| به یاد برادرم که سالهاست میمیرد |
| ساعت ٤:٢۳ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٧ |
|
در همه ناپیدا دریچهای پیدا و آسمانی که نیمی از تو را پوشید برای نیم دیگرش باز کن دگمههای پیرهنت را، تنت را چشمهایت را که روشن میشوند برای آمدنم
...- دیشب برادرم مرد-
تکهای از چشمهایم تاریکتر از ریشههایی که راه نمیبرند به جایی خواب من میشود کبوتری از این شاخه به آن شاخه لانهای میسازد روی مرتفعترین آه که تخمهایش وقفهای است در تاریکی تا باز شوند چراغ را خاموش کن. بیا ببین!
١٣٧٧/٢/٣٠
کلمات کلیدی: شعر
|
|
| مي گويم، پس هستم |
| بايگاني وبلاگ |
| نشست ها |
| ادبيات متفاوت ـ پاتق فرهنگي ادبيات زباني ـ اتاق شعر مخاطب ادبيات زباني ـ آنكارا بررسي شعر در اتاق شعر |
| مطالب اخير |
| نقد كتاب هايم |
| پيوندها |
| نقدها |

