لیلا صادقی
مامان سعید عصر مهمان دارد و از دست سعید که دایم غُر می زند و گریه می کند، کلافه شده. تهدیدش می کند که اگر زیادی زر بزند، حسابش را می رسد. سعید حوصله اش سر رفته و اسباب بازی هاش را می خواهد. مامان می گوید: خونه رو شلوغ نکن، مهمون داریم. سعید گریه می کند و «ابساب بازی می خوام»، می کند. مامان دستش را می کشد و می برد حیاط و می گوید اگه گریه کنی، می اندازمت تو زیر زمین. سعـید «ابسـاب بازی»، می کند و مامان می اندازدش توی زیر زمین و در را قفل می کند. بوی آبگوشت و خورشت قیمه بادنجان بلند می شود. غذاهای خوشمزه ای برای مهمان های هر از چندگاه. می آیند و بگو و بخند. سفره جمع می شود و مهمان ها رفته اند. مامان صدای گریه سعید را شنیده بود و حالا می رود که در را باز کند. موشگربه ها دارند استخوان های سفیدی را میک می زنند و ویس ویس می کنند.