٢  

  

 

pictostory


کلمات کلیدی: داستان
 
غیرممکن
ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۳۱  

 

          میم. استانلی بوبین

غیرممکن

 

«بذار حالا عقیده بی غرضم رو بهت بگم…»


کلمات کلیدی: داستان
 
شبی در بهشت
ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢٧  

 

             میم. استانلی بوبین             

     شبی در بهشت

  

«خسته ام،» میکائیل خمیازه می کشد، چنانکه به ساعتش نگاهی می اندازد، سال ها را می شمارد.

«منم همینطور،» جبرئیل هم موافق است. «اما باید یک بدل پیدا کنی.»

متفقاً هر دو سرهایشان را خم می کنند و با دقت به پایین نگاه می کنند.


کلمات کلیدی: داستان
 
نیش آخر
ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢۳  

 

    میم. استانلی بوبین

نیش آخر

 

    با دوستی استدلال می کردم.کلمه های آخر دقیق بود.

    گفتم: «حق با منه! زندگی بی معنیه و هیچ خدایی وجود نداره.»

    برای اثبات، ششلولم را درآوردم، آن را طرف سرم نشانه گرفتم و ماشه را کشیدم. مغزم منفجر شد.

    هنوز چیزی آزارم می دهد، با این وجود … فقط نمی توانم تعجب نکنم از اینکه…

    اگر حق با من بود، چطور این را توانستم بنویسم؟


کلمات کلیدی: داستان
 
دو جفت کنار هم
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢۱  

     دو جفت کنار هم

    کفش پاشنه بلند کنار در جفت شده و گاهی یک لنگه خودش را به دیوار می کوبد. کفش دیگری می آید کنارش و بی حرکت می ایستد، اما کسی که پایش را توی آن کفش کرده، دستش را گذاشته روی شانه کس دیگری که یک لنگه اش را می کوبد به دیوار و دارد گریه می کند. دست چند بار به شانه او می زند و می گوید: ناراحت نباش! حالا بریم برقصیم. کسی که دستی چند بار به شانه اش زده بود، اشک هایش را پاک می کند و با کفشی که آمده بود کنارش و بی حرکت ایستاده بود، از اتاق می روند بیرون.


کلمات کلیدی: داستان
 
بیشتر نه، کافیه
ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۱۳  

 

ریچارد کی. ویمز

بیشتر نه، کافیه

(در یک شعر پنج بحری)

    یک: صبح

پزشکم گفت که زیادی مشروب می خورم.

به من تجویز کرد: «دیگه بیشتر نه، کافیه»

    دو: عصر تا صبح

ساقی در حالیکه آواز می خواند، به من اشاره می کند: یک دور دیگه؟

(احساس می کنم روده ام الو گرفته و پرزهایش ریخته.)

بیشتر نه! زاری کنان. باید برم، ناله کنان، باید ترک کنم.

(مرگ جلوی چشمم را می گیرد، طرحی منحصر به فرد و درخور.)

ساقی پوزخندی می زند و من بدجوری با چند پیاله به حیثیتم گند می زنم.

 


کلمات کلیدی: داستان
 
رویای جمعی، تابستان 1996
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۱٠  

... نوشته: میم. بوبین

   رویای جمعی، تابستان 1996

   مجلس آمرزش خواهی

 

 

عدالت؟ چه کسی در دوزخ به عدالت توجهی می کند؟

 می گویند به فلانمان. مگرهمه موضوع همین نیست؟


کلمات کلیدی: داستان
 
یکبار ز:
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٢٧  

 

ز. یکی از حروف صامت زائد

 

 

 

ز. منتظری. امروز بعد از زمانی دراز او را زیارت می کنی. می لرزی که زنگ نزند و نزیارتیش. دلت خیلی زنگ زده. باید منتظر فردا باشی که نمی آید. فردا بعد از امروز و امروز همین زاست. او زاده فرداست و تو در امروزی. نمی گذارد مرز روزها را برداری و روز بگذرد. ز. ز. زا صدا می کند. سرت زا می کشد. زا صدای سوراخ شدن. زور زدن. مغزت را با دلر زِ زِ می کنند. سازهای زهی. زنگ زد. امروز نمی آید تا فردا. زیر و زبر می شوی. ز. منتظری. امروزی. او زِیِ فرداست. او زنگ نزد. زو می کشی. نفست وسط راه بند آمده. سوختی. امروز هنوز زاست.


25/2/79


کلمات کلیدی: داستان
 
مینا
ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٢۳  

داشتم لباسم را توی اتاقم عوض می کردم. یک لباس مشکی باید می پوشیدم. کلی مهمان آمده بودند خانه ما، ولی کسی از ما نمرده بود. آمده بودند مرگ مرحوم را تسلیت بگویند به ما. به خواهرم گفتم که این آقا مگه چه نسبتی با ما داشته که به ما تسلیت می دهند؟ گفت زیادی حرف نزن. زود لباس بپوش، بیا بیرون. غلغه شده بود خیابان و از این طرف به آن طرف پارچه سیاهی کشیده بودند و حجله ها و دسته های عزادار. دنبال روسری سیاهم می گشتم که نبود. گفتم روسری سفید سرم کنم بهتر هم هست توی این ظل گرما که آدم نفسش بند می آید و ناگهان مادرم آمد. گفت: یالا! زود باش دیگه. کلافه شدم. می گفت مینا دوست دبیرستانم که سال تا سال نمی بینمش، آمده و نمی دانم حالا می خواهد بگوید چند من است! گفتم خب و با بی حوصلگی روی تختم دراز کشیدم و ...
از راهرو صدای مادرم را شنیدم می گفت فکر نکنم قبول کنه. دو تا خواستگار داشته، بدون اینکه حتا ببیندشون ردشون کرده. در اتاق زده می شود و کسی وارد می شود. با حیرت نگاهش می کنم. اینه مینا؟ چقدر فرق کرده. دبیرستان که بودیم دختر زرنگی بود ولی توی یکی از پاهاش میله داشت و یک وری راه می رفت. دهانش هم همیشه کج می شد و کف می کرد و همه بدشان می آمد با او حرف بزنند. همه دستش می انداختند. عربی را خیلی دوست داشت و بچه ها با مسخره بازی می گفتند کیفَ حالُکَ یا میناء؟ مینا هم با جدیت تمام جواب می داد أنا بخَیر. شُکراً. وکیفَ حالُکُم؟ من جوری که او نمی فهمید دستش می انداختم که هم طرف بچه ها را داشته باشم و هم طرف مینا را. مینا حالا برای خودش خانمی شده بود. از جذابیت نصیبی نبرده بود، اما خوش هیکل بود و صاف راه می رفت. دانشگاهش را تمام کرده بود و به او خانم مهندس می گفتند. مامان آمد در گوشم گفت یه خواستگار می خواد برات بفرسته. اسمش تونیه. خواستم بگویم نه، یک دفعه اسم زیر زبانم مزه کرد. تونی! توی دلم گفتم بگذار ببینمش، شاید خودش هم مثل اسمش جالب باشد. مینا آمد زد به شانه ام که السلامُ عَلَیکُم! کیفَ حالُکَ؟ به پیشوازش بلند شدم و گفتم: روسری سفیدم را پیدا نکردم بیام بیرون. نمی دونم کی برداشته. خواهرم گفت چه اسم قشنگیه. نه؟ منتظر بودم مینا به زبان خودش بگوید، بی ادا و اطوار بگویم: بخاطر اسمشم که شده، یک شادی چشم های ترا خواهم رقصید. سرم گیج رفت و کمی تکیه دادم به جایی که نمی دانم و بعد که چشمم را باز کردم دیدم روی تختی دراز کشیده ام و خواهرم هنوز توی اتاق است. گفتم تو هنوزی؟ گفت زده به سرت. پاشو بریم دیر شد. حال و هوای اتاق فرق کرده بود و کمی که دقت کردم دیدم توی اتاق خواهرم دراز کشیده ام، اما یک خورده پیش توی اتاق خودم بودم. نمی دانستم چه شده. گفت مگه با تو نیستم. دیر شد. با خوشحالی گفتم کجا. خونه تونی؟ گفت باید بریم ختم مینا دیگه.


