| پیشکش به کودکان کار |
| ساعت ۸:۳٥ ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱۸ |
|
پر و خالی میشود جوب از قوطی نوشابه و تفالههای رنگارنگی که یک روز شاید بیسکویت بودهاند و شاید هم مرغ برشتهای با سس قرمز و مخلفات دورش. حاضر. طبق معمول جعبه آدامسها جلوی پایش بود و بعضی از مردم میخریدند و بعضی هم میخندیدند. اجازه خانم، چرا بعضیها آدامس میفروشند؟ دو سه تا پسر میآیند و برای خنده چند آدامس برمیدارند و میدوند. اجازه خانم، شما ناراحت میشید وقتی کسی غایب باشه؟ دختر با دستهای کثیفش به طرف پسرها میدود که پولش را بگیرد.... اجازه خانم، یکی از بچهها غایبه. پسرها برمیگردند و جعبه آدامسها برمیگردد و با لگدشان به طرف این و آن پـ خ ش طرف اجازه خانم، من بگم مهمترین عضو بدن چیه؟ زیر چرخهای اتوبوس با جعبه آدامسهایش عبور میکرد که از خیابان اجازه خانم، من بگم. قلب اگر نبود، ما زنده نبودیم. و برادر دختر کنار جوب آب نشسته است و به خودش میگوید چرا همه این آدمها را نمیکشی؟!
کلمات کلیدی: داستان
|
|
| مي گويم، پس هستم |
| بايگاني وبلاگ |
| نشست ها |
| ادبيات متفاوت ـ پاتق فرهنگي ادبيات زباني ـ اتاق شعر مخاطب ادبيات زباني ـ آنكارا بررسي شعر در اتاق شعر |
| مطالب اخير |
| نقد كتاب هايم |
| پيوندها |
| نقدها |


