<> چیزی که بسته شد و می شود و خواهد شد - Leila Sadeghi
 

Leila Sadeghi

Read Story, Dream Story, Be a Story

چیزی که بسته شد و می شود و خواهد شد
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٢۱  

شیرجه می زند زیر آب و آب توی گوش هاش غلغل می کند و به لجن های کف دریا خیره می شود و به نقطه هایی که آب از دهانشان غلغل می زند بیرون. به طرف سطح آب می آید و نگاهش به خطوطی می افتد که در آسمان پرواز می کنند، نفسی می گیرد و دوباره زیر آب می رود. دلش می خواهد در کنار مرجان ها و مارماهی ها زندگی می کرد و گاهی او مارماهی می خورد و گاهی مارماهی او را. با گروه ماهیان خاردار به زیر صخره ها می رفت و با موجی به ساحل می افتاد. به باله های پنج شاخش و به دم دو شاخش نگاه می کند و چشم هایش که زیر آب می چرخند و انگار از آبشش نفس می کشد. شاید همه خطوط و نقطه های اطراف او هم بارها به این فکر کرده اند که تفاوت نقطه با خط چیست.

 


وقتی چشمش را دوباره باز می کند، می بیند عده ای دور و ورش جمع شده اند و طوری که انگار توی ویترین یا آکواریوم قرار دارد، او را به هم نشان می دهند. و بعد او را می گذارند توی یک سینی و می برند به جایی که چند نفر دیگر با لباس های سر تا پا سبز بالای سرش می ایستند و چیزهایی شبیه روده های شفاف به بدنش وصل می کنند.
دوباره که چشم هایش را باز می کند، می بیند یک سینی جلویش گذاشته اند با کمی برنج و تکه ای از سینه خودش را و سوپی از تعرق بدن خودش که همه کسانی که روی تخت ها خوابیده بودند، نشسته اند و دارند تکه های خطوط و نقطه هایی که در اطرافش بوده اند را می جوند یا جزئی از وجودش.
دوباره چشم هایش را می بندد و می بیند که چشم هایش

بسته است و
بسته شد و
می شود و
خواهد شد.


کلمات کلیدی: داستان