<> متنی در خوانش متون لیلا صادقی - Leila Sadeghi
 

Leila Sadeghi

Read Story, Dream Story, Be a Story

متنی در خوانش متون لیلا صادقی
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱۸  


گذشتن به وقت لِی لا..

نوشته مصطفا خدایگان

ارائه شده در جلسه بررسی آثار داستانی لیلا صادقی در دانشگاه علامه طباطبایی

کلمه نگاه من است
و کلمه نگاه نمی کند
کلمه نگاه نمی شود
کلمه نگاه است .. نگاه من است ..



    شاید چیزی که باعث شد تا من در مورد داستان های لیلا صادقی بنویسم ، یعنی چیزی که مرا وادار به این کار کرد فضای متفاوتی است که لیلا صادقی در داستان هایش ساخته است . فضایی متفاوت که نه تنها در خود داستان ها ، بلکه در ادبیات داستانی ایران ایجاد شده و این حرف را شاید من آخرین نفری باشم که می گویم . در واقع لیلا صادقی چیزی را که براهنی برای شعر تعریف کرد، در داستان به اجرا درآرود:  لیلا صادقی با نگارش این داستان ها ، علاوه بر تعریفی جدید برای خود داستان ها، تعریفی نو و تازه برای داستان ارائه کرد .. و اگر کمی واقع بینانه و به دور از افراط و تفریط نسبت به آثار شعریِ براهنی به این ماجرا نگاه کنیم ، می بینیم لیلا صادقی کاری را که براهنی می خواست در شعر انجام دهد و هنوز در پی به کمال رساندن آن است ، در داستان و ادبیات داستانی انجام داد . «به نوعی می شود گفت کاری که نامجو در موسیقی انجام داد»[1] .  خصوصیت بارز این داستان ها در این است که که خود داستان ها، تئوریِ شکل گیری شان را به دست مخاطب و منتقد داده اند و خود در حین نگارش تئوری ها را ساخته اند. چیزی که در این میان نقش اول و آخر را بازی  می کند «زبان» است .. و چیزی که در زبانِ نوسینده نقش بسیار زیادی را بازی می کند «بازی» است .  در این نوشتار سعی شده است بیشتر به استفاده ی نویسنده از تکنیک های زبانی و روایی ، نوع انتقال مفاهیم و اجرای تصاویر ، با توجه به حضور عناصر و مولفه های موجود و ناموجود ادبیات امروز ما بحث شود . گرچه این بحث در اغلب موارد ( با توجه به شرایط زمانی و مکانی ) وادار به کلی گویی می شود ، اما امیدوار است حرف تازه ای برای بحث داشته باشد . 


 

