
شاید پرسش نسل قبل این بود که چرا سینما رکس سوخت، اما پرسش این نسل این است که سینما رکس چرا پس از انهدام دیگر ساخته نشد، چرا تخریب شد و چرا از ذهنها پاک شد. . .
قصه شب (فیلمی از عباس امینی) از شبهایی روایت میکند که آدمهایی میسوختند نه در کورههای آدم سوزی، بلکه در کورههای خودسوزی. آدمهایی که در قصه شب سوختند، دیگران نبودند، بلکه خود ما بودیم یا اعضای خانواده ما. ما خود بودیم که روبه روی هم میسوختیم، تکههای بدن ما بود که جزغاله میشد و روی هم میافتاد کف سینمایی که قرار بود روایت کند قصه دیگران را. اما این قصه ما بود. گاهی آدمها وقتی قصه ای را میشنوند، باور ندارند که قصه خودشان است و برای اینکه نترسند یا گریه نکنند، میگویند بابا اینا همه اش فیلمه. اما قصه شب، روایت مستندی بود از کسانی که شاید دیگر مهم نباشد چرا قربانی شدند، بلکه اهمیت این داستان این بود که عدهای از میان ما کم شدند. بدون اینکه توی هیچ تقویمی ثبت شوند، بدون اینکه یادشان زنده نگه داشته شود.
اما به نظر میرسد در جشنواره فیلم کوتاه دوباره یادی از این خود یا دیگر سوزی شده است، اما چرا نمایش این فیلم با اخلال مواجه شد؟ اکران اول آن ساعت 9:30 صبح بود که قاعدتاً همه در آن ساعت یا با پتوها و بالشت های خود درگیرند یا با دفتر و دستک اداره و کار و کارفرما. تکرار آن در آخرین روز قبل از اختتامیه بود که بعد از ده دقیقه نمایش، فیلم را قطع کردند و گفتند آنتراک. به نظر چندان دلچسب نمیآید که وسط یک کنش فرهنگی و یک ادعای فرهنگی دهان پرکن که توی جهان به آن افتخار میکنیم و میگوییم ما هم مثل همه جای دنیا کارهای فرهنگی میکنیم، برای یک آگهی تبلیغاتی که گویا هواخوری بینندگان است، نمایش یک فیلم را قطع کنیم، در صورتی که میشد بعد از هواخوری نمایش فیلم را آغاز کرد. بعد از ده دقیقه که دوباره به سالن برای دیدن ادامه فیلم وارد شدیم، دوباره ده دقیقه از فیلم که گذشت، صدایی در سالن فریاد زد که کارگردان فیلم را دارند میبرند پاسگاه. روی پرده آدم ها میسوختند و بیرون از پرده آدمهای دیگری. شاید برای همین است که می گویم حادثه سینما رکس یک خودسوزی ناخواسته بود. یک خودسوزی اجباری. شاید بشود گفت که هنرمندان ایرانی نیز با نوشتن، فیلم ساختن و کار کردن در فضایی ناامید کننده، هر لحظه در حال خودسوزی هستند و این یکی دیگر از رازهای زودمرگی هنرمند ایرانی است.