<> کلـ مه هـ ا ی پـ ا ره - Leila Sadeghi
 

Leila Sadeghi

Read Story, Dream Story, Be a Story

کلـ مه هـ ا ی پـ ا ره
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٢  

مطلبی از نویسنده ای درباره کلمات توی روزنامه چاپ شده بود. می خواستم روزنامه را با خودم ببرم و به دوست دیگری که به کلمات علاقه داشت، نشان بدهم. به مسئول بایگانی گفتم که من روزنامه رو می برم و فردا پس می آرم. قبول کرد و گفت: ولی حتماً پس بیار، چون باید بایگانی اش کنم. گفتم: باشه. من یک کپی ازش می گیرم و روزنامه رو بر می گردونم توی قفسه. نگاهی به روزنامه کرد و گفت: مهمه؟ گفتم: مطلب دوستم چاپ شده. از کشو یک قیچی در آورد و گفت: این مطلب را بگذار توی فکس و از آن یک کپی بگیر. بخوای بری بیرون از روزنامه کپی بگیری، خیلی درد سر داره. گفتم: آخه ستون مطلب باریکه. توی فکس غش می ره. مطلب را قیچی کرد. کاغذش نازک بود و دستگاه جواب نمی داد. نوار چسب هم نداشتیم. روی یک کاغذ دیگر با چسب مایع چسباندیمش و گذاشتیم توی فکس. بعضی قسمت ها را ناخوانا گرفت و کنارش کلمه هایی درباره کلمه ها را نوشتم. بعد مطلب روزنامه را خواست از کاغذ زیرش جدا کند، که دوباره به روزنامه بچسباند. دو ورق بد جوری به هم چسبیده بودند. بالاخره دو ورق را از هم جدا کردیم، ولی کلمه های پشت روزنامه به کلمه های برگه زیری چسبیده بودند و کلمه های روی روزنامه که درباره کلمه ها بود، در اثر جدا کردن دو کاغذ پــ ا ر ه شد. کپی کلمه های درباه کلمه را به دوستم دادم و گذاشت توی بایگانی مطالب مورد علاقه اش. من هم این داستان را گذاشتم توی بایگانی مغزم. کـ لـ مـ ـه هـ ا د ا ئـ م جـ لـ و ی چـ شـ مـ م پـ ا ر ه مـ ـی شـ د نـ د و به هم می چسبیدند. کلمه ها، حباب هایی بودند که باید از دور و ورم جمع می کردم و می ترکاندم. وقتی می ترکاندم، به صدا در می آمدند. خوانده می شدند و می شنیدم حرف کلمه های بی صدا را. وقتی کلمه ای خوانده نشود، اصلاً کلمه نیست. کلم پیچ است که باید خردش کرد و ریخت لای پلو و بعد که خورده شد، باد شکم بیاورد. وقتی کلمه ای بایگانی شود، مثل مدفوعی است که به جای اینکه پای درخت بریزند، انبار بشود و حشره ها دوره اش کنند.
اول کلمه بود. کلمه خدا شد و در دل ها حفظ شد. کلمه تصویر شد و تصویر کور شد. کلمه صدا شد و فراموش شد.


کلمات کلیدی: داستان