    در نقد ، بررسی و یا تحلیل متون لیلا صادقی ( و هر متنی از این دست ) چند گزاره ی بازدارنده همیشه برای منتقد وجود دارد که می بایست حتمن از آنها گذشت . شکل و نوع خوانش این متون ، عدم وجود معیارهای مشخصِ نقد ، فقدان الگوهای عناصری و نشانه شناسیک و همچنین نبود سازماندهی های محوری و ساختاری ، وجود پیش فرض ها و ذهنیت های گمراه کننده قبل از خوانش متن و... موانع مهمی برای شکل گیری یک فرامتن بی طرفانه و فارغ از افراط و تفریط هستند . این ها همه باعث برخورد سلیقه ای بسیاری از منتقدان اینگونه نوشته هاست که اغلب چیزی نه نصیب متن می کند نه نصیب هیچ کس دیگری. حضور این پیش فرض ها و نوع چیدمانشان در ذهن ، باعث می شود که در حین خوانش، مخاطب یا منتقد وجود همزمان معناها ، موضوعات و مفاهیم مختلف و متفاوت را یکجا رد کند .
    داستان های صادقی یک نوع خاصِ خوانش با نظرگاه های طبقه بندی شده را برنمی تابند . خاصیت اینگونه متون حرکتشان به سمت تأویل های چندگانه است . متنی که تمام نمی شود و فضاهای چند بعدی در خود ایجاد می کند . مخاطب دیگر نباید با لباس پلوخوری و دستمال سفره شروع به جویدن عبارات کند . منتقد دیگر ترشی هفت بیجار یا دوغ آبعلی نیست که بخواهد عبارات جویده شده را برای مخاطب قابل هضم کند . ناقد نمی تواند ادعا کند که متن را برای خواننده معنا یا روشن می کند . پس زبان چکاره است ؟! زبانی که در متن شکل گرفته است ؟! زبانی که متن را شکل داده است ؟! و مخاطب را شکل می دهد ؟! و مفاهیم را بعد از خود بیان که نه ! به اجرا ، اجرای تجسمی و گاه انیمیشنی در می آورد! نه مثل متونی که همیشه از روی جنازه ی زبان رد می شوند و تفکر مخاطب را محاط می کنند .
    متن صادقی خودش کار تفسیر و توصیف را انجام داده است . ناقد فقط می تواند ساختار متن را واکاوی کند . جگونگی نوشتار را بررسی کند . ناقد به دنبال کار اصلی نقد باید برود . «کاری که مخاطب اغلب نمی کند ؛ بازگرداندن اثر به خودش»[2].
     داستان های صادقی را می شود از زوایای زیادی مورد بحث قرار داد و به خودشان برگرداند.  حضور وی‍ژه و تازه ی عناصر و استفاده و ارتباط شان با یکدیگر در متن تنها ، یکی از این زوایاست که در این نوشتار بیشتر سعی شده است از این منظر صحبت شود . منظور از عناصر ، مشخصن عناصر تشکیل دهنده ی یک داستان است . عناصری که سال هاست داستان های زیادی را تولید و به بازار مصرف روانه کرده اند. طرح ، شخصیت ، موضوع ، دیدگاه و ... که بسیاری معتقدند صادقی با رعایت نکردن این عناصر نتوانسته به داستان برسد . و بسیاری معتقدند که چون نتوانسته به داستان برسد این عناصر را رعایت نکرده است ! این نگرش ناشی از همان خوانش و برخورد سلیقه ای و تک بعدی است . از دیدگاه این متن ، صادقی نه تنها تمام عناصر باستانی داستان را رعایت کرده بلکه عناصر دیگری را هم زمان با تجربه ی نوشتن خلق کرده و با استفاده از عناصر و مولفه های ساختارگرایی و پساساختارگرایی ، عناصر پیر و فرسوده ی را نیز مورد بازسازی قرارداده است . آشنایی زدایی ، مکالمه باوری ، بینامتنیت ، شالوده شکنی و ... . این مفاهیم بزرگ برای صادقی دیگر از حالت تئوریک خود درآمده و تبدیل به  اجزاء و عناصر متن می شوند و متقابلن عناصر قدیم را به یک جنگ دوستانه فرامی خواند .
    صادقی بی معنا می نویسد . به موضوع و ماجرا اهمیت نمی دهد . متونش داستان نیستند . مخاطب امروز ما این ها را نمی خواهد . مخاطب ما میل ندارد . مخاطب ما از این نمی خورد . مخاطب ما ! مخاطب ما ! این ها شاکله و چکیده ی نظرات و نقدهایی ست که من تا به حال در مورد آثار صادقی شنیده ام و یا خوانده ام . البته نقدهای دیگری هم خوانده ام که خوشبختانه خالی از اینگونه دلسوزی های مخاطب دوستانه اند ! این ها هم همه ناشی از همان وضعیت تک بعدی خوانش است . صادقی تمام مصائبی که مثال زده شد را متحمل می شود برای بیان معنا و تجسم تصاویر و اجرای روایات . تمام این ها را به بازی می گیرد و خودش را و مخاطبش را نیز به بازی راه می دهد تا بگوید اصل ماجرا این است و آن هم به سبک خودش .. در واقع به سبک متن خودش .
    اما همیشه «اصل ماجرا این است» را نمی گوید ! یک مشکل کوچک (و شاید هم بزرگ) وجود دارد؛ مشکل در مسیر انتقال معناست . مسیری که در هنگام خوانش از متن تا ذهن مخاطب ایجاد می شود. برخی این گونه نوشتن را بی معنایی می نامند چون همیشه از یک مسیر مشخص به معنا رسیده اند. همیشه راه را نشانشان داده اند .