کلمات کلیدی: داستان
 
دلم باز شد
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٢۱  

امروز اداره تعطیل است و فقط منم که باید برای نظافت اینجا باشم. وارد اتاق رئیس که می شوم، دلم باز می شود. یک طرف اتاقش دیوار ندارد و درعوض یک پنجره سرتاسری. به درخت ها و آسمان آن طرف شیشه که نگاه می کنم، می بینم ذره های سفیدی از توی آسمان می افتند پایین. می روم کنار پنجره و می نشینم روی صندلی راحتی و دانه های برف بهم آرامش می دهد. نمی دانم چقدر نگاه کردم به این آسمان سفید و دانه های سفید و حیاط سفید، اما یکدفعه دیدم که آقای مدیر آمده توی اتاق و به همان اندازه که او جا می خورد، من هم جا می خورم. چون امروز، روز کارش نیست و حتماً توطئه ای در کارش هست. در هر صورت باید به بقیه اعضا اطلاع بدهم.


کلمات کلیدی: داستان
 
11 سپتامبر
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٥/۱٤  

 

در دل تیرگی

جوزف کنراد

پرده ای کرایه کرده بود

 

 

به طرف تصویری، هاله ای، با صدایی خفه گریه می کرد. دوباره زجه ای زد. زجه ای که نفسی بیش نبود:

«دهـ شتناکه! وحـ شتناکه!»

پیشکش به آن نام ها و بی نام ها،

یافته شده گان و گم شدگان

در 11 سپتامبر 2001


کلمات کلیدی: داستان
 
«تو به چی اعتقاد داری؟»
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/۱٠  

 

"What do you think of?"

"I think about it."

«تو به چی اعتقاد داری؟»

«دارم بهش فکر می کنم.»

                                                      لیلا صادقی


کلمات کلیدی: داستان
 
داد زدم: آهای! کسی توی این حفره افتاد
ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٥  

 

داد زدم: آهای! کسی توی این حفره افتاد

 

وقتی دارم راه می روم، یک حفره است. وقتی می بینم، یک حفره است. وقتی نفس می کشم، یک حفره است. وقتی حرف می زنم یک حفره است.

وقتی دارم راه می روم، می بینم کسی از این طرف خیابان نرسیده به آن طرف، می افتد توی حفره ای. به نفس نفس می افتم تا می رسم بالای حفره و داد می زنم: آهای! کسی توی این حفره افتاد.

چند عابر طوری از کنارم رد می شوند که انگار دارند سوت می زنند و به مرغ عشقی فکرمی کنند. دست پاچه به طرف ساختمان نیمه کاره می دوم و در فکر طناب، بیلی پیدا می کنم و تصمیم می گیرم حفره را آنقدر حفر کنم، که او را بیاورم بیرون. هر چه بیشتر حفر می کنم، حفره بزرگ تر می شود و من کوچک تر.

کنار کپه خاک می نشینم و نفس عمیقی می کشم که ناگهان متوجه می شوم کسی از حفره ای در آسمان داد می زند: آهای! بیایید کمک. کسی توی این حفره افتاد.


کلمات کلیدی: داستان
 
در یک شبِ
ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/۱٦  

داستان شماره ۳۰ از این وب لاگ

    روز یکشنبه، ۱۵ تیرماه، در اتاق شعر، یک داستان از لیلا صادقی به نام در یک شبِ، از کتاب وقتم کن که بگذرم (از نشر نیلوفر) مورد بحث قرار گرفت. مناسبت انتخاب این داستان، موضوع پیشین جلسه اتاق شعر، ادبیات دیداری بود که از شما دوستان وب گردم دعوت می کنم که نظرات خود را برایم بنویسید.

     در آن جلسه دوستان گرامی: آقایان پیام فتوحی پور، محمد آزرم، شمس آقاجانی، کاوه احمدی، خلیل درمنکی، عامری، روح الله باقری، و دیگر دوستان گرامی صحبت کردند که  برخی از دوستان حاضر در جلسه، نظرات خود را در وب لاگ هایشان انعکاس خواهند داد که تا حد امکان به وب لاگشان لینک می دهم. از جمله:  محمد آزرم  و سطوتی و مرتضی پور حاجی

از کتاب وقتم کن که بکذرم


کلمات کلیدی: داستان ،کلمات کلیدی: یادداشت
 
مناجات زندگی
ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٩  

میم. استانلی بوبین
و خوانش آن


تغییر می دهم من تغییر می دهم من تغییر می دهم من
تغییر می دهم من تغییر می دهم من تغییر می دهم
من تغییر می دهم من تغییر می دهم من تغییر می دهم
من تغییر می دهم من تغییر …


کلمات کلیدی: داستان ،کلمات کلیدی: یادداشت
 
مردی که تسخیر کرد جهان را
ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/۳٠  

میم. استانلی بوبین


من آمدم.
من دیدم.
من فتح کردم.
مردم.
--------------------


به نظرم می آید که صحبت کردن درباره داستان های دیگران، روش خوبی برای بحث کردن درباره تئوری های ادبی و اجتماعی است. درباره این داستان نیز قصد دارم خوانشی ارائه دهم و دوستان دیگر نیز اگر خوانشی دارند، از آن استقبال می کنم.


کلمات کلیدی: داستان
 
آن ضد انقلابی ملتی را نجات می دهد
ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٢٥  

میم. استانلی بوبین


- «یکی شوید!»
- «چرا؟»

 


کلمات کلیدی: داستان
 
چیزی که بسته شد و می شود و خواهد شد
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٢۱  

شیرجه می زند زیر آب و آب توی گوش هاش غلغل می کند و به لجن های کف دریا خیره می شود و به نقطه هایی که آب از دهانشان غلغل می زند بیرون. به طرف سطح آب می آید و نگاهش به خطوطی می افتد که در آسمان پرواز می کنند، نفسی می گیرد و دوباره زیر آب می رود. دلش می خواهد در کنار مرجان ها و مارماهی ها زندگی می کرد و گاهی او مارماهی می خورد و گاهی مارماهی او را. با گروه ماهیان خاردار به زیر صخره ها می رفت و با موجی به ساحل می افتاد. به باله های پنج شاخش و به دم دو شاخش نگاه می کند و چشم هایش که زیر آب می چرخند و انگار از آبشش نفس می کشد. شاید همه خطوط و نقطه های اطراف او هم بارها به این فکر کرده اند که تفاوت نقطه با خط چیست.

 


کلمات کلیدی: داستان
 
دلم دری
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٩  

کنار پنجره ام. آن طرف پنجره دنیای بیرون من است. صدای موتور. ساختمان های دیگر. رفت و آمدها. مشاجره. شجره نامه. شیشه های مشجر. شیشه چشمم شفاف و آفتاب تندی روی آن پخش می شود. آدم ها چه فکری دارند وقتی به پنجره هم سرک می کشند؟ وقتی در خانه ای باز می شود و کسی که پشت آن در می زده، خوشامد می شود.
در می زنند. باز می شود در. وارد می شوند. می نشینند. می خندند. می روند. بسته می شود در.
در می زنند. باز می شود در. وارد می شوند. گریه می کنند. می روند. بسته می شود در.
باز می شود. وارد می شوند. با صاحبخانه می روند. بسته می شود.
در می زنند. کسی نیست. باز نمی شود در. وارد نمی شود کسی. نمی خندد کسی. نمی گرید کسی. بسته نمی شود در. بسته بوده. بوده بوده. بوده.
در نمی زنند. پشت در نمی آیند. از کنار در نمی گذرند. در نیست دری که باز نشود، نگذرند از آن، بسته نشود. دیوار است دلم که کلاغ ها روی آن نمی نشینند. نمی پرد دزدی روی آن و نمی پرد از آن پائین. پشت آن غروب نمی کند خورشید. شاید دیوی توی دیوار باشد یا دیو واری. دیو، خدای بیگانه ای است که با خدای همسایه ها فـرق دارد. دیو، دیوار را از هـم می پاشد و در می کند. باد می زند لنگه های در را به هم. دیو وارد می شود. خانه نیست کسی. اثاث خانه غبار خورده. خانه کلنگی است. دیو خانه را از نو می سازد. سر وکله صاحبخانه پیدا می شود. می گوید این زمین او است. او ضمیر مالکیت است. پنجره ای داشت که از آن بیرون را نگاه می کرد. دری که از آن می گذشت. اتاق هایی که در آنها می خزید. حالا هم که نباشند آن در و دیوارها، پنجره های دیگری در آن هست شده که آفتاب از آنها می تابد. در دیگری هست شده که از آن می گذرند و همه مال ضمیر مالکیت است. دیو و ضمیر مالکیت با هم می جنگند. ضمیر مالکیت پیروز است، چون خاک مال اوست، اما پنجره ها مال کسی نیست.درها مال کسی نیست. هیچ چیز مال کسی نیست. خدا هم مال کسی نیست. هیچکس هیچ چیز نمی خواهد. هیچ چیز هیچ کس را نمی خواهد. خواستن هم چیزی نمی خواهد. قرار نیست هیچ اتفاقی بیفتد. همه چیز روی ریل خودش حرکت می کند. حرکت از ابتدا به، انتها از انتها، به ابتدا از، ابتدا به ابتدا از به انتها به انتها از انتها از هیچ کجا ابتدا نمی شود: آیا هیچ وجود دارد» اگر وجود ندارد چرا توی هر جمله یکبار تکرار شده« آیا چیزی بزرگ تر از هیچ هست<همه چیز زیر مجموعه هیچ<از هیچ به هیچ و ناگهان با هیچ<به هست می گوئیم با هیچ>من با هیچ شدم> تو هیچ> او با هیچ< ما هیچ<با هیچم> با هیچی> با هیچ< هیچیم< هیچید> هیچ< هیچ ضمیر سوم شخص جمع است ( یعنی هر چیز غایبی هیچ است ( همه چیز از ما غایب است ( همه چیز هیچ ( من از خودم غایبم ( من هیچ ( چه کسی حاضر است: او با هیچ ) ما هیچاوندیم و خدا هیچ و تو هیچ منش و شما هیچ گفتار و جهان هیچاهیچ) زمان هیچ) هیچ می شوم که بگذرم از هیچ ) می هیچم در هیچ ) با هیچ می شوم و داستانی می هیچم از دری که دلم بسته و مغزم که خانه ای ریخته و جسمم که جهانی از (


