<> دو نفر سکوت - Leila Sadeghi
 

Leila Sadeghi

Read Story, Dream Story, Be a Story

دو نفر سکوت
ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٥/٥  

لیلا صادقی


دو نفر دارند توی پارکی با هم راه می روند. یکی شان حرف می زند و آن یکی سکوت. یکی شان دوست دارد و آن یکی سکوت. یکی شان اشک می ریزد و آن یکی سکوت. یکی شان می گذارد میرود و آن یکی سکوت.
دو نفر داشتند توی پارکی با هم راه می رفتند و حالا دو نفر دیگر و دیگر. یکی شان دارد فکر می کند که یک زمانی داشته با آن یکی توی پارکی راه می رفته و آن یکی سکوت. و بعد یادش می افتد که یک زمانی آن یکی هم حرف می زده، دوست داشته و با هم چه داستان ها که نمی دانستند. حالا دو نفر دیگر دارند توی پارکی با هم راه می روند و یکی شان می خواهد سکو
ت
فکر می کند که به آن یکی بگوید که بینشان همه چیز تمام و آن یکی بگوید که چرا؟ مگر چطور شده و او بگوید که آن یکی دیگر دوستش ندارد و حالا فهمیده که اوایل دوستی شان او تظاهر به عشـ عشق می کر کرده و حا حالا فهمیده که آن یـ یکی ل لیاقت او و محـ محبتش را ندارد و آن یکی می گوید هرطور میلته رفتار کن و او می گذارد می رود.اما نه! اینطور نمی شود. باید همه حرف هاش را بزند. او می گوید که آن یکی هیچوقت به او نگفته که دلم برات تنگ شده. همیشه از او ایراد گرفته. هیچوقت نگاهش نکرده. هیچوقت طوری رفتار نکرده که باید. هیچوقت آنطور نبوده که هست. آن یکی را او هرگز نمی بخشد، چون وقتی کسی دیگر، دیگری را دوست ندارد، نباید داستان به داستان ببافد. آن یکی سکوت. او می گوید که آن یکی همه جا خودش را با او آفتابی کرده و او را مهتابی کرده و حالا سایه شده و سنگین شده سایه اش. آن یکی دیگر شورش را در آورده و حالا او می فهمد که آن یکی لیاقت هیچ چیز را ندارد و بعد، از آن یکی خداحافظی می کند و میرود.اما اینطور هم نمی شود. می خواهد یک طوری بچزاندش. هر چه بیشتر حرف بزند، آن یکی سکوت تر و اصلاً‌ همه اینها بی فایده تر. وقتی کسی آن یکی را دیگر دوست ندارد، این همه کلنجار رفتن ندارد که. او تصمیم میگیرد اصلاً با آن یکی حرف نزند و همیشه سکوت.
دو نفر دارند توی پارکی با هم راه می روند. یکی شان سکوت کرده و آن یکی هم سکوت. یکی شان سکوت و آن یکی هم. یکی شان و آن. شان و ن. آن. ن . .


کلمات کلیدی: داستان