    شاید بتوان در متون صادقی معنا را اینگونه تعریف کرد: هر اتفاقی که در لحظه ی خوانش در ذهن خواننده می افتد معناست . از طرفی موضوع ؛ هر اتفاقی ست که در لحظه ی نوشتن در مؤلف افتاده است . هر لحظه ای که در تجربه ی نوشتار از مولف می گذرد . هر تجربه که در لحظه ، مولف را زندگی می کند و می نویسید. در این متون چیزهای زیادی وجود دارند که می توانند معنا باشند . در واقع بسیاری از محتویات متن ، خود به خود تبدیل به معنا می شوند . شکل نوشته معنا می شود . تصویرها معنا می شوند . جاهای خالی ، موسیقی عبارات ، نشانه های دستوری و نشانه های سرپیچی کرده از دستور ... زبان علاوه بر موضوع، خودش را نیز به معرض بیان می گذارد . نه ! ببخشید ! زبان علاوه بر خودش ، گوشه ی چشمی نیز به معنا دارد .. اما این دال بر بی معنایی متن نیست ! . گرچه در مواقعی زبان جسارت را به گستاخی رسانده و همه چیز را فراموش می کند ، حتی مخاطب را یعنی خودش را ..
     در این میان چیزی که بیشترین تأثیر را می گذارد فضای خلق شده در ذهن مخاطب است . اینجا استفاده ی مؤلف از ادراک کلمه به میان می آید . همانطور که مؤلف بخواهد می شود . مولف خالق فضایی می شود در ذهن کلمه ، که از خودش خواسته است . همان کلمه ی دستاموز ، درک مخاطب را شکل    می دهد . کلمه شغلش این است . این کاره است ! و مخاطب که گاهی در حین خواندن مکث می کند . چه تأثیری گذاشته است ؟ همانی که از قبل برنامه ریزی شده ؟ همان که از قبل برنامه ریزی نشده ؟ مخاطب برای رسیدن به معنا مسیری را طی می کند .. خواه کوتاه خواه کوتاه نه . مسیری که توسط زبان ساخته می شود . زبان گاه خودِ مسیر می شود ، گاه پیمانده ی آن و گاه نوع رابطه ای که توسط مسیر برقرار می شود . نوع رابطه ، ذهنیت مخاطب را شکل می دهد و از سوی دیگر ، شکل بیان ، مسیر را می سازد . صادقی این مسیر را منحرف می کند . مخاطب را در کفش های خودش گم می کند . می پیچاندش . اول زبان را و بعد حرکت زبان را به بیرون متن .. که ایجاد بازی با درک مخاطب است . معنا ، درک مخاطب است . درکی که در لحظه اتفاق می افتد . در واقع درک مخاطب یک درک متغیر و ناثابت است . وابسته به لحظه است . به لحظه هایی که زمانی مولف را تجربه کرده اند . موضوع می شود دیدگاه مخاطب . جایی که موضوعی وجود نداشته باشد ، مخاطب خواسته یا ناخواسته وادار می شود موضوعی را برای تفکر اختیار کند و چاره ای ندارد جز اینکه دیدگاه خود را در جایگاه موضوع قرار دهد . زبان می شود مخاطبِ مخاطب . مخاطبی که دعوت می کند به گفتگو . با مخاطبش و بعد با مؤلفش و بعد با هر چیزی که خلق کرده است و همچنان که دارد خلق می کند .
    زبان در این متون وسیله نیست . هدف هم نباید باشد . زبان یک روند است . یک مسیر که تمام عناصر، اجزا و مولفه ها را در خود جای داده و به سمت اثر حرکت می کند .. و جایی که می رسد جایی است که مخاطب توسط اثر خوانده می شود. مخاطب در حین خوانده شدن به جستجو می رود . و بعد به گفتگو می رود . مخاطب کاملن جدی و محکم است . مخاطب عبوس است، دنبال معنا می گردد . حوصله ی بی معنایی و اینطور چیزها را ندارد . مخاطب همیشه دنبال جوابی برای این سئوال می گردد:  که چه؟!
    صادقی بعضن به مخاطب بی معنایی می دهد ، ولی غالبن مسیر را به جایی ختم می کند. می رساندش . تغییر مسیر در زبان صادقی باعث چرخش معنا می شود. معنا را نمی دهد ولی معنا می دهد . «معناگردانی» می کند. مسیر به سمت معناهای دیگر منحرف می شود. جایی که مخاطب انتظارش را ندارد. البته گاهی این گردش معنا کار دست اثر می دهد. کارهایی که نبودن­شان لازم تر است. «معنا گردانی» در بعضی از داستان های صادقی آنقدر تکرار می شود که خواننده زبان را گم می کند ، نه معنا را . در این صورت مخاطب از جایگاه خوانده شونده ، پرتاب می شود به جایی که جا نیست . جایی که نمی تواند با هیچ کدام از ابعاد و جنبه های متن کنار بیاید.
    عاملی که در این «معناگردانی» نقش اساسی را ایجاد می کند « روایت » است . روایت در داستان های صادقی شیوه ای خاص از بیان ، انتقال و اجرا را به خود گرفته است .
    عناصر و تکنیک های زیادی در خاص بودن روایت در داستان های صادقی دخیل اند که در این جا به چند جنبه  از آن   می پردازیم ؛

