<> می‌آید توی تاریکی می‌نشیند چراغ - Leila Sadeghi
 

Leila Sadeghi

Read Story, Dream Story, Be a Story

می‌آید توی تاریکی می‌نشیند چراغ
ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٤  

یکی از مولکول‌هایت جا مانده توی ریه‌ام

قد می‌کشد با سرفه‌ای از نوک پا تا فرق حنجره

می‌شوم به وسعت چقدر فرق داریم من و تو

بال می‌زنند لابه‌لایم پرنده‌ها

می‌پیچد باد چادرش را دور تنم

وقتی سردم است یعنی زنم

برگ‌ها ور می‌زنند توی سرم

موج می‌خورد یکی از شاخه‌ها و می‌افتد برگی زیر پایم که

تنها ایستاده‌است در مرکز حیاطی درون قفسه‌ام سینه‌ام


می‌آید توی تاریکی می‌نشیند چراغ و

هی صبح می‌شود شب‌هایش

ورق می‌زنم پلک‌هایت را

که یکی از مولکول‌هایش جا مانده توی مردمکم

می‌پلکی از پای یک فقره بی‌ستون تا پیاز موهایم

چقدر فرق داریم من و تو وقتی

لانه می‌کند انگشتم لای یک کتاب

سال‌ها پیش قطع کرده رابطه‌اش را با پنجره‌

 

پلک می‌زنی و شاخه می‌شوم

زیر سقفی که آجر کرده است آسمانش

رنگین کمان از بند بند انگشتم هلال می‌شود تا دست دیگرم

یعنی به وسعتی که می‌شود دوستت دارم

می‌شوی مردمکی که هی می‌پلکد توی سفیدی و

سیاهی ریسمانی که می‌ترسد از رنگین کمانم

می‌شوی به وسعت تا دست دیگرم

یعنی تمام اندازه‌ای که می‌شود دوستت دارم

 

 لیلا صادقی

٢۴/٨/١٣٨٧


کلمات کلیدی: شعر