<> شاخه خشک درختی که دست های - Leila Sadeghi
 

Leila Sadeghi

Read Story, Dream Story, Be a Story

شاخه خشک درختی که دست های
ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/۳٠  

دمپایی های او تنها چیزی است که باقی مانده و هر وقت می روم دستشویی، آنها را می بینم جفت شده، کنار شوفاژ. مهمان هایی که بچه ای داشته باشند، پایش می کنند آن ها را و می روند داخل. بعد هم که می آیند بیرون، تنها قطعه یادگاری را از پایش در می آورند و قطعه دیگری که هیچ ربطی به او ندارد، مورد استفاده قرار می گیرد. شاید هر قطعه یادگار کسی که می دانیمش یا نمی. این ملافه ای که بعد از رفتن مهمان ها می اندازم روی کاناپه تا گرد و خاک روی آنها ننشیند، کسانی بوده اند که پشت دستگاهی نشسته اند و آن را بافته اند و حالا شاید مرده اند. این لیوان هایی که تویش چای خورده ایم. فرش های کوچک و رنگ پریده. حتا این آجرهایی که روی هم چیده شده، بعد گچ مالی و بعد رنگ مالی. دست های زیادی پشت همه این قطعه های اطرافم چیده شده اند و زندگی می کنند که گاهی تکانم می دهند و می برند آن طرف، راست یا جایی چپ اندر قیچی. دست هایی که گاهی چشمم را می بندند و گاهی صورتم را سرخ با ضربه ای. ظرف میوه را برمی دارم و میوه ها را می ریزم توی چاله یخ چال. دست هایی که میوه ها را چیده، لا به لای میوه ها وول می خورند و آن ها را پخش می کنند روی زمین. نمی دانم دست ها را جمع کنم یا خودم را. جارو برقی را از کمد درمی آورم و روی پرزهای فرش می کشم. دانه های غبار می رود توی حلق جارو برقی و دست های بافنده، زیر پایم، به بافیدن خاطرات پیش از خودم، می ادامند یا ادا در می آورند یا ادا می شوند یا ادا …
مه سفیدی که توی جاده چالوس جلوی دید ماشین ها را گرفته. با خواهرم اینها می رفتیم طرف های سیسنگان. لیلا بغل خواهرم خواب بود. گفتم خسته شدی. بده من بغلش کنم. گفت: نه! خیلی نازه. بزار پهلو خودم باشه. پلک هام داشت روی هم چیده می شد که خواهرم گفت: لیلا واقعاً یک پارچه ماهه. کاش منم دختر به این نازی داشتم. می گذاری یک مدت پیش من بمونه. تو اونوقت می تونی بیشتر به کارات برسی. یا وقتی می ری سرکار بزارش پیشم و برگشتی ورش دار ببر. گفتم: خدا خیرت بده. اما یک وقت فکر نکنه تو مامانشی؟ البته فرقی نمی کنه. شوخی کردم.
کنار جاده نگه داشته ایم که برویم آبی به سر و صورت بزنیم و هر کس نمازی دارد یا دستشویی می خواهد برود یا چیزی بخورد یا استراحتی بکند،‌ خلاصه، خلاص بشود از خلسه توی ماشین. از آن طرف جاده آمدیم این طرف و دیدیم که دیدم که هیچ کس نیامده بود که آبی بزند به صورتش که چیزی بخورد که نفسی بکشد که با من باشد که دیدم که دارم می روم آن طرف جاده ای که یک تریلی زده به پیکانی سفید با نمره ماشینِ مایی که حالا فقط منم و دست هایی که از شیشه ماشین افتاده اند بیرون انگار شاخه خشک درختی. جارو برقی را خاموش می کنم و می روم که لباسم را عوض کنم. لباسی که مال کسی هم که دوخته آنرا نیست و مال کسی که پارچه اش را بافته هم نیست و لباسی که انگار مال چیزی شبیه من هم نیست. احساس می کنم چیزی زیر شکمم سنگینی می کند. چیزی که سال ها پیش از من جدا شد و بعد دوباره جدا شد. من هم زیر شکم مادرم سنگینی می کنم و بارها جدا شده ام از او. می روم حمام و کیسه می کشم سلول های مرده ای که از تنم جدا می شوند و آب می ریزم روی سلول های تازه ام. لباس دیگری می پوشم. اهمیتی ندارد دست هایی که. موهایم را شانه می زنم و دست می کشم به موهای ریزی که تازه درآمده، کنار گوش ها و بالای پیشانی ام. یادم می آید که چه سرحال و قبراقم. غذایی درست می کنم و سلول های بدنم نفسی می کشند. بزرگ می شوند انگار یا ورزش می کنند توی مساحت فکرم. مسواکم را بر می دارم و می روم دستشویی که دوباره دمپایی هایی که تنها چیزی باقی مانده از او، جفت شده کنار شوفاژ.


کلمات کلیدی: داستان