چند صدایی
    چند صدایی در متون لیلا و در شیوه ی روایت این متون ، نظیر سایر اعمال صادقی شکلِ دیگری دارد . چند صدایی در اینجا یک حرکت کاملن زبانی و معطوف به انشعابات زبان است . می شود گفت چندصدایی در اغلب داستان های صادقی شبیه به یک گفتگوی چند نفره است که ابتدای گفتگو و انتهای آن برای مخاطب مشخص نیست . به نوعی مخاطب با ورود به روایت ، انگار وارد یک جمع چند نفره می شود که در حال گفتگو هستند . مخاطب زمانی وارد جمع می شود که گفتگوها آغاز شده و زمانی خارج می شود که گفتگوها تمام نشده اند . در فضایی قرار می گیرد که ریشه و سرفصل روایت را از دست داده و قبل از سرانجام ماجرا ، خود را نیز از دست می دهد . نکته ی حائز اهمیت اینجاست که اشخاص حاضر در جمع نیز ، خود اشراف کاملی بر مسیر روایات ندارند !
     روایات صادقی شبیه به گفتگوهای چند نفره اند ، اما چند نفر در یک جمع که گفتگوی واحدی در میان آنان در جریان نیست، بلکه چند گفتگوی متفاوت و غیر هم مسیر در جمع برقرار است . به فرض مثال مخاطب با ورود به روایت ، وارد جمعی 4 نفره می شود که دو نفرشان با هم بر سر موضوعی مشغول صحبت اند ، یکی با تلفن حرف می زند و دیگری کتاب می خواند . حالا فرد وارد جمع شده است . حالا مخاطب وارد روایت شده است . حالا فرد در یک فضای چند بعدی ( از لحاظ روایی ) قرار گرفته و در پی آن وارد فضایی پلی فونیکال می شود . روایات برای فردِ تازه وارد در همان ابتدا قابل فهم و تشخیص نیستند ولی با حضور بیشتر در جمع و پیگیری جسورانه ی اوضاع ، کم کم از هر بعد ، چیزی کشف می کند.
    حالا مخاطب در پی کشف حیقیقت است اما باید از هر بعد ، رمز و رازهای بسیاری را باز کند . اینجاست که متن به یاری مخاطب می آید و با استفاده از ذهنیت مخاطب و پیش فرض ها ، خاطرات ، دیدگاه ها و کلن ساختار ذهنی و زبانی اش ، او را وارد یکی از ابعاد روایت کرده و شروع می کند به خواندنش . در واقع فردی که وارد جمع می شود در یک تعامل زبانی قرار گرفته و با برنامه ی قبلی ، یا بدون آن ، وارد گفتگو با یکی از افراد حاضر در جمع می شود . مثلن با کسی که کتاب می خواند شروع می کند به بحث در مورد کتاب .  با ورود فرد به گفتگو با فردِ کتابخوان ، یک روایت دیگر شکل می گیرد و با ورود کتاب به این گفتگو ، روایت بُعد دیگری به خود می گیرد . چه بسا شخصیتی از اشخاص کتاب و یا نویسنده ی آن مورد بحث قرار بگیرد که با این وجود یک بُعد دیگر اضافه می شود و اجرای این زنجیره در دنیای بینامتنیِ متن با متون دیگر و جهان بیناذهنی مخاطب با تمام جهان های متنی جهان ، تا بی نهایت باقی ست . اینجاست که متن ، مخاطب را می خواند . جایی که روایات با هم یا بدون هم ، ولی با نظارت یک کل بزرگ به نام زبان ، در متن در حرکتند و مولفی در کار نیست که متن را برای مخاطب بخواند و دانای کلی وجود ندارد که همه چیز را برای مخاطب توضیح دهد و روایت اصلی از روی خط افتاده روی یکی از محورهای واقع در شبکه های داستان ، تا با شکل گرفتن و شکل دادن به دیگر روایت ها ، ورود مخاطب را نیز به دنیای متن ، تبدیل به نقطه ی شروع روایتی دیگر کنند .. تا مخاطب بعدی بیاید و یک دنیای رمزگانی دیگر ببیند و به جستجو و کشف برود و یک گفتگوی دیگر آغاز کند و تبدیل شود به یکی از روایات موجود در متن و این ماجرا آنقدر ادامه یابد که در متن سکوت برقرار شود .. یعنی متن به پایان برسد . اما این پایان ماجرا نیست ! پایان متن نیز بُعد دیگری از روایت را شکل می دهد .. یعنی «خوانش غیابی» متن ، به وسیله ی خرده روایت هایی که در ذهن مخاطب بر جای مانده است . حالا زمانی است که فرد از جمع خارج شده ، در خلوت خود با پسماند عظیم گفتگوها وارد گفتگویی دیگر می شود .

