<> تشنگی ما (هی)ـ - Leila Sadeghi
 

Leila Sadeghi

Read Story, Dream Story, Be a Story

تشنگی ما (هی)ـ
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٥/٩  

لیلا صادقی


همیشه این پارچ آب را می گذارم کنار تختم تا هر وقت گلوم خشکید، برای آب خوردن از جام بلند نشوم. به خصوص شب ها که همه اش خواب وحشتناک می بینم و گلوم، زمین خشکی می شود که هر چند مدت، باید آبادش کنم
مدتی است که وقتی می خوابم، بیشتر کابوس می بینم و بیشترِ شب ها هم خوابم نمی برد. بالاخره یک روز می روم ماهی سرخ چهار دمِ کوچکی می گیرم و می گذارم روی میزم تا قبل از خواب نگاهش کنم. آنقدر به بالا و پائین رفتنش و دهان باز و بسته کردنش و چرخیدنش و تکان باله ها و دم و آبشش و چشم های درشتش نگاه می کنم که خوابم می برد
چند وقتی با این داستان می خوابم اما یک روز صبح می بینم که ماهی سرخم دیگر توی تنگش نیست و آب تنگ هم ته کشیده
زیر میز، کنار تخت، لای کتاب های دور میز می گردم، اما به جز گرد و خاک چیزی نمی بینم. پارچ آبم را هم می بینم که آن طرف میز است و آبش لب به لب پر


کلمات کلیدی: داستان