| قطعه رها شدهام را |
| ساعت ۳:٢٥ ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱۱ |
|
تازگیها هر جا که میروم یک چیزی از خودم جا میگذارم و بعد از چند روز یادم میافتد که یک چیزی سر جایش نیست، بعد به همه جاهایی که رفتهام سر میزنم تا پیدا کنم آن قطعه رها شدهام را. بیشتر وقتها پیدا نمیکنم. یا کسی میبردش. یا زیر دست و پا میافتد. یا آنقدر کسی نمیبیندش که وقتی سراغش را میگیرم، اگر هم جلوی چشم باشد، کسی خبرش را ندارد. چند روز پیش به گالری طراحان آزاد رفته بودم تا کار «جواد صفری» را ببینم، آنقدر محو کار شدم که «کافه پیانو» را جا گذاشتم و چند روز بعد که خواستم پیانوی این کافه را بنوازم، دیدم که هیچ جای خانهام پیانو ندارد و بعد به آخرین بقالی رفتم که شیر خریده بودم، بعد به آخرین کیف فروشی که برای خودم هدیه خریده بودم، بعد به آخرین هر جایی که رفته بودم . . . چند روز پیش رفته بودم بانک تا حقوقم را به حساب بخوانم، چند کتاب خریده بودم تا برای یونان پست کنم. کتابهایی که کلی گشتم تا پیدا کردم. مسئول شهر پر از کتاب با دلخوری گفته بود که علارغم تصمیم آخرم که دیگر نمیخواستم با مدیریت جدید همکاری کنم، ولی در خدمت شما هستم. چه جور کتابی میخواهید. گفتم برای یک استاد زبانشناسی در یونان میخواهم به رسم تشکر کتاب بفرستم. یک چیزی که بشود تحفه ایران باشد. گفت فکر خوبی است. باید یک چیزی بفرستید تا دیگر از این فیلمها درباره ایران نسازند. چند مجموعه به ایران خوش آمدید برایم آورد. ورق زدم. صفحه اول کوه بود، صفحه دوم دره، صفحه سوم مسجد، صفحه چهارم عشایر، صفحه پنجم مسجد، صفحه ششم کوه، صفحه هفتم یک سر ستون نیمه از تخت جمشید، صفحه هفتم مسجد، صفحه هشتم غروب، . . . گفتم یک کتابی میخواهم که اینقدر کوه و دره نداشته باشد. از این منظرهها همه جای دنیا هست. میخواهم یک چیزی که معرف ایران باشد. گفت این مدیران ارزشی نمیگذارند این جور کتابها را سفارش بدهیم. فکر میکنند از همه بهتر ایران را میشناسند. داشتم با خودم کلنجار میرفتم که چه چیز میتواند بهترین هدیه ایران باشد برای کسی که لطف بزرگی به من کرده بود. با خودم فکر میکردم که این کلمه استاد است که باعث میشود بعضی افراد جواب ایمیل و تلفن و پیامک ندهند و توی راهرو برای سلام کردن باید دنبالشان بدوی و به پشت سرشان سلام کنی و گاهی همینطور که توی اتاقشان خم میشوند، با تو حرف میزنند و گاهی همینطور که حرف میزنی، از اتاق بیرون میروند و گاهی و گاهی، یا اینکه چون بیشتر استادها اینطور رفتار میکنند، هر کس میخواهد استاد معروف یک دانشگاه معتبر به نظر برسد، این رفتارها را میریزد توی حرکاتش. در همین گیر و دار بود که دنبال چند مقاله برای پایان نامهام میگشتم و تصادفاً کتاب کمیابی که 10 سال پیش در کنفرانسی در یونان چاپ شده بود، توی گشت و گذار اینترنتیام پیدا کردم و با نا امیدی تمام برای گردآورندهاش یک ایمیل زدم. یک هفته بعد مقالههای کتاب کپی گرفته در خانهمان رسید و در عین ناباوری، یاد همه تلفنهای بیجواب و پیامکهای چشم به راه یک اوکی و یاد همه پشت سر استادها دویدنها افتادم. فکر میکنم فرق ایرانیها را با غربیها فهمیده باشم. یک چیز دیگر را هم یاد گرفتم و آن معنی کلمه ارزشی و اینکه چطور میشود این کلمه را با کلمههای دیگر ترکیب کرد، مثل مدیران ارزشی، کتابهای ارزشی، فیلمهای ارزشی. شاید از این به بعد، آخر هر مطلبی که مینویسیم، قسمتی را باید به کلمه و ترکیبهای تازه اختصاص دهیم و بگوییم که هر کلمه باید چطور فهمیده شود. مسئول پستخانه رو به من میگوید که خب، آدرسو نوشتید؟ گفتم بله، گفت خب چرا پاکت خالیه؟ گفتم چند لحظه صبر کنین، 2 تا کتاب میخواستم بفرستم. اما نمیدونم کجا گذاشتمشون. بعد توی کیفم را میگردم، بعد میروم آخرین خطی که نوشتهام، بعد میروم از آخرین کسی که دیدهام، بعد و بعد اگر کسی این دو کتاب من را پیدا کرد، لطفاً اطلاع بدهد، یادم نمیآید کجا از من جدا شدند. . . ----------------------------- کلمه و ترکیبهای تازه: استاد: هالهای که سریع رد میشود، به پشت سر هم گفته میشود، گاهی به فراموش کردن. مثلاً اگر به کسی بگویید استادت کرده بودم، یعنی فراموشت کرده بودم. ایمیل زدن: انتظار بیپایان، بیمیلی به ارتباط، یک فانتزی دردسر آفرین، هزار آفرین خریدن: جا گذاشتن، در قدیم وقتی چیزی خریداری میشد، برای این بود که جایگزین چیزهایی شود که فروخته شده است، امروزه به دلیل عدم وجود سرگرمیهای مفرح، آدمها وقتی از روی عادت به خرید میروند، آن را جا میگذارند تا کمی تفریح کنند.
کلمات کلیدی: یادداشت
|
|
| مي گويم، پس هستم |
| بايگاني وبلاگ |
| نشست ها |
| ادبيات متفاوت ـ پاتق فرهنگي ادبيات زباني ـ اتاق شعر مخاطب ادبيات زباني ـ آنكارا بررسي شعر در اتاق شعر |
| مطالب اخير |
| نقد كتاب هايم |
| پيوندها |
| نقدها |