کلمات کلیدی: داستان
 
غزلی برای این داستان
ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٥  

نوشته: میم. استانلی بوبین ـ
مترجم: لیلا صادقی


قلم بر کاغذ، با برافروختگی شتاب زده می نویسم.

طرح و توطئه. شخصیت. موضوع.

شبیه داستان های دیروزی، سفارشی نوشته شده، از «رویای نیمه تابستان» گرفته تا «جنایت و مکافات»؟

کشمکش. دیالوگ. روایت.

یا شبیه داستان های زمان ما، نوشته شده در فروشگاههای راحت، پاتق های غذای حاضری بوسیله نامه های الکترونیکی؟

بحران. اوج. پایان بندی.

برای ایجاد تفکر، احساس، تجربه انسانی؟ یا شبیه کسی که قربانی عمرش می شود که به سادگی خالی است از ـ


کلمات کلیدی: داستان
 
کلـ مه هـ ا ی پـ ا ره
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٢  

مطلبی از نویسنده ای درباره کلمات توی روزنامه چاپ شده بود. می خواستم روزنامه را با خودم ببرم و به دوست دیگری که به کلمات علاقه داشت، نشان بدهم. به مسئول بایگانی گفتم که من روزنامه رو می برم و فردا پس می آرم. قبول کرد و گفت: ولی حتماً پس بیار، چون باید بایگانی اش کنم. گفتم: باشه. من یک کپی ازش می گیرم و روزنامه رو بر می گردونم توی قفسه. نگاهی به روزنامه کرد و گفت: مهمه؟ گفتم: مطلب دوستم چاپ شده. از کشو یک قیچی در آورد و گفت: این مطلب را بگذار توی فکس و از آن یک کپی بگیر. بخوای بری بیرون از روزنامه کپی بگیری، خیلی درد سر داره. گفتم: آخه ستون مطلب باریکه. توی فکس غش می ره. مطلب را قیچی کرد. کاغذش نازک بود و دستگاه جواب نمی داد. نوار چسب هم نداشتیم. روی یک کاغذ دیگر با چسب مایع چسباندیمش و گذاشتیم توی فکس. بعضی قسمت ها را ناخوانا گرفت و کنارش کلمه هایی درباره کلمه ها را نوشتم. بعد مطلب روزنامه را خواست از کاغذ زیرش جدا کند، که دوباره به روزنامه بچسباند. دو ورق بد جوری به هم چسبیده بودند. بالاخره دو ورق را از هم جدا کردیم، ولی کلمه های پشت روزنامه به کلمه های برگه زیری چسبیده بودند و کلمه های روی روزنامه که درباره کلمه ها بود، در اثر جدا کردن دو کاغذ پــ ا ر ه شد. کپی کلمه های درباه کلمه را به دوستم دادم و گذاشت توی بایگانی مطالب مورد علاقه اش. من هم این داستان را گذاشتم توی بایگانی مغزم. کـ لـ مـ ـه هـ ا د ا ئـ م جـ لـ و ی چـ شـ مـ م پـ ا ر ه مـ ـی شـ د نـ د و به هم می چسبیدند. کلمه ها، حباب هایی بودند که باید از دور و ورم جمع می کردم و می ترکاندم. وقتی می ترکاندم، به صدا در می آمدند. خوانده می شدند و می شنیدم حرف کلمه های بی صدا را. وقتی کلمه ای خوانده نشود، اصلاً کلمه نیست. کلم پیچ است که باید خردش کرد و ریخت لای پلو و بعد که خورده شد، باد شکم بیاورد. وقتی کلمه ای بایگانی شود، مثل مدفوعی است که به جای اینکه پای درخت بریزند، انبار بشود و حشره ها دوره اش کنند.
اول کلمه بود. کلمه خدا شد و در دل ها حفظ شد. کلمه تصویر شد و تصویر کور شد. کلمه صدا شد و فراموش شد.


کلمات کلیدی: داستان
 
سبک بازی
ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٢/٢٩  

ترجمه شده از لیلا صادقی
نویسنده: میم. استانلی بوبین ـ

نام کتاب: وهم بزرگ: من زیر نظرم.


آلانیس: « اصلاً برام مهم نیست که دیگران چی فکر می کنند ـ من بدلم.»
شانون: «مردک.» (مکث.) «ربانم؟» (مکث.) «بدل.» (مکث.) «کاملاً.»
کورتنی: «آره. ما بدلِ %@&!*$# هستیم. این ها % @&!*$# چی اند؟!»
اسکات: « ما فرق داریم! ما بدلیم!»
اِدی: (خیره.) (اخمو.) (نگاهی تحقیرآمیز.) (خیره.)
لِز: «بهله. مطمئناً. بدل. آهان.»
مایکل: «ما همیشه خداش بدل بودیم. هوی، حرفمو رونیویسی نکون، لفطاً.»
کورت:
هانری: (دندانش را به هم می ساید. به مایک چنگ می زند. داد می کشد.) «بـ . . . دل! می خوای ملیتت رو مبدل کنی!»
فلی: «تبدیل الملل. بزرگ ترین، روحانی ترین، همه گیرترین امر در جهان همین ابدال و اصلاح ملیت است.»


کلمات کلیدی: داستان
 
کسی که از داستان سوم ماهی گرفت
ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٢/٢٠  

نوشته: لیلا صادقی
از مجموعه: وقتم کن که بگذرم


احساس بطری بودن می کنم. توش چیزی می ریزند و می شود بطری شیر یا چیز دیگری و مصرفش می کنند. وقتی هم که ته کشید، فقط یک بطری است. می شود گذاشتش دم در خانه. انداختش توی باغچه یا زباله دانی. می شود شکستش یا یکبار دیگر هم مصرفش کرد.
به بطری، شیشه هم می گویند. نمی دانم آوای شیشه چه ارتباطی با شکستن دارد، ولی طوری است که آدم دلش می خواهد توی جمله هم بشکندش. شیشه شیر. شیشه نوشابه. شیشه پنـ جـ ره. شی شه عینـ ک.


