برگردان از لیلا صادقی
نویسنده:یان رات ون
در روزگاران قدیم، قورباغه ای سبز و بزرگ روی سوسن سفیدی میان تلالؤ دریاچه ای زندگی می کرد۰ یک روز داغ تابستان، شاهدختی با قایق بادبانی اش دریاچه را طی می کرد۰ وقتی از سوسن سفید گذشت، قورباغه روی سرش جهید و گفت: منو ببوس، روی پیشونیم، بعد من یک شاهزاده خوش قیافه می شم۰
شاهدخت درحالیکه بینی اش چین خورد، گفت: محاله! من بر قلمروی خودم فرمانروایی می کنم۰ سپاهیانم را در جنگ ها رهبری می کنم۰ قانون مدنی وضع می کنم۰ به هیچ شاهزاده ای نیازی نیست، چه خوشکل و چه هر چیز دیگر۰ باز هم چه پیشنهادی داری؟ـ
قورباغه گفت: پیشونیمو ببوس، بهت اقبال و ثروت کلان می بخشم۰
شاهدخت غرولندی می کند: اوم. فکر نکنم۰ من با رشد اقتصادی متعادل و نرخ معقول بهره، بودجه متعادلی دارم۰ ثروت هنگفت تو پول رایجم رو تنزل می ده، و موجب افزایش تورم و فلج شدن منوال معاملاتمان می شه۰ این بهترین پیشنهادت بود؟ـ
قورباغه گفت: منو ببوس، روی پیشونی، بهت زیبایی خیره کننده می دم۰
شاهدخت با تمسخر گفت: چه سطحی! ممکنه بدقیافه باشم، اما زیبایی که نهایت نیست۰ خصوصیات اخلاقی اصله۰
قورباغه ملتمسانه گفت: پس تو چی می خوای؟ـ
قورباغه پیش از این، همیشه با شاهدخت هایی امل و خرافاتی مواجه شده بود۰
شاهدخت به سختی در فکر فرو رفت و به طرف او خم شد و زمزمه کرد: من شادی می خوام و روی پیشانی قورباغه را بوسید. قورباغه با خنده گفت: عشق، ثروت، و حتا زیبایی رو رد کردی و حالا با بوسیدن یک قورباغه شادی می خوای! این اون قصه پریا نیست که شنیده بودی۰
و زیرکانه در دریاچه آبی و شفاف شیرجه زد۰