<> صرف می کنم، صرف می کنی، صرف می کند. - Leila Sadeghi
 

Leila Sadeghi

Read Story, Dream Story, Be a Story

صرف می کنم، صرف می کنی، صرف می کند.
ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٥  

 الهام زارع نژاد

صرف می کنم، صرف می کنی، صرف می کند

صدایت می زنم. بر می گردی و نگاهم می کنی. تمامش از توی گلویم بیرون آمده و حالا روی لبانم است و باید جاری شود. هنوز نگاهم می کنی؛ اما باز هم نمی توانم بگویم و بار دیگر خداحافظی   می کنیم.

 


- کلید آسانسور را می زنم. زن همسایه در تمام طبقات سرک می کشد. در را که باز می کنم؛ دارد برای زن دیگری، از زن همسایه طبقه پائینی می گوید که با شوهرش دعوایش شده، شوهر داد زده و شیشه شکسته که دست از سرم بردار، که تو از اول دنبال ِمن بودی، که تو گفتی دوستم داری، که من و تو نباید... که من نمی خواستم ... که ... و بعد زنش گریه کرده و از خانه زده بیرون. صدای گریۀ زن می پیچد توی گوشم و حرف ِ روی لبانم را قورت می دهم. آسانسور می ایستد. هر شب تا آسمان می روم و فردا صبح از آسمان پرت می شوم روی زمین.

 

- همیشه، همۀ دو نفرها منتظرند که آن یکی اول بگوید. اول من یا تو؟ نمی دانم! بالاخره این فعل را جایی صرف کردیم. کدامیک زودتر گفتیم؟ اما در اول شخص مفرد صرف کردم به سلامتیِ تو  و در اول شخص مفرد صرف کردی به سلامتی من، دوستت دارم را.

 

- میوه ها را توی سبد می چینم. همه رنگ، همه طعم. قرمزها کنار هم، سرخها یک طرف، زرد و سبز را روی آن می گذارم و برج که شد مراقبت می کنم تا نریزد. روبرویم نشسته ای و به سبزیِ خیار نمک می پاشی. نگاهت می کنم که مبادا شور شود؛ اما سبزی را دوست داری و به بوی قرمه سبزی و کوکو سبزی هر شب راس ساعت، روبرویم، دور ِ میزی.

 

- چاقو می کشم روی تیز کن. کا هو ها را خرد  می کنم. چه سبزِ کم رنگی! می کشم روی کلم های بنفش، بنفش ِ پر رنگ. چه تیره ! کم رنگش بهتر نبود؟ مثل یاس، مثل پیراهن بلندم در شبهای روشنِ بالای برج، خنکای هوا، بالکن روی تمام چراغهای شهر بود، زیر تمامِ ستاره های آسمان و ماه ِ کامل و کیک با طعم عسل.  چقدر سبزیمان کم رنگ شده بود. می پزم، اما ساکتی و هیچ نمی گویی. حالا پیراهنم کجا بود؟ زن همسایه می گوید: خشک شویی ِ سر چهارراه  همیشه لباسهای مهمانی را گم می کند. چهارراه مرا گم کرده بود. فکر می کردم مرا پیدا کرده ای تا هر شب راس ساعت دور میز بنشینیم و به میوه های رنگی چاقو بزینم و صدای خنده مان برود تا بالای همه رنگین کمانهای بعد از باران.

 

-  زن همسایه می گوید: همسایۀ طبقه بالایی می خواهد طلاق بگیرد. زن، شوهرش را با دختر جوانی دیده، تلفنهایشان را شنیده. زن به شوهرش گفته و مرد فریاد زده که دروغ است و خوابانده توی گوش زن. صدای مرد از پشتِ دیوار ِ حاشا توی راهرو می پیچد.

 

- دود سیگارت می پیچد توی آشپزخانه. نگاهت می کنم، نمی بینی و حرفهای من با دود، به هوا می رود. گردو می شکنم. گردوهای درسته شبیه مغز است، پیچیده. بعضی ها خرد می شوند و بعضی ها پوکند. به پوکی فکر می کنم. به گردوی پوچی می رسم و چکش می خورد روی انگشتم. خیلی درد داردو گریه ام می گیرد. گردوها را ریز کرده ام. حالا همه شبیه هم اند.  فسنجان شیرین است، اما خیلی سیاه شده !  نمی دانم برای روشن شدنش چه باید بریزم؟!

 

- زن همسایه می گوید: اولش من هم منتظر می ماندم. بدون هم لقمه از گلویمان پائین نمی رفت. بعد که شوهرم مجبور به اضافه کاری شد. خودم زودتر غذا می خوردم و بعد که او هم می آمد، دوباره می خوردم تا غذایش بچسبد. کم کم چاق شدم و دیدم به همۀ لاغرها نگاه می کند که همه خوش هیکل اند، به جز من! دیگر صبر نمی کردم. خودش می آمد و غذای ماسیده اش را داغ     می کرد و تک و تنها می خورد. بعدها یک شب شام درست می کردم و یک شب بی شام. حالا هم هیکل من به چشمش خوب است و هم شام، چه  ماسیده، چه داغ، برایش دلچسب !

 

- تمام غذای مانده را توی سطل آشغال بر گرداندم. از راسِ ساعت مدتهاست گذشته و من چشم به در دو خته ام. نمی آیی. روی تخت تا جای تو غلت می خورم تا خوابم بگیرد.

 

- قهوه درست می کنم. تمامش را می خوری و من منتظرم تا دستت فنجان را به سمت قلبت برگرداند. سیگارت را روشن می کنی و بعد ... من پشت میز تنها می مانم. قهوه ام را نگاه می کنم. مثل فسنجان سیاه است و حتی دیگر شیرین هم نیست.

 

- به فکر روشن کردن چراغم. خیلی تاریک است.  به فکر آوردن مهتابم. سیگارت در سیاهی مثل ستارۀ سرخی ، نگاهم را بالا و پائین می برد. امیدوار نگاهش می کنم، آن هم خاموش می شود. نفسم را می فرستم روی شانه ات. طرّۀ مویم روی صورتم می افتد و منتظر است کنارش بزنی. تکان نمی خوری . دستم را دور گردنت حلقه می کنم. دیروز زن همسایه می گفت: همسایۀ طبقه بالائی طلاق نگرفته و برگشته سرِ خانه و زندگیش. می گفت: یک ذره عقل توی کله اش نیست. مغزش اندازه گردو هم نیست! یاد گردوها می افتم و شیرینی فسنجان، یاد روشن کردن ِ چراغی. چشمانم یاد پیاز افتاده  و هزاران حرف روی لبانم جاریست. نفس عمیق می کشم و بار دیگر صرف می کنم به سلامتی تو دوستت دارم را.        


کلمات کلیدی: داستان