کلمات کلیدی: داستان
 
شیر سنگی
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٢/۸  

نوشته: لیلا صادقی


از روبروی مغازه ای رد می شویم. از غرش دو شیر سنگی پشت ویترین خوشم می آید و یال های طلائی شان که تا روی کمرشان موج خورده. بعد از وسط جنگلی رد می شویم که دو طرف پیاده رو چیده شده و دست هایمان درهم گره می خورد. از کوچه ای رد می شویم که اسمم روی دیوارش نوشته شده. می گوید: وای! چه کنیم از دست این اسم که همه جا دنبالمونه. می گویم: خب مجبور نیستی همراهت باشه. می تونی خودتو خلاص کنی. خط عابر را که رد می کنیم، می گوید: چی می گی؟ شوخی کردم.
از کنار سینمایی رد می شویم که دلم می خواهد برویم فیلمش را ببینیم. آخر، فیلمش به اسم من است و به نظرم حتماً چنین پیشنهادی بدهد و آن وقت خیلی عاشقانه می شود. می گوید: وای! امروز ظهر دوستم گفت بریم این فیلمو ببینیم، گفتم به اندازه کافی خودمون داریمش. دستم را از دستش بیرون می کشم.
از بس راه رفته ایم، گرممان می شود و رو به روی آب میوه فروشی می ایستد. می گوید: گرمه. نه؟ آب زرشک دوست داری؟ تا به حال نخورده ام، ولی نه از اسمش خوشم می آید و از تصور اینکه زرشک را خوابانده اند توی آب و چند روز مانده تا مایه اش در آمده و شده آب زرشک، چندشم می شود. می گویم: نه. می گوید: آقا! یک آب زرشک و یک خاک شیر. خاک شیر هم دوست ندارم، اما رویم نمی شود دیگر چیزی بگویم. آقا می آید و خاک شیر را می گذارد روی میز و از یک بطری قدیمی آب زرشک سیاه را می ریزد توی لیوان یکبار مصرف. او خاک شیر را سر می کشد و آن یکی لیوان روبروی من می ماند. شاید نفهمیده که چه گفتم. تا نیمه آن را سر می کشم و رویش را که می کند آن طرف، بقیه اش را می ریزم توی سطل زباله و می پرسد: همه شو خوردی!
به نظرم می آید آن دو شیر سنگی پشت ویترین چقدر زشتند.


کلمات کلیدی: داستان
 
اقامت در این خانه
ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٢/۳  


خوش بین: (ایستاده و آواز خوان.)
«حظ کردم!»
بدبین: (نشسته و گریان.)
«عجب مصیبتی!»
واقع بین: (زانو زده و آه کشان.)
«اینم می گذره.»


میم. استانلی. بوبین
برگردان: لیلا صادقی


کلمات کلیدی: داستان
 
زندانی
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/٢٥  


آن مرد همواره نگران آن زن است. کار وقت گیرش، اوقات تنهایی اش، وقت آزاد نداشتنش.

آن زن به حال آن مرد غبطه می خورد. زمانی که می تواند فکر کند، بخواند، بنویسد، و آزادی باشکوهش.


پاتریشیا کریگن
برگردان: لیلا صادقی


کلمات کلیدی: داستان
 
شاهزاده فریبنده
ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/۱٩  


جورج دبلیو. کلینگر من
برگردان: لیلا صادقی


دریغ، دختری در پایین جاده راه می رود.
دریغ، دختری غوکی بدقواره را می پاید.
دریغ، دختری لب های لزجش را می بوسد.
دختری، دریغ از زهر آب دهان می میرد.


کلمات کلیدی: داستان
 
مقدمه قانون اساسی ایالات متحده آمریکا
ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/۱٦  


ما از مردم هستیم...


م. استانلی بوبین


کلمات کلیدی: داستان
 
من کیستم؟
ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/٩  

نوشته: لیلا صادقی



شاید اگر در خانه ای بزرگ می شدم که پدرم تا سال سوم متوسطه و مادرم مشوقی خوب برای درس خواندنم بود، حالا معلم کلاس اول ابتدائی بودم.
بچه ها ساکت! سر کلاس نشسته اند و منتظرند که نمره های ثلث دوم را برایشان بخوانم. می خواهم اول درس بدهم که از بقیه کلاس ها عقب نمانیم.
آن مرد سوار بر اسب آمد.
اجازه خانم! نمره دیکته منو می خونید. بچه ها ساکت! حواستون به درس باشه.
آن مرد آمد.
آن مرد با اسب آمد.


کلمات کلیدی: داستان
 
مصاحبه
ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/۱۸  

نوشته: لیلا صادقی


سلام. ما قرار مصاحبه داشتیم با چهره محبوب کشورمان. امیدوارم درست آمده باشیم.
آها. بیاین تو. از این ور.
خیلی متشکر. بنشینید بچه ها. می بخشید اگر اجازه بفرمایید ما شروع کنیم.
خب شروع کنید.
 می خواستم از خودتان سئوال کنم. از زندگی وکارهای روزمره .
فهمیدم. ده سالم بود که شروع به دست فروشی کردم. همه چیز. یک مدت کتابای ممنوع می فروختم. فروشم خوب بود. از اصل و نسبم اگر بخواین بدونید، بله، من بچه زن اولی بابام بودم و تو خونه زن دومیش زندگی می کردم. معلومه که چطوری بود. پول سرِ ماهم 5 قرون بود. لباس و کتاب و مدرسه و همه چیزم رو خودم باید می گرفتم. از همونجا بود که رفتم دست فروشی.


کلمات کلیدی: داستان
 
وهم بزرگ
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/۱٤  


وهم بزرگ


« من زیر نظرم!»


میم. استانلی بوبین

برگردان: لیلا صادقی


کلمات کلیدی: داستان
 
سه کتاب
ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/۱۱  

با سلام به دوستان عزیز
در اسفند ماه امسال سه کتاب از لیلا صادقی منتشر خواهد شد.
<وقتم کن که بگذرم> مجموعه شصت داستان کوتاه است که از سال ۱۳۷۶ تا ۱۳۸۰ نوشته شده است و نشر نیلوفر آن را منتشر خواهد کرد که احتمالا تا ۱۵ اسفند ماه در بازار عرضه خواهد شد. برای علاقه مندان از سرویس پستی آن انتشارات هم می توان استفاده کرد.
کتاب دیگر مجموعه ۱۱ داستان کوتاه است به نام < اگه اون لیلاست، پس من کی ام؟!> که نشر آوام سرا آن را منتشر می کند و احتمالا امسال از زیر چاپ بیرون می آید. کتابی که همه شخصیت های داستانی او لیلا هستند اما کدام لیلا؟
دو داستان از این مجموعه در سایت سخن موجود است که مجله بایا نیز یکی را چاپ کرده است.
<هر آنکس که پس از آنکس> و <شاخه خشک درختی که دست های>
کتاب دیگر ، <وهم بزرگ: «من زیر نظرم.»> که یکی از داستان های نویسنده به عنوان نام کتاب انتخاب شده است، باز هم از نشر آوام سرا به چاپ می رسد که مجموعه ای ترجمه شده از زبان انگلیسی است و برخی از داستان های آن را در این وب لاگ خوانده اید. شصت داستانک اینترنتی از نویسنده مبتکر آمریکایی «میم. استانلی بوبین» که به شیوه ای نو به نوشتن داستانک های چند کلمه ای پرداخته است که البته این داستانک ها منتخب مترجم است، و به عقیده مترجم از بهترین داستانک های اوست.
استانلی بوبین متولد ۱۹۶۵ساکن کالیفرنیای جنوبی و فارغ التحصیل کارشناسی ارشد در رشته علوم کامپیوتر از دانشگاه سن دیاگو در کالیفرنیا است و اولین کتاب او «باد بیابانی» نام داشته است که در آنجا چاپ شده است و به دلیل ارتباط تنگاتنگی که با کامپیوتر دارد به شیوه ای نو در داستان نویسی رسیده است و مانند:


گزارشی غیر موثق از مردی که
زندگی را تجربه کرد،
(چنانکه نقل کرده اند از خانواده سر زنده اش، کار ارزنده اش، خانه زیبنده اش و … )

این کتاب به صورت دو زبانه به چاپ می رسد که خوانندگان بتوانند از نثر شیوای انگلیسی آن نیز لذت ببرند.


«آخه چرا؟ خدا جون، چطور ممکنه؟!»


کلمات کلیدی: داستان ،کلمات کلیدی: خبر
 
برای اینکه بدانیم چطور تمام می شود
ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/٥  

برای اینکه بدانیم چطور تمام می شود

زن گریه کرد به خاطر مرد.




