| هستن در زمان |
| ساعت ٧:٢۳ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۳۱ |
|
درخوانش شعر نام تو از گلوله عبور میکند (اثر لیلا صادقی) نوشته: کوشیار پارسی
معنای رازوارهی نامی که یکباره در دل هستی و اندیشه ریشه میدواند چیست؟ واژهای دو سیلابی. تصویر نابی که چیزی در آن دیده نمیشود. سکوتی ناب که چیزی در آن شنیده نمیشود، یا که خود باید سکوت باشد در ژرفای زبان، اساس ِ زبان. دری گشوده سوی سه بُعد ِ زمان. گذشته و اکنون و آینده که میتوانیم همزمان تجربه کنیم و نیز راهبرمان میشود میان سه بعد تا تعادلی بیابیم میان آن سه، آن سه که زندگی انسان دروناش جریان دارد. و اینگونه است که نام پای میگذارد در قلمرو ِ بی انتهای تاریخ. نفوذ به دانش ِ شفاهی و آوا که بی وقفه و تأنی توان از دانش نوشتاری بگیرد و از هم بگشایدش، به معنای آن است که انسان مسئولیت ِ بخشیدن جاودانگی به نام را میپذیرد. که محدودش نمیکند دیگر به متن ِ بسته. اما همین نام را بدون متن ِ نوشته نمیتوان آواز داد. وگرنه جای ´نماد´ میشود ´بُت´. در هوشیاری ِ گریز از تنها ´یک´ معناست که راهی میجوییم بر یافتن ِ معناهای نو، وادار میشویم که نماد را محدود نکنیم در تنها یک متن بسته. آنچه میماند دیگر برداشت ِ وابسته به من، خواستهی من و ظرفیتهای من نیست. برای گذشتن از ´متن´ و نیز ´من´ دور میزنیم و باز میگردیم به برداشت پویاتر در گام گذاشتن به قلمروی بیانتهای آنچه بوده است/هست/ خواهد بود. بل سلان نوشته است "ما زیر ِ بام ِ زبان زندگی میکنیم". ´بام ِ واژگان´ به ما آرامش میدهد. مثل سقفی است بالای سرمان که به ما اطمینان خاطر میدهد و برامان آشناست. در برابر واژگان احساس امنیت داریم؛ تا زمانی که حرکت ندارند، از خود نمیگریزند. اما این خطر کردن نیز هست. هر حرکت ِ دور از انتظار، هر واژهی ´ناشنیده´، هر امکان گریز که آشنای ما نیست، میتواند راهبند ِ سر راه ِ خواندن ِ ما و برداشت ما باشد. به اینجا که برسیم، میآموزیم تا سقف از واژگان برداریم، مثل ِ سفال بام، یکی به یکی، هجا به هجا، و برسیم به خوانش ِ خلاق: خوانشی که تکههای نوشته را ناپیدا کند. تا درک واژهای که میآید، واژهای که هنوز به زیر سقف آشنای زبان نیامده است، واژهای که بخشی از همهی متن میشود. درک ِ متن آنگاه به توانایی فردی بستگی ندارد دیگر. ´من´ شکسته میشود و به ´نماد´ میرسد تا تجربهی نویی ارایه دهد. برای رسیدن به این تجربه باید از منظر ِ دیگر – در دیدهی من اندر آ وز چشم ِ من بنگر مرا- و نیز خود جدا کردن از منظر – زیرا برون از دیدهها منزلگهی بگزیدهام (مولوی)- نگریست تا امکان شرح و برداشت بیشتر آفرید. باید متن را با دقت و کنجکاوی بی انتها بنگریم، بخوانیم، ظرافتاش دهیم، وَرز بدهیم، به هر سو بچرخانیم تا معنایی بیابیم و ببخشیم. پویایی در خواندن، مسئولیت نیز هست. باید به این آگاه بود. آنگاه است که نام ِ دلخواه – تصویر- نگاه را به خود میکشاند و میشود نماد، به عکس تصویر نمادین – شمایل- که نگاه را هدایت میکند به ورای خود و خویشکاری ِتخته پرش دارد برای هدایت اندیشه. از این است که متن از دگم شدن درمیگذرد. تصویر دیگر آن جاذبهی شمایل گون نخواهد داشت. و اینجاست که به آزادی میرسیم. زبان دیگر تنها برای بیان ِ جهان نیست، که برای آفرینش آن است. مر آزاد میگذارد تا در بازی با واژگان بتوانم آزادی خود بیافرینم و دروازهی جهان بگشایم سوی آزادی بی مرز و انتها. به زبان ِ حرکتی برسیم برای انسان ِ پویا.
و: نام تو از گلوله عبور میکند تا: من هستم با خونی که فرش میشود کف خیابان برای آمدن از تو چرا که: (از) فریادی (که) میشکافد پیرهنم را / تنم را
´تو´ در گیر و دار دیده شدن با چشمان دیگری، به مرز هستی و نهستی میرسی. آنکه نه میبیند و نه دیده میشود، به آرامی آواز خود سر میدهد: مرگ بر دستی که میشویی از من / مرگ بر خیابانی که آسفالت میشود / تا نبیند کسی لکههایش را هایش را هویش را / مرگ بر من که نمیتوانم بگویم بر تو
میآیی و میروی، بی که جاپایی بگذاری از خود، بی که چروکی بیندازی بر چهرهی زمان. به عنوان خوانندهی شعر، در زیر پوست ِ واژگان این شعر شور زندگی تجربه میکنی: دسته گلی میخرم برای خودم هیچ نشان ِ نومیدی نیست. آنجا که نهستی هست، توان ِ هستن میطلبد. حتا اگر: من هستم با خونی که فرش میشود کف خیابان برای آمدن از تو آخر با: ´سنگ مینویسم که بشکنم سکوتم را´ آغازیدهام. میخواهم بگذارم / ´بگویم´: اسم من از گلوله عبور میکند به دم آخر بدل به نفرین میکنم آن کلام را که نفرین نبوده است: حرام باد بر شما ... (انما حرم علیکم المیته و الدم...) همه چیزی میگذرد، همه چیزی که گواه و نوید روز بهتر و دم ِ بهتر نبوده است، شاعر نیز همراه با آن. اما احساس ِ بودن و هستن است که انگیزهی نوشتن ِ شعر میشود، تا: دم بزن فقط یک دم دیگر آه دم آدم دم و در این دم که نماد شده است، تندیسی میبینی؛ از نامی که نه نماد، بلکه تندیسی شده است برای خواننده، نگرنده، شعر. |
|
| مي گويم، پس هستم |
| بايگاني وبلاگ |
| نشست ها |
| ادبيات متفاوت ـ پاتق فرهنگي ادبيات زباني ـ اتاق شعر مخاطب ادبيات زباني ـ آنكارا بررسي شعر در اتاق شعر |
| مطالب اخير |
| نقد كتاب هايم |
| پيوندها |
| نقدها |


