| لعنت به کبوتری که لانه کرده روی زبانم |
| ساعت ۳:٤٠ ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱ |
|
لعنت به این دنیای ساده بیشکلم لعنت به تو لعنت به اینکه پنهان میشوم پشت صدایت لعنت به اینکه چهارپایه میشوی و میلرزی به اینکه پاره میشوم طنابم دور گردنم لعنت به من به اینکه پنهان میکنی صدایم را پشت نردهها به اینکه نمیفهمم فرق دستهایت را که کشیده میشود روی سرم یا کشیده میزند به صورتم
لعنت به باغچهای که خشکیده توی سرت به کبوتری که لانه کرده روی زبانم به اینکه نه سرخ میشوی آنقدر که بمیرم زبانم توی حلقم به اینکه نه سبز میشوی آنقدر که سوت بکشم سرم روی ریل قطارم
لعنت به هر چیزی که بشود فکرش را کرد به هر چیزی که نشود فکرش را کرد و به ناگهانی یک سکته روی ریلی که قطار میشود تا چند دقیقه بعد یکدفعه اتفاق بیفتد لعنت به یکدفعه لعنت به اتفاق لعنت به بیفتد
کلمات کلیدی: شعر
|
|
| مي گويم، پس هستم |
| بايگاني وبلاگ |
| نشست ها |
| ادبيات متفاوت ـ پاتق فرهنگي ادبيات زباني ـ اتاق شعر مخاطب ادبيات زباني ـ آنكارا بررسي شعر در اتاق شعر |
| مطالب اخير |
| نقد كتاب هايم |
| پيوندها |
| نقدها |