جان مک کی


کلمات کلیدی: داستان
 
شاخه خشک درختی که دست های
ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/۳٠  

دمپایی های او تنها چیزی است که باقی مانده و هر وقت می روم دستشویی، آنها را می بینم جفت شده، کنار شوفاژ. مهمان هایی که بچه ای داشته باشند، پایش می کنند آن ها را و می روند داخل. بعد هم که می آیند بیرون، تنها قطعه یادگاری را از پایش در می آورند و قطعه دیگری که هیچ ربطی به او ندارد، مورد استفاده قرار می گیرد. شاید هر قطعه یادگار کسی که می دانیمش یا نمی. این ملافه ای که بعد از رفتن مهمان ها می اندازم روی کاناپه تا گرد و خاک روی آنها ننشیند، کسانی بوده اند که پشت دستگاهی نشسته اند و آن را بافته اند و حالا شاید مرده اند. این لیوان هایی که تویش چای خورده ایم. فرش های کوچک و رنگ پریده. حتا این آجرهایی که روی هم چیده شده، بعد گچ مالی و بعد رنگ مالی. دست های زیادی پشت همه این قطعه های اطرافم چیده شده اند و زندگی می کنند که گاهی تکانم می دهند و می برند آن طرف، راست یا جایی چپ اندر قیچی. دست هایی که گاهی چشمم را می بندند و گاهی صورتم را سرخ با ضربه ای. ظرف میوه را برمی دارم و میوه ها را می ریزم توی چاله یخ چال. دست هایی که میوه ها را چیده، لا به لای میوه ها وول می خورند و آن ها را پخش می کنند روی زمین. نمی دانم دست ها را جمع کنم یا خودم را. جارو برقی را از کمد درمی آورم و روی پرزهای فرش می کشم. دانه های غبار می رود توی حلق جارو برقی و دست های بافنده، زیر پایم، به بافیدن خاطرات پیش از خودم، می ادامند یا ادا در می آورند یا ادا می شوند یا ادا …
مه سفیدی که توی جاده چالوس جلوی دید ماشین ها را گرفته. با خواهرم اینها می رفتیم طرف های سیسنگان. لیلا بغل خواهرم خواب بود. گفتم خسته شدی. بده من بغلش کنم. گفت: نه! خیلی نازه. بزار پهلو خودم باشه. پلک هام داشت روی هم چیده می شد که خواهرم گفت: لیلا واقعاً یک پارچه ماهه. کاش منم دختر به این نازی داشتم. می گذاری یک مدت پیش من بمونه. تو اونوقت می تونی بیشتر به کارات برسی. یا وقتی می ری سرکار بزارش پیشم و برگشتی ورش دار ببر. گفتم: خدا خیرت بده. اما یک وقت فکر نکنه تو مامانشی؟ البته فرقی نمی کنه. شوخی کردم.
کنار جاده نگه داشته ایم که برویم آبی به سر و صورت بزنیم و هر کس نمازی دارد یا دستشویی می خواهد برود یا چیزی بخورد یا استراحتی بکند،‌ خلاصه، خلاص بشود از خلسه توی ماشین. از آن طرف جاده آمدیم این طرف و دیدیم که دیدم که هیچ کس نیامده بود که آبی بزند به صورتش که چیزی بخورد که نفسی بکشد که با من باشد که دیدم که دارم می روم آن طرف جاده ای که یک تریلی زده به پیکانی سفید با نمره ماشینِ مایی که حالا فقط منم و دست هایی که از شیشه ماشین افتاده اند بیرون انگار شاخه خشک درختی. جارو برقی را خاموش می کنم و می روم که لباسم را عوض کنم. لباسی که مال کسی هم که دوخته آنرا نیست و مال کسی که پارچه اش را بافته هم نیست و لباسی که انگار مال چیزی شبیه من هم نیست. احساس می کنم چیزی زیر شکمم سنگینی می کند. چیزی که سال ها پیش از من جدا شد و بعد دوباره جدا شد. من هم زیر شکم مادرم سنگینی می کنم و بارها جدا شده ام از او. می روم حمام و کیسه می کشم سلول های مرده ای که از تنم جدا می شوند و آب می ریزم روی سلول های تازه ام. لباس دیگری می پوشم. اهمیتی ندارد دست هایی که. موهایم را شانه می زنم و دست می کشم به موهای ریزی که تازه درآمده، کنار گوش ها و بالای پیشانی ام. یادم می آید که چه سرحال و قبراقم. غذایی درست می کنم و سلول های بدنم نفسی می کشند. بزرگ می شوند انگار یا ورزش می کنند توی مساحت فکرم. مسواکم را بر می دارم و می روم دستشویی که دوباره دمپایی هایی که تنها چیزی باقی مانده از او، جفت شده کنار شوفاژ.


کلمات کلیدی: داستان
 
شراب دست ساخت انسان
ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/٢٥  

ترجمه: لیلا صادقی
نوشته: تانیا هرشمان


در یکی از ملاقات های مقرر در کوه، خدایان خطاب به من گفتند که آن مرد آنها را به قدری خندانده بود که به سکسکه افتادند. آنها فریاد زدند که این بهتر از سیم تلویزیون بود.
درحال مزه مزه شراب ( که صادقانه خیلی شیرین بود، و به ویسکی ترجیح داشت، اما چه می شد کرد که انحصار فروش داشت؟) پرسیدم: چطور؟
زئوس فریاد زد: اوه، جلو بیا، به من بگو همه آن چیزهای بی اهمیت اطراف زن ها چیست؟ این نوک پنجه ای راه رفتن ها، حساسیت ها، نو انسان بودن ها، سراپا گوش بودن ها و فیلم فرانسوی. این ها چیست؟
در میان جیغ ها و قاه قاه خنده، نوشیدنی را به گوشه ای ریختم، و از آنچه باید می گفتم متعجب بودم. آیا می توانستم تقریباً از نیمی از هم نسلمان دفاع کنم، و یا فقط می شود بی پرده از ریشخندها سخن گفت؟ که آن هم آنقدر مفتضحانه بود که آنها ما را وادار به پوشیدن توگا (لباس شهروندان روم باستان) کرده بودند.


کلمات کلیدی: داستان
 
ژله
ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/٩  

ویدا اولین

برگردان: لیلا صادقی


- این اصل اصله. این…
- ژله است.
- نه ژله نیست، ژله سبزه. این …
- ژله می تونه سرخ هم باشه. ژله گیلاس. روش هم آناناس.
- توی این به هیچ وجه هیچ آناناسی نیست، حتا هیچ …
- می تونه هر میوه ای باشه.
- نه هیچ میوه ای و نه هیچ چیز دیگه، اما…
- خیلی خب! هیچ میوه ای. اما ژلاتین چطور، ژلاتین هم نیست؟
- درباره میوه فکرشم نکن. این اصل اصله. این شبیه …
- انگور ترشیده. فقط شبیه انگور ترشیده است. انگور سرخ.
- ترش هست، اما انگور نیست.


کلمات کلیدی: داستان
 
یک، دو، سه…و بعد
ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/۳  

نوشته:«اریک مارتین»
برگردان: لیلا صادقی

وقتی می بندم کتابم را و خاموش می کنم چراغ را و روی پیشانیت با بوسه ای، آرام طوری که بیدار نشوی به تو شب به خیر می گویم، بعد دراز می کشم روی زمین و شروع می کنم به فکر کردن درباره اینکه چطور روزهای زیادی گذشته که همدیگر را ترک کرده ایم. لابه لای بی نهایت اعداد، متوجه می شوم که خوابم از من جلو زده و دیگر شمارش هم از دستم در رفته است.


کلمات کلیدی: داستان
 
آزادی
ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٠/٢٩  

نوشته: م. الف.بوبین
برگردان: لیلا صادقی

 


تنها، فرار کردم. تنها، آزاد بودم…تقریباً. آنقدر نقب زدم تا اینکه سقف پائین ریخت. نیمه مدفون، پرتو ماه چشمم را می زد. بیرون پریدم و دویدم. آژیر ناله کرد. تفنگی بنگ. سگ ها زوزه کشیدند. در آب شیرچه زدم. توده برف پائین رود. از این طرف به آن طرف خط مرزی. آزادی! هنوز، شب های دیگری هست. گزلیک فرو می رود. خون روی دست هایم می پاشد، روی صورتم، روحم.
تنها، آزادی از من طفره می رود.


