من میافتم تو بلند میشوی
من تشنهام تو آب میخوری
من خستهام بخواب
بلند میشوی به رسم خطکشهایی که
بکش کوه را به پای ایستادنم
به خواب پرزهای قالی و شکافتنم
کوتاهی از خطوط دفترم نبود از من نبود
یکی در میانم از خیالم که راحت نبود
از بابت قطره قطره خیالم که جمع میشود وانگهی دریا
آب از سر میگذرانیام
چه یک سده
چه یک سد
برای رسیدن به آخر همین سطر پیاده شو
ختم روزگار میشود آن کس که فکرش را هم نمیکرد به جای من
شو از فکرم پیاده به جای خودم
وسط این معرکه بزن به آخرین سیم دم دست
بزن به فرق میان ما یک پشت پا
بگو بزرگ است آنکه نمیشنود
نمیبیند
وقتی به جای من دار میزنند تو را
بگو بزرگ است آنکه صمٔ بکمٔ عمیٔ
پس به جهنم که جمیعاً لایعقلون
حتی اگر هیچ راهی نباشد از اینکه الیه راجعون