<> مغزم خانه ای - Leila Sadeghi
 

Leila Sadeghi

Read Story, Dream Story, Be a Story

مغزم خانه ای
ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٧/۱٤  

مغزم خانه ای است وسط یک چهارراه و از هر چهار طرف افکار بوق زنان وارد خانه می شوند و بیشتر وقت ها با هم درگیر۰ وقتی چند فکر با هم درگیر می شوند، بقیه دور تا دور می نشینند و تشویقشان می کنند که ببینند چطور یکی دیگری را می کشد۰ توی این خانه حتماً باید فکری دیگری را از صحنه خارج کند تا بتواند با خیال راحت فکر شود۰ معجزه اینجاست که رخ می دهد۰ احیای مردگان با دم عیسی همین است دیگر۰ فکری که می میرد، بعد از چند دقیقه دوباره سر و مر و گنده برای خودش توی سلول های مغزی رژه می رود و روز از نو و روزی از نو:ـ
یکی از فکرها فکر می شود که باید به فکر پدرت باشی۰ جداره معده او حساس شده و هرچه می خورد بالا می آورد۰ اصلاً‌ دیگر با غذا سازگاری ندارد و باید تغذیه اش را توی شیشه کنند و با سوزنی توی رگش تزریق۰ فکر دیگری می آید که اسمش روزهای آخر برادرم است۰ او هم ضعیف شده بود و باورم نمی شد که به این زودی ها نیست بشود۰ او هم نمی توانست غذا بخورد و ارتباط او با زندگی با سوزنی وصل می شد۰ این سوزن به او زندگی تزریق می کرد۰ آن وقت ها عین خیالم نبود و فکر می کردم بالاخره درست می شود، اما روزی رسید که دیدم دارند روزهای زندگیش را توی آمبولانس می گذارند و می برند۰ فکر اول دوباره دامنش را پهن می کند و می نشیند که پدرت را شاید دیگر نبینی۰ هر کس را شاید یک روز نبینی و در هر وصلی، جدایی هست، اما کسانی هستند که وقتی بروند، قسمتی از زندگی انسان را با خودشان می برند۰ فکر دیگری کتش را در می آورد و آستین هاش را بالا می کشد و آب به صورتش می زند که او ترا دوست داشت۰ چرا با هم نساختید۰ فکر دیگری که از قبل دم در ایستاده بود، می آید داخل که او ترا دوست نداشت۰ او اصلاً محبتش را ابراز نمی کرد اگر داشت و لابد نداشت۰ او اصلاً ‌حاضر نبود برای تو هیچ کاری بکند۰ تو عروسک بودی برای او که هر وقت حوصله اش سرمی رود، بازی کند با تو۰ تو بخشی از زندگی او نبودی۰ آن یکی فکر صورتش را خشک می کند که مگر آدم اگر کسی را دوست دارد، باید جار بزند۰ هرکس یک اخلاقی دارد۰ او دوست نداشت قربان صدقه برود۰ تو توی دلش بودی۰ همیشه احترامت را داشت. شاید مناسبت ها یادش نبود، شاید زیاد باهم حرف نمی زدید، اما تو هسته مرکزی زندگیش بودی۰ یک فکر دیگر عصبانی است و داد می زند که مادرت هفته بعد عمل دارد۰ می خواهد کف دستش را عمل کند۰ یکی از رگ هاش یا عصبش دور استخوان پیچیده و باید آن را از دور استخوان باز کنند۰ نکند زندگی را از دور مرگ باز کنند۰ او را باید قانع کنی که عمل نکند۰ دکتر گفته از بس کار کرده اینطور شده۰ رد پای زمان همه جا پیدا می شود و بعضی جاها خیلی عمیق تر۰ فکر دیگری مویش را کنار می زند که هیچ به خودت فکر کرده ای۰ پس کی می خواهی سر وسامان بگیری۰ کی می خواهی کمانت را زه کنی۰ فکر دیگری سکسکه اش می گیرد که اگر بچه آوردی، می دانی چه پدری از روزگارت در می آید۰ می دانی بزرگ کردنش چه مصیبتی دارد۰ نکند بچه ناخلف بشود و مثل خاله ات مادرش را دق مرگ کند۰ فکر دیگری می زند زیر گریه که دیگه بس است۰ چقدر مصیبت۰ کمی شادی۰ فکرها می زنند زیر خنده که بی خیال دنیا۰ فکری می گوید که به فکر پدرت باش۰ جداره معده او حساس شده ۰۰۰


کلمات کلیدی: داستان