کلمات کلیدی: داستان
 
وقت استراحت، آوریل 1992
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱٠/٢٧  

برگردان: لیلا صادقی
استانلی بوبن

کارگر 1: «به چی نگاه می کنی؟»
کارگر2: «به شورشیا. دارن غارت می کنن. همدیگه رو هدف می گیرن. همه چیزو می سوزونن.»
کارگر1: «جداً.» (مکث) «خیلی اوضاع خرابه؟»
کارگر2: «ندونیم بهتره.» (به ساعت نگاه می کند.) «برگردیم سر کارمون.»


کلمات کلیدی: داستان
 
استاد
ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٩/٢٧  

همه بچه ها بر پا شدند و استاد آرام و سر به زیر با حرکت سر به آنها اشاره می کند که بنشینند۰ بعـد از کمی مکث روی نیمکت اول می نشیند۰ کیفش را کنارش می خواباند۰ با نگاهی نافذ می پرسد: «خب، تا کجا رسیده بودیم؟»ـ
پچ پچه ای توی کلاس می پیچد که با حرکت سر استاد سکوت می شود۰ بعد از اینکه صدایش را با چند سرفه ممتد صاف می کند، می گوید: «خب، داستان را شروع می کنیم.»


کلمات کلیدی: داستان
 
سخن گاو نر با اعلی حضرت مغرور
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٩/۱٥  

تود توفمن ، مارک استانلی
برگردان: لیلا صادقی


نعره ای می کشد:ـ
«عاجب مارد حاشری!۰»
«اگر ما نیز می توانستم اولادی داشته باشیم، ماده گاوی اختیار می کردیم۰»


کلمات کلیدی: داستان
 
کسی زیر آبم را نمی زند
ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٩/۱۱  

ساعت کارم بعد از ظهرها بود۰ قرارمان از اولش هم همین بود۰ آقای مشفعی مربوط به شیفت صبح بود۰ زنگ زد به خانه و گفت: از این به بعد صبح ها بیا۰ من هم قبول کردم و بعدش او رفت جایی کار داشت و دو ساعت بعد برگشت۰ گفت خودمان کار را بین خودمان تقسیم می کنیم و اینطور کسی نمی تواند بگوید تو چرا دیر آمدی یا زود۰ فکر بدی نبود، چون بعضی وقت ها برنامه هایی داشتم که اینطور می توانستم انجامشان بدهم۰
گاهی صبح ها که هردومان بودیم، او می رفت و برمی گشت، ولی من بعد از ظهرها دیگر نمی ماندم۰ نیازی به اضافه کاری نداشتم۰ چهارشنبه اواخر ماه بود که کار حسابی تق و لق شد۰ گفت فردا اعتصاب است، هیچکس سر کار نمی آید۰ گفتم شود: من باید حتماً بیایم، ولی شما نیایید۰ صبح به سختی از رختخواب بیرون آمدم و هوا به قدری سنگین بود که سه ساعت دیرتر از هر روز توانستم خودم را به اداره برسانم۰ کلید را که توی در گذاشتم، متوجه شدم قفل در باز شده. داخل شدم و دیدم کلی خبرنگار و فیلم بردار آنجا جمع شده اند و دارند با اعضای مؤسسه گفتگو می کنند۰ دنبال آقای مشفعی می گشتم که ببینم چطور یک دفعه اینطور شده۰ او جلوی دوربین بود و اصلاً من را ندید۰ رفتم توی اتاقم و نامه آقای رئیس را دیدم که حکم اخراج مرا امضا کرده بود۰ سوء تفاهم عجیبی بود، ولی فکرم بیشتر پیش مشفعی بود که وقتی من نیستم، صبح ها هم گردن او می افتد۰


کلمات کلیدی: داستان
 
نمی دونم چرا؟
ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٩/٧  

نوشته:دیوید فیتز جرالد
برگردان: لیلا صادقی


برژیت باردوت برای نجات زندگی سگ ها به اسکاتلند می رود۰
جای دیگری میلیون ها می میرند که متأسفانه سگ نیستند۰


کلمات کلیدی: داستان
 
هویت هو: داستانی که هیچ هویتی ندارد
ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۸/٢٦  

ـ الو! سلام۰
ـ سلام. چطوری؟ من از مبایل یکی از دوستام زنگ می زنم۰ ببخشید اگه دیر شد ها۰
ـ خواهش می کنم!۰
ـ خب برنامه ات چی شد؟
ـ راستش هنوز معلوم نیست. تو کجایی؟ خوبی؟
ـ اِی، بد نیستم۰
ـ چرا می گی بد نیستی؟ خب بگو خوبی دیگه۰
ـ خب برای اینکه بد نیستم. حالا چه کار می کنی؟ می یای یا نه؟
ـ والا، نمی شه برنامه سفرو کمی جا به جا کنیم؟ من هنوز مرخصی نگرفتم؟
ـ ببین باتری۰۰۰
ـ الو. کی؟ کجا؟ الو! می خوای نریم اصلاً۰ الو۰ الو۰
انتظار می کشد مرا روی صفحه کاغذ و روی دیوار ها و پرده و میز و از پنجره نگاهم را می اندازد بیرون و می برد توی خیابان و
زنگ۰


کلمات کلیدی: داستان
 
وهم وحشی
ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۸/٢٢  

مارک استانلی
برگردان: لیلا صادقی


این وهمی وحشی بود!۰
من از دروازه هایی با شکوه به دار آویخته شدم که کاملاً در نوسان بودند و مردکی ریشو از آن میان بیرون آمد ـ به دنبال او این فرشتگان سرگردان! به یارو گفتم:ـ
«هُش حیوون،ال. اس. دیِ خوبیه ها!» او پرسید: «اینطور فکر می کنی؟»
درحالیکه فرشته ها را وارسی می کردم، گفتم: «هُش، همگی!»۰
با لحنی عادی گفت: «یه مشکلی هست، تو در عرض این سه هفته اصلاً لب به ال. اس. دی نزده بودی.»ـ
گفتم: «هُش، برو حیوون.»ـ


کلمات کلیدی: داستان
 
درباره مدرسه قدیمی
ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۸/۱٤  

نوشته: مارک. استانلی
برگردان: لیلا صادقی

می پرسد: «شما معلمید؟ چطور شاگردایی دارید؟»۰
با لبخند پاسخ می دهم: «باهوشند»۰
«آه... منظورم اینه که از چه ملیتی اند؟»
ـ «بیشتر اسپانیایی ـ پرتغالی تبارند۰ یعنی مکزیکی ـ امریکایی، می دونید؟ برای پیدا کردن این کارم واقعاً مجبور بودم بتونم اسپانیولی صحبت کنم»۰
«جداً»
«بعضی هاشون هم آفریقایی ـ آمریکایی الاصل۰»
«م م م۰۰۰»
«یکی هم آمریکایی ـ هندی الاصل»
«آه۰۰۰»
«و عده ای هم آسیایی ـ آمریکایی الاصل۰»
«بله، پس با این حساب شما شاگردای آمریکایی اصیل ندارید؟»


کلمات کلیدی: داستان
 
خارج از محدوده
ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۸/۱٢  

نویسنده: آلکس کیگان
برگردان: لیلا صادقی


می رود زیر دوش و باران به فکرش می زند و فکرش به مناطقی می رود که نمی بارند۰اریتره، سومالی، شکم های باد کرده، بازوها و پاهایی که خشکیده اند و مگس ها روی صورت بچه ها۰
او دست می کشد۰
از گرداندن پیچ رادیو یا تلویزیون دست می کشد که دیگر نشنود از قحطی و بیماری و قتل عام و تجاوز و بیداد۰
دست می کشد از ساز زدن که می داند سی دی هایش، اموال کس دیگری بوده که تصرف شده۰ دیگر لباسی به تن نمی کند، به خاطر تن های عریان۰ حرفی نمی زند، به خاطر زبان های بسته۰ راه نمی رود به خاطر پاهای در بند و به روشنی نگاه نمی کند، به خاطر نگاه های خاموش۰
وقتی از خوردن دست می کشد، زیرا که باری است اضافی، درونش شفاف می شود و خانه بی وزن بیرونش را به آب می سپرد، درحالیکه دیگران گمان می کنند او دیوانه است۰
مساحت ناچیزی از اوراق را نام او اشغال می کند و در رادیو نیز واحد صوتی ناچیزی نامش را ادا می کند۰ مرگ او برای تلویزیون کوچک تر از آن بود که دیده شود۰


