| بریده باد هر دو دست ابولهب که نه، من |
| ساعت ۱:٥٥ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٢ |
|
سرم رفت از دستم پایم من با سرعت تیغ از گلوی یک فقره آدم دست می زنم به هر چیز می رود از دست برای هر کس که نمی رود از پا نان که بماند بیات می شود مغزش سیب که برسد اخراج می شود نسلش برو برو برو به سرعت آرزوی یک افلیج پشت بزن پا بزن به هرچه نمی رود از پیش بگو بریده باد دو دست ابو لهب که نه دو دست تو که اتراق می کنی توی سینه ام همسایه می شوی با نفسم کشیدنم از بلند نه بلندتر نه بلندترین آهی که می روی بالا از زبانی که نیامده بند آمده بندی که نفسم را آمده راه نیامده می گیری دست خدا را پایین می کشی نفسم را جای من برای هر کس که نمی رود از دست و پا می گویم ببین ببین ببین چطور شنا کرده ام یک عمر نه ببخشید دست و پا زده ام زده ام زده ام که بگویم دست از سرم بر دار و ندارم بگذار سرم رفت از دستم از پایم ببین چطور به وسعت یک بیابان که نمی فهمد آب ببین چطور به اندازه دردی که از ریشه درخت می دود تا آه ببین چطور بریده باد هر دو دست ابولهب که نه من که دست می زنم برای سرعت تیغ از گلوی خودم دست بزن برای هر کس که نمی رود به هر چیز که می رود از دست سر تا پا از نفس
کلمات کلیدی: شعر
|
|
| مي گويم، پس هستم |
| بايگاني وبلاگ |
| نشست ها |
| ادبيات متفاوت ـ پاتق فرهنگي ادبيات زباني ـ اتاق شعر مخاطب ادبيات زباني ـ آنكارا بررسي شعر در اتاق شعر |
| مطالب اخير |
| نقد كتاب هايم |
| پيوندها |
| نقدها |

