<> استاد - Leila Sadeghi
 

Leila Sadeghi

Read Story, Dream Story, Be a Story

استاد
ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٩/٢٧  

همه بچه ها بر پا شدند و استاد آرام و سر به زیر با حرکت سر به آنها اشاره می کند که بنشینند۰ بعـد از کمی مکث روی نیمکت اول می نشیند۰ کیفش را کنارش می خواباند۰ با نگاهی نافذ می پرسد: «خب، تا کجا رسیده بودیم؟»ـ
پچ پچه ای توی کلاس می پیچد که با حرکت سر استاد سکوت می شود۰ بعد از اینکه صدایش را با چند سرفه ممتد صاف می کند، می گوید: «خب، داستان را شروع می کنیم.»


دست توی جیبش مـی کند و دستمال سفیـد به نسبت درازی در می آورد که انگار تمام شب پیش داشته آنرا می شسته عینکش را روی بینی جا به جا می کند و بعد، در کیفش را باز می کند۰ به آرامی چند جعبه از کیفش بیرون می کشد۰ با نگاه به نفر اول اشاره می کند که کاری را که باید، انجام بدهد۰ نفر اول سر خم می کند و استاد پا روی شانه او می گذارد۰ فرچه ای را ازجیب بغل در می آورد و موهای فرچه را به واکس آغشته می کند و به کله کچل نفر اول می مالد۰ بعد با دستمال سفید شروع به صیقل دادن آن می کند۰ نوبت به نفر بعدی و بعدی هم می رسد. بوی واکس توی کلاس می پیچد و او هم مثل بقیه می آید، شانه زیر پای استاد می دهد. استاد چشم هاش را ریز می کند و سعی می کند رنگی را که به چهره او می آید، حدس بزند۰ بعد، جعبه ای برمی دارد و شروع به واکس زدن و برق انداختن می کند۰ وقتی کلاس تمام می شود، استاد بلند می شود و انگشت سبابه اش را طرف او می گیرد: « تو! بیا اینجا کارت دارم.»ـ
پیش استاد می رود و می شنود که: « تو کله ات خیلی بو می ده۰ شب ها پشت در خانه بگذارش تا هوا بخورد۰ ببینم مگه تمام روز درش نمی یاری که اینجور شده.»ـ
او نگاه مغمومش را به دست های استاد می اندازد و آرام غرولند می کند که: «استاد!ـ مـا ۰۰۰ما ۰۰۰ درش می یاریم ولی ۰۰۰ولی دوباره که می پوشیم بو می گیره، باور کنید استاد! ۰۰۰دست ۰۰۰دست خودمون ۰۰۰»ـ
استاد با بی حوصلگی در کیفش را چفت می کند: «این حرف ها ورد زبون همه دانشجوهاست۰ دفعه بعد که سر کلاسم می یای، همه رو بیرون کلاس در می یاری و داخل می شوی۰»
او شانه هاش را بالا می اندازد که: «استاد! زبونم رو هم دربیارم؟»ـ


کلمات کلیدی: داستان