کلمات کلیدی: داستان
 
عشق واقعی
ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٧/٢٧  

نوشته:کریستین مالواسی
برگردان: لیلا صادقی


«چه جهنمیه! بین گلای کاغذ دیواری؟»
او اتاقی می خواهد در خور انسان، با اردک هایی پرواز کنان بالای تختش و ارتعاشی بالاتر از آهنگ حرکت زمین و فرش ها و حباب چراغی که با نورش تراش می دهد شکل های زمخت اشیاء را۰
اون زنبق های قشنگ رو می بینی! نشانه خانواده سلطنتی اند۰ به قشنگی چشمای من، مگه نه عزیزم؟ـ
او از بین رفت۰ همان وقتی که ناآرام در تسلی های همسرش غلتید، زیر آوار گل ها خفه شد۰
آن شب، صدای خر و پف زن بلند شد، انگار صدای روشن کردن موتور ماشینی در حیاط۰ تا آشپزخانه تلوتلو خورد که برود موتور غرنده را در تخت خفه کند۰ به یخچال بوسه ای زد که فراموش کند گل ها را و سایشی فلزی که حسی سرد روی پوستش ایجاد می کند۰ مبهوت نگاه کرد به انواع و اقسام چاقوها و کاردها و لوازم برنده ای که زن روبروی دستگاه خوراک پزی به ترتیب حروف الفبایی چیده بود۰ در اتاق خواب را باز گذاشت۰ زن همیشه از باز ماندن در نفرت داشته است۰


کلمات کلیدی: داستان
 
امروز تو
ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٧/٢۱  

هر روز برای خواندن صفحه «امروز تو» به سر خیابان می روی تا روزنامه ای بگیری و امروزت را بخوانی۰ «امروز تو» را امروز برای تو اینطور نوشته که:ـ
«برج 7: درگیر فکرهای بی فایده ای می شوی، ولی لازم به یادآوری است که بیهوده خودت را خسته می کنی۰ چرا که دوست در زمان تنگنا شناخته می شود»۰
ـ«امروز تو» را درباره او می خوانی که نوشته:ـ
قبل از هرگونه تصمیم سرنوشت ساز در کارت، به حساب کتاب هایت رسیدگی کن ۰۰۰
شب که او به تو زنگ بزند، تصمیم داری که جمله را طور دیگری براش وانمود کنی:
قبل از هرگونه تصمیم سرنوشت ساز در ماجراهای پیش آمده تجدید نظر کن۰
اگر این را براش بخوانی، حتماً به فکر فرو می رود و می توانی از زیر زبانش بکشی که دیشب به چه موضوعی فکر می کرده که نخواسته به تو بگوید۰ مطمئنی که چیزی فکرش را مشغول می کرده و همان فکر اوست که امروز صبح توی سر تو افتاده۰ حس می کنی دیگر دوستت ندارد و به کس دیگری ممکن است علاقمند بشود۰ حس می کنی با تو رو راست نیست و این موضوع را به تو نخواهد گفت و منتظر است که تو بهانه ای به دستش بدهی۰ حس می کنی به تو خیانت می کند۰
شب، گوشی را تو رویش قطع می کنی و جوابش نمی دهی۰ فردا هم۰ دیگر نمی توانی وجودش را تحمل کنی۰ اما بعد از چند روز پشیمان می شوی، چون اشتباهات گذشته ات را تکرار کرده ای۰
امروز برای خواندن صحفه «امروز تو» به سر خیابان می روی تا روزنامه ای بگیری و امروزت را بخوانی:ـ


کلمات کلیدی: داستان
 
قورباغه ها همیشه آدم را به آرزو نمی رسانند
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٧/۱٩  

برگردان از لیلا صادقی
نویسنده:یان رات ون


در روزگاران قدیم، قورباغه ای سبز و بزرگ روی سوسن سفیدی میان تلالؤ دریاچه ای زندگی می کرد۰ یک روز داغ تابستان، شاهدختی با قایق بادبانی اش دریاچه را طی می کرد۰ وقتی از سوسن سفید گذشت، قورباغه روی سرش جهید و گفت: منو ببوس، روی پیشونیم، بعد من یک شاهزاده خوش قیافه می شم۰
شاهدخت درحالیکه بینی اش چین خورد، گفت: محاله! من بر قلمروی خودم فرمانروایی می کنم۰ سپاهیانم را در جنگ ها رهبری می کنم۰ قانون مدنی وضع می کنم۰ به هیچ شاهزاده ای نیازی نیست، چه خوشکل و چه هر چیز دیگر۰ باز هم چه پیشنهادی داری؟ـ
قورباغه گفت: پیشونیمو ببوس، بهت اقبال و ثروت کلان می بخشم۰
شاهدخت غرولندی می کند: اوم. فکر نکنم۰ من با رشد اقتصادی متعادل و نرخ معقول بهره، بودجه متعادلی دارم۰ ثروت هنگفت تو پول رایجم رو تنزل می ده، و موجب افزایش تورم و فلج شدن منوال معاملاتمان می شه۰ این بهترین پیشنهادت بود؟ـ
قورباغه گفت: منو ببوس، روی پیشونی، بهت زیبایی خیره کننده می دم۰
شاهدخت با تمسخر گفت: چه سطحی! ممکنه بدقیافه باشم، اما زیبایی که نهایت نیست۰ خصوصیات اخلاقی اصله۰
قورباغه ملتمسانه گفت: پس تو چی می خوای؟ـ
قورباغه پیش از این، همیشه با شاهدخت هایی امل و خرافاتی مواجه شده بود۰
شاهدخت به سختی در فکر فرو رفت و به طرف او خم شد و زمزمه کرد: من شادی می خوام و روی پیشانی قورباغه را بوسید. قورباغه با خنده گفت: عشق، ثروت، و حتا زیبایی رو رد کردی و حالا با بوسیدن یک قورباغه شادی می خوای! این اون قصه پریا نیست که شنیده بودی۰
و زیرکانه در دریاچه آبی و شفاف شیرجه زد۰


کلمات کلیدی: داستان
 
عدالت بزرگ، داستانی از مشت های گره کرده که به آسمان سر کشیدند
ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٧/۱٦  

