نوشته: لیلا صادقی
سلام. ما قرار مصاحبه داشتیم با چهره محبوب کشورمان. امیدوارم درست آمده باشیم.
آها. بیاین تو. از این ور.
خیلی متشکر. بنشینید بچه ها. می بخشید اگر اجازه بفرمایید ما شروع کنیم.
خب شروع کنید.
می خواستم از خودتان سئوال کنم. از زندگی وکارهای روزمره .
فهمیدم. ده سالم بود که شروع به دست فروشی کردم. همه چیز. یک مدت کتابای ممنوع می فروختم. فروشم خوب بود. از اصل و نسبم اگر بخواین بدونید، بله، من بچه زن اولی بابام بودم و تو خونه زن دومیش زندگی می کردم. معلومه که چطوری بود. پول سرِ ماهم 5 قرون بود. لباس و کتاب و مدرسه و همه چیزم رو خودم باید می گرفتم. از همونجا بود که رفتم دست فروشی.
درباره تحصیلات عالیه خودتان توضیح بدهید.
باشه. من درسمو ول کردم و توی یک صحافی کار گرفتم. بدک نبود. یواش یواش تو کارم حسابی خبره شدم، چون اونجا که بودم، یک طوری بود که خیلی سفارش قبول می کرد و یه هوا کتاب باید صحافی می شد.
در سال های دشوار اول زندگی چیزی هم می نوشتید؟
نوشتن یه چیز سوا بود. مثلاً واسه تخلیه روح و در واقع بذار بگم که چیزی جز خاطره ها هیچوقت هیچی ننوشتم.
بله. این جمله ای است که نویسندگان زیادی به آن اعتراف کرده اند. درباره همسرتان بگویید. چطور ازدواج کردید؟
چطور نداره. بابام رفت خواسگاری و منم گرفتمش.
اولین حرفی که به همسرتان گفتید چه بود؟
اولین؟ یادم نمی یاد. آها. فکر کنم گفتم که زن خوشکل مال خود آدم نیست، واسه همین من زن خوشکل دلم نخواست.
اولین چیزی که او گفت؟
او؟ ام.....همیشه همین حرفم رو تکرار می کرد. شاید اون موقع هم همین رو گفته باشه.
بهتر است برگردیم به داستان ها. چطور شد که به فکر نوشتن افتادید؟
هیچوقت به فکرش نیفتادم.
لابد فکرش به شما افتاد. هه هه هه. اولین داستانی که به رشته تحریر درآوردید کدام بود؟ وکجا چاپ شد؟
داستان زندگیم. جایی چاپ نشد.
واولین شعرتان؟
شعر؟
بله! ودر ضمن بگویید داستان هایتان از کجا می آیند؟ به خصوص داستانِ"سیب های آبی"؟
هر داستانی از زندگی آدم ودور و وری یای آدم می یاد دیگه. سیب های آبی هم داستانیه که مال من نیست.
مال شما نیست؟ بله بله. منظورتان همان نظریه پست مدرن هاست. یعنی یک بار آن داستان آفریده شده و بعد، از تعلق خودتان خارج شده و نویسندگانش خواننده های شما هستند. درواقع شما همیشه نویسنده داستان های بعدی تان هستید.
فکر کنم.
عادت نویسندگی شما چیست؟ آیا همیشه داستانی در دست می گیرید و روی آن کار می کنید یا چند داستان با هم؟
از عادت کردن به چیزی خوشم نمی یاد. عادت، یه دوستی داشتم که می گفت: عادت یعنی اعتیاد و اعتیاد مانع پیشرفت کردنه.
بله. این را در یکی از داستان هاتان هم خوانده بودم. آیا شما به تأثیرگذاری داستان بر خوانندگان معتقدید؟
تأثیرگذاری. نمی دونم. بستگی به خوانندش داره. شاید رو کسی تأثیر بگذاره و رو کسی نگذاره. منظورتون چجور تأثیریه؟
چه سؤال به جایی. تأثیر اخلاقی.
اخلاق مال کلاسای درس اخلاقه. اگه داستان بخواد اخلاق درس بده، باید کتاب درسی بشه.
شهرت چه تغییری در شما ایجاد کرد؟ برایمان توصیف کنید که چطور داستان می نویسید؟
شهرت. هیچ وقت فکر نکردم که مشهورم. وچجوری داستان می نویسم؟ عرضم به خدمتتون که همونطور که یه باغبون سبزی می کاره. اما نمی دونم چطوری مشهور شدم. شاید بهتر باشه از همسایه دیوار به دیوارمون بپرسید.
در مقاله ای که برای مجله مان فرستادید، گفته بودید که شخصیت های داستان هاتان در زندگی خودتان در آمد و شد هستند.
مقاله؟ نه؟
در همان مجله که همیشه برایش داستان می فرستید؟
چاپ؟ گفتم که من . . .
خب بهتر است بیشتر درباره حرفه نویسندگی توضیح بدهید.
راستش . . . گاهی یه چیزایی می خونم که خوشم می یاد، مثل . . . خلاصه اینکه . . . می تونید اینها رو از کس دیگه ای بپرسید.
بله. گفته های شما در مجله درج خواهد شد. از اینکه وقتتان را در اختیار ما قرار دادید خیلی ممنونیم.
خواهشمندم. بازم مشرف بشید این دور و ورا.