نوشته: لیلا صادقی
از روبروی مغازه ای رد می شویم. از غرش دو شیر سنگی پشت ویترین خوشم می آید و یال های طلائی شان که تا روی کمرشان موج خورده. بعد از وسط جنگلی رد می شویم که دو طرف پیاده رو چیده شده و دست هایمان درهم گره می خورد. از کوچه ای رد می شویم که اسمم روی دیوارش نوشته شده. می گوید: وای! چه کنیم از دست این اسم که همه جا دنبالمونه. می گویم: خب مجبور نیستی همراهت باشه. می تونی خودتو خلاص کنی. خط عابر را که رد می کنیم، می گوید: چی می گی؟ شوخی کردم.
از کنار سینمایی رد می شویم که دلم می خواهد برویم فیلمش را ببینیم. آخر، فیلمش به اسم من است و به نظرم حتماً چنین پیشنهادی بدهد و آن وقت خیلی عاشقانه می شود. می گوید: وای! امروز ظهر دوستم گفت بریم این فیلمو ببینیم، گفتم به اندازه کافی خودمون داریمش. دستم را از دستش بیرون می کشم.
از بس راه رفته ایم، گرممان می شود و رو به روی آب میوه فروشی می ایستد. می گوید: گرمه. نه؟ آب زرشک دوست داری؟ تا به حال نخورده ام، ولی نه از اسمش خوشم می آید و از تصور اینکه زرشک را خوابانده اند توی آب و چند روز مانده تا مایه اش در آمده و شده آب زرشک، چندشم می شود. می گویم: نه. می گوید: آقا! یک آب زرشک و یک خاک شیر. خاک شیر هم دوست ندارم، اما رویم نمی شود دیگر چیزی بگویم. آقا می آید و خاک شیر را می گذارد روی میز و از یک بطری قدیمی آب زرشک سیاه را می ریزد توی لیوان یکبار مصرف. او خاک شیر را سر می کشد و آن یکی لیوان روبروی من می ماند. شاید نفهمیده که چه گفتم. تا نیمه آن را سر می کشم و رویش را که می کند آن طرف، بقیه اش را می ریزم توی سطل زباله و می پرسد: همه شو خوردی!
به نظرم می آید آن دو شیر سنگی پشت ویترین چقدر زشتند.