نویسنده: مارک استانلی. ب
برگردان: لیلا صادقی


قدرت سیاه!۰۰۰
قدرت سرخ!۰۰۰
قدرت سفید!۰۰۰
قدرت سبز۰


کلمات کلیدی: داستان
 
مغزم خانه ای
ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٧/۱٤  

مغزم خانه ای است وسط یک چهارراه و از هر چهار طرف افکار بوق زنان وارد خانه می شوند و بیشتر وقت ها با هم درگیر۰ وقتی چند فکر با هم درگیر می شوند، بقیه دور تا دور می نشینند و تشویقشان می کنند که ببینند چطور یکی دیگری را می کشد۰ توی این خانه حتماً باید فکری دیگری را از صحنه خارج کند تا بتواند با خیال راحت فکر شود۰ معجزه اینجاست که رخ می دهد۰ احیای مردگان با دم عیسی همین است دیگر۰ فکری که می میرد، بعد از چند دقیقه دوباره سر و مر و گنده برای خودش توی سلول های مغزی رژه می رود و روز از نو و روزی از نو:ـ
یکی از فکرها فکر می شود که باید به فکر پدرت باشی۰ جداره معده او حساس شده و هرچه می خورد بالا می آورد۰ اصلاً‌ دیگر با غذا سازگاری ندارد و باید تغذیه اش را توی شیشه کنند و با سوزنی توی رگش تزریق۰ فکر دیگری می آید که اسمش روزهای آخر برادرم است۰ او هم ضعیف شده بود و باورم نمی شد که به این زودی ها نیست بشود۰ او هم نمی توانست غذا بخورد و ارتباط او با زندگی با سوزنی وصل می شد۰ این سوزن به او زندگی تزریق می کرد۰ آن وقت ها عین خیالم نبود و فکر می کردم بالاخره درست می شود، اما روزی رسید که دیدم دارند روزهای زندگیش را توی آمبولانس می گذارند و می برند۰ فکر اول دوباره دامنش را پهن می کند و می نشیند که پدرت را شاید دیگر نبینی۰ هر کس را شاید یک روز نبینی و در هر وصلی، جدایی هست، اما کسانی هستند که وقتی بروند، قسمتی از زندگی انسان را با خودشان می برند۰ فکر دیگری کتش را در می آورد و آستین هاش را بالا می کشد و آب به صورتش می زند که او ترا دوست داشت۰ چرا با هم نساختید۰ فکر دیگری که از قبل دم در ایستاده بود، می آید داخل که او ترا دوست نداشت۰ او اصلاً محبتش را ابراز نمی کرد اگر داشت و لابد نداشت۰ او اصلاً ‌حاضر نبود برای تو هیچ کاری بکند۰ تو عروسک بودی برای او که هر وقت حوصله اش سرمی رود، بازی کند با تو۰ تو بخشی از زندگی او نبودی۰ آن یکی فکر صورتش را خشک می کند که مگر آدم اگر کسی را دوست دارد، باید جار بزند۰ هرکس یک اخلاقی دارد۰ او دوست نداشت قربان صدقه برود۰ تو توی دلش بودی۰ همیشه احترامت را داشت. شاید مناسبت ها یادش نبود، شاید زیاد باهم حرف نمی زدید، اما تو هسته مرکزی زندگیش بودی۰ یک فکر دیگر عصبانی است و داد می زند که مادرت هفته بعد عمل دارد۰ می خواهد کف دستش را عمل کند۰ یکی از رگ هاش یا عصبش دور استخوان پیچیده و باید آن را از دور استخوان باز کنند۰ نکند زندگی را از دور مرگ باز کنند۰ او را باید قانع کنی که عمل نکند۰ دکتر گفته از بس کار کرده اینطور شده۰ رد پای زمان همه جا پیدا می شود و بعضی جاها خیلی عمیق تر۰ فکر دیگری مویش را کنار می زند که هیچ به خودت فکر کرده ای۰ پس کی می خواهی سر وسامان بگیری۰ کی می خواهی کمانت را زه کنی۰ فکر دیگری سکسکه اش می گیرد که اگر بچه آوردی، می دانی چه پدری از روزگارت در می آید۰ می دانی بزرگ کردنش چه مصیبتی دارد۰ نکند بچه ناخلف بشود و مثل خاله ات مادرش را دق مرگ کند۰ فکر دیگری می زند زیر گریه که دیگه بس است۰ چقدر مصیبت۰ کمی شادی۰ فکرها می زنند زیر خنده که بی خیال دنیا۰ فکری می گوید که به فکر پدرت باش۰ جداره معده او حساس شده ۰۰۰


کلمات کلیدی: داستان
 
بهای شهرت
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٧/۱۱  

برگردان: لیلا صادقی
کتاب: وهم بزرگ: من زیر نظرم!ـ



من مشهورم۰ مردم می شناسندم۰ اسمم را بعضی ها صدا می زنند۰ کسانی هم به من چیزهایی می دهند۰ از من مرکز تلویزیونی فیلم برداری می کند۰ در میان جمعی که برای بزرگداشتم گرد هم می آیند، حاضر شده ام، در تمام مدت پانزده سال زندگی ام در خیابان۰


کلمات کلیدی: داستان
 
تشییع کتاب
ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٧/٤  

نوشته: لیلا صادقی


معمولاً همه کسانی که می نویسند، نویسنده اند و همه کسانی که نویسنده اند، معمولاً کتابی نوشته اند که اگر قرار باشد زیر چاپ برود، اول باید تشیع جنازه شود۰

معمولاً همه کتاب هایی که نوشته می شوند، اول تشیع جنازه می شوند و بعد از تشیع جنازه است که خواننده ها اگر از آن کتاب خوششان بیاید، فک قبر می کنند و کتاب مرده را زنده می کنند۰ یعنی کتاب وقتی نوشتنش تمام می شود، می میرد و وقتی خواننده مخاطب آن را بخواند، دوباره زنده می شود۰ این سرنوشت همه کتاب هاست. و معمولاً همه کتاب ها در آخر از خواننده ها خواهش می کنند که آنها را فک قبر کنند۰ این کتاب هم می خواهد فک قبر بشود۰


کلمات کلیدی: داستان
 
تناسخ
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٧/٢  

برگردان: لیلا صادقی
نوشته: کالتون مِلیک 3

در چیزهای زیادی، به مرور متجلی شده ام۰ آغاز شده ام از صدای اردکی در دریاچه ای و در زوزه گرگی مرده ام۰ بعد درخت افرایی شدم که آنقدر بزرگ بود که سایه اش شبی بلند۰ اسب مسابقه شدم و تندتر دویدم۰ بادبادک شدم۰ تیله شدم۰ بعد خانه ارواح، یک کاسه بلغور، شاتل فضایی، جمله ای با دوازده حرف، سرفه ای، ساندویچی، آهنگی، تیر چراغ برقی و لامپ چراغی۰ بعد یک تکه کاغذی که روی آن حرف های عاشقانه۰ باد شکم سگ بولداگ و تصادفی دلخراش و مرگبار، رقص های نمایشی، عقاید عالی، مرد چاقی در حال پرش، برگی بر آب۰ پژواک۰ اما بیشتر پیشوندی که به عادت باید حذف شود۰


کلمات کلیدی: داستان
 
هیچ کلمه ای از پس توصیف این حسم برنمی آید
ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٦/۳۱  

نوشته: بیجو
برگردان: لیلا صادقی


لحظه هایی هست که درک نمی شوند۰ آن لحظه ای که در ادای کلمه ای اشتباه می کنم، هوا گلویم را می زند و آن وقت به عقب برمی گرداند مرا زمان،ـ
به تیرگی و ابهام۰


یک ساعتی بود که هیچ حرکتی نمی کرد۰ چه اشتباهی که بالای سرش ایستادم۰ خواستم مطمئن شوم که دیگر نفسش در نمی آید۰ بی هیچ دلیلی فرض کردم به زندگی برگشته و دوباره از سرگرفته خودش را۰ این حس در من سابقه نداشت۰ نمی دانم از فرط بی خیالی است یا از فرط خوشی۰ شاید هم تحلیل رفته ام۰
هیچ کدام از این کلمه ها از پس توصیف این حسم بر نمی آیند۰ باید قهوه ام را گرم نگه دارم۰ هر طور شده، حداقل نگهش دارم۰ باید تلویزیون را خاموش و خواب را فراموش۰ صندلی او چه گرم و نرم است۰ اینبار دلم نمی خواهد تفنگم را غلاف کنم۰


کلمات کلیدی: داستان
 
زنی با کسی که قهوه نمی خورد، حرف می زند
ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٦/٢٦  

قهوه می خوری؟
بله۰ متشکرم۰
قهوه توی فنجان سرکشیده می شود و ته می ماند و فنجان برگشه می شود و بعد از چند ثانیه از آینده خبر می دهد۰
فال شما بسیار نیکو و طالعت رو به روشنایی، چنانکه تا سه روز دیگر به مقصود برسی و آن کار که در دل داری به طور دلخواه انجام شود۰ با مردم خوشرویی و خوشرفتاری کن، زیرا کمک به دیگران در زندگی شما مؤثر است و از مسافرت بهره خواهی جست و از غایب تا ده روز دیگر خبر یابی۰

قهوه نمی خوری؟
نه۰ ممنون۰
قهوه توی فنجان سرکشیده نمی شود و ته نمی ماند و فنجان برگشته نمی شود و بعد از چند ثانیه از آینده خبر نمی دهد۰
درواقع هیچ اتفاقی نمی افتد و کسی که قهوه نمی خورد،‌ از در بیرون می رود و کنار قفسی آویزان به درخت می ایستد و به صدای طرقه ای گوش می دهد۰ زنی وارد مغازه قصابی می شود و آقا 150 تومن دنبه بدین۰ قصاب با نگاه غضبناک و دستانی قصبناک در مغازه قصب پشت میز قصابی ایستاده و بی اینکه سرش را از ران گوساله مقصب بردارد، نداریم۰ زن از در بیرون می رود و کسی که قهوه نمی خورد، آقا لطفاً‌ دو کیلو گوشت بده خانوم۰ خانم با نگاهی خان و مان سوز و دستانی خانه به دوش با زنبیلی خانگی کنار قصابی خان سالار به مرد می گوید که آقا من به اندازه پولم می خوام شکم بچه هامو سیر کنم۰ من گدا نیستم و شما آقایون زیادی احساس فاعل بودن بهتون دست نده۰ شما فاعل رو حذف کردین و توی یک جمله مجهول، نایب فاعل شدید۰ فاعل این داستان شما نیستید که قهوه خوردید یا نخوردید، منم که با 150 تومن بالاخره از یک قصابی دنبه می گیرم۰


کلمات کلیدی: داستان