<> من کیستم؟ - Leila Sadeghi
 

Leila Sadeghi

Read Story, Dream Story, Be a Story

من کیستم؟
ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/٩  

نوشته: لیلا صادقی



شاید اگر در خانه ای بزرگ می شدم که پدرم تا سال سوم متوسطه و مادرم مشوقی خوب برای درس خواندنم بود، حالا معلم کلاس اول ابتدائی بودم.
بچه ها ساکت! سر کلاس نشسته اند و منتظرند که نمره های ثلث دوم را برایشان بخوانم. می خواهم اول درس بدهم که از بقیه کلاس ها عقب نمانیم.
آن مرد سوار بر اسب آمد.
اجازه خانم! نمره دیکته منو می خونید. بچه ها ساکت! حواستون به درس باشه.
آن مرد آمد.
آن مرد با اسب آمد.


رو برمی گردانم از های و هوی کلاس. باران می آید. آن سوی پنجره، پشت شالیزارها سایه ای دارد می آید. او مردی است که در کتاب فارسی آمده بود و حالا هم آمده است و من از این سوی پنجره می پرم آن سو، پشت مردِ زیر باران می نشینم.
آن مرد رفت.
آن مرد زیر باران با زن سوار بر اسب رفت.
شاید اگر توی خانه ای به دنیا می آمدم که پدرم هیچ درس مرسی نخوانده بود و مادرم توی مزرعه ای کار می کرد، حالا داشتم با مادرم پنبه می چیدم. من این مزرعه های پنبه را خیلی دوست دارم. پنبه نرم است. سفید است. زمستان توی روحش است. وقتی پنبه می چینم، می شوم سفید برفی، دختر رویاهای هزار و یک دختر دیگر. مادر بزرگ قصه هایی می گفت برایم که وقت پنبه چینی یادم می افتد.
کوتوله ها داشتند توی جنگل رژه می رفتند. از معادن طلا آمده بودند و به کلبه چوبی شان کنار رودخانه «وقتمکن» برمی گشتند. من خانه را رفت و روب کرده و خرت و پرت ها را با وصله های پنبه ای تمیز کرده بودم. لباسم پنبه ای و از آسمان دارد پنبه دانه می بارد. کوتوله ها در می زنند و می آیند سرمیز و سیب سرخی که نمی دانیم از کجا آمده روی میز است. صدای قار قار کلاغ ها. ظرف اشکنه را می آورم سر میز برای کوتوله های خسته تا شکمی از عزا در بیاورند و سیب را خودم گاز می زنم. دنیا پنبه می شود. کلبه پنبه. کوتوله پنبه. سفیدبرفی پنبه. رویاهام پنبه. توی مزرعه های پنبه دستم به هیچ نمی رسد مگر پنبه. پ. پ. پ...
شاید اگر پدرم در شهری سکونت داشت و مادرم در بیمارستانی مشغول به کار بود، من درسم را تا آخر تمام می کردم و پزشکی می شدم که تمام وقت توی بیمارستان به مردم خدمت می کرد.
خانم دکتر! به پسرم کمک کنین. نجاتش بدین.
آقا! نجات پسر شما دست خداست. ما هرچی از دستمون بر بیاد انجام می دیم، ولی شما به خدا توکل کنید.
پسر را به اتاق عمل می بریم. کلیه هاش از کار افتاده. نیاز فوری به کلیه. خانم دکتر برای نجات پسر مردم نمی تواند از معلوماتش استفاده کند. او باید از کلیاتش استفاده کند و آن وقت دکتر بهتری است. کلیه دکترها باید یک کلیه و دیگر اجزای نجات بخش را ببخشند. خانم دکتر! حال پسرم چطـوره؟ متأسفم. نیاز به کلیه ای داره با گروه خـون – o . نداریم.
شاید اگر در خانه ای بودم که می دانستند من کیستم، دیگر نمی نوشتم من کیستم و همه اینطور می خواندند که خواهم من بود من که بودم من که باشم من.


کلمات کلیدی: داستان