<> مناره شمس تبریزی - Leila Sadeghi
 

Leila Sadeghi

Read Story, Dream Story, Be a Story

مناره شمس تبریزی
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۳۱  

دور می‌زنیم روی نقشه و می‌رسیم

بالای یک تپه باستانی

که ورق می‌خورد با زمستانی قطور

تاریخش را پیدا نمی‌کنیم


 یک بلد باید باشد که بگوید کجای این تپه گم می‌شود تاریخ

اعدادی که حرف می‌زنند از

رنجی که کشیده زیر فشار بیل و کلنگ حفاران طلا

تابلوهای متحرک آدرس می‌دهند که مستقیم،

اولین فلکه بچپ به راست

بعد ورق بزن که مناره شمس رفته است صفحه بعد

هیچ تابلویی ندارد

نشسته‌ام پشت مناره

شمس را گم می‌کنم روی نقشه

خطوط دالبر نمی‌برند مرا به شمسی که دال بود بر آفتاب

خورشیدی که توی چاه دلالت می‌کرد به آب

به قونیه یا شاید به

خوی را مستقیم بعد از اولین فلکه‌ای که هیچ تابلویی ندارد

تابلوهای متحرک اشاره می‌کنند که دور بزنیم

پای مناره‌ خاکستر سیگارش را خاموش می‌کند یکی از عابران

خاموش شده بود شعله‌اش که

می‌کشید شمس را در آتش، ابراهیم در چاه، یوسف بر دار و

پنبه می‌زد حلاج را،

شمس را حفظ می‌کنیم از گزند دشمن

با شاخ‌های گوزن


کلمات کلیدی: شعر