اشیاء
    صادقی رابطه ی ویژه ای با اشیاء دارد . رابطه ای ذهنی با اشیا و تجربه های ریز و درشت که در بستری انتزاعی شکل می گیرند . صادقی اشیاء جاندار و بی جان و واقعی و غیر واقعیِ پیرامون خود را به محیط انتزاعی ذهن خویش می کشاند ، به شکلی که در همان بدو ورودشان به متن ، با نابودی حافظه ی خود مواجه می شوند . جایی که ابژه ها در بستر انتزاعیِ سوژه ای که مولف است و حالا فقط «سوژه ای خط خورده» است ، گذشته ی خود را از دست می دهند . متنِ حاصل از فرایندهای ارتباطی میان گزاره های خوانده شده ، خوانده نشده، سطحی، عمیق و کلن خوانا و ناخوانا، از خاستگاه واقع خودشان لحظاتی قبل کنده شده اند، مسیری را طی کرده اند، در طول مسیر موجودیت موجود خود را از دست داده اند، دچار سرگشتگی شده و با تکنیک های محاط بر متن که از سوی «دیگری بزرگ» جهان متن (زبان)  تبدیل به شبکه هایی از ارتباط می شوند که در همان ابتدا، «دیگری بزرگ» را به بیرون و « بیرون » را به درونِ متن پرتاب می کنند.  لحظه ای که نفوذ رمز و رازهای روایی به لایه های درونی متن شروع  می شود.
    در بازگشت به این سیر چند بعدی ، در روندی به نام زبان ( که خود تشکیل دهنده ی خود است ) می توان نقش ماهیت فیزیکی و جسمانی اشیاء و کلمات را در شکل برقراری ارتباط میان یکدیگر و همچنین میان سوژه و ابژه ، به شکل پر رنگی دید. صادقی در روند حرکت عین به ذهن و ذهن به زبان ، ناخودآگاهانه یا خودآگاهانه ، ذات کلمات را از شخصیتِ شکلی شان بیرون می کشد و در منطق وجودی هرکدام شان یک ذات می گذارد که پیوسته در تغییر است . « تغییر ذات !» در این لحظه چیزی تغییر می کند که نباید تغییر کند . چیزی که اصلن تغییر پذیر نبوده است . اصلن سنخیتی با تغییر ندارد : « ذات » . اشیاء به خودی خود نمودهایی ساختارمند و شکل گرفته در قالب های مشخص اند . با این وصف اگر بخواهیم ذاتی برای شیء قائل شویم به چیزی غیر از خودش نمی رسیم . ماهیت دیالکتیکی تاریخی ، روانی و حتا ماهیت در حال «شدن» شیء به شکل نیرومندی چارچوب مند و دستوری است که غیر از خود ، نمی توان نسبت دیگری به آن داد . ذات اشیاء و کلمات برای « دیگری بزرگِ » متن چیزی است شبیه اعداد ! یک سری عدد خام ، به همراه تعدادی نشانه­ی ریاضی .
    در دست صادقی چه سرنوشتی غیر از تغییر ، تغیر ، عدم ثبات و فقدان یگانگیِ مفهومی در انتظار این ذات است ؟

کشمکش

( کشمکش را خلاصه کرده ام )
    یکی دیگر از تکنیک های ویژه شده برای داستان های صادقی و برای شکل روایتِ این داستان ها، «کشمکش» است.
کشمکش نیز در این داستان ها از حالت معمول و روند مشخص خود بیرون آمده و شبیه دیگر فعل و انفعالاتِ این داستان ها خود را از قید و بندِ مفهوم و معنا و حتا ماجرا آزاد کرده و شکلی کاملن زبانی به خود گرفته است ؛ «کشمکش زبانی ». بدون ارجاع به هیچ ابژه و موضوعی بیرونی . در کشمکش لیلا ، نقطه ی آغازی را نمی توان در متن نگارش شده پیدا کرد. و در پایان هم نمی شود نقطه ی نهایی را مشخص نمود . کشمکش در اغلب داستان های صادقی قبل از آغاز متن شروع شده و مخاطب با آغاز  فرایند خواندن و خوانده شدن ، درگیر کشمکش می شود .. آن هم یک درگیری متفاوت و خالی از این سئوال: این کشمکش چیست ؟ و لبریز از این سئوال : این کشمکش از کجا آمده ؟ 
    این حالت در واقع نه تنها کشمکش داستان را شکل می دهد ، بلکه مخاطب را با متن وارد یک کشمکش دیگرگونه می کند . کشمکشی که در ادامه ، ابعاد بیشتر و مخفی خود را نمایان می سازد . شاید مخفی ترین شان ، کشمکش زبان با مفاهیم و معناها و کشمکش این گونه داستان ها با ادبیات داستانی ما باشد ؟!
    و اما مسائل دیگری که در این متن قرار بود مورد بحث قرار بگیرد و مجال کم بود و فرصت هم کم بود و  همه چیز همیشه کم است ![3] :

* حضور «ناراوی» به جای «راوی» در داستان های صادقی .
* مکث معنایی ، روایی ، زبانی و در نتیجه مکث مخاطب .
* استفاده از «شغل کلمات».
* تبدیل «نمود»های خسته کننده ی زندگی به «وانموده» هایی هیجان انگیز و جدید.
* «نامردانگی» و «نازنگانگی» در داستان های صادقی به واسطه ی برخورد متفاوت با نظم نمادین .
* وجود گسترده ی «امر اجتماعی» در زیرلایه های متن .
* نقش «زمان» در داستان ها .
* کشمکش مولف با متن ها ( که بسیار است ) .
* بحث زبانیت ، اجراییت و بیگانه گردانیِ شمس آقاجانی که در این داستان ها به خوبی استفاده شده است .
* «تعلیق خاص شده» در داستان ها .   

--------------------------------------------------------------------------------
[1]- میرسلیم خدایگان –  نگاهی به جهان متنی نامجو .
[2] - بارت – نقد و حقیقت .
[3]-  ادامه دارد ..


کلمات کلیدی: نقد