نویسنده:آناهیتا اوستایی
صدای آقایی از صندلی عقبی گفت:«خانم می شه یه لحظه روزنامه تونو ببینم؟» خودش را که ندیدم یا دست هایش را. صدایش هم حالتی نداشت؛ غمگین نبود تا بشود درباره اش یک داستان تراژیک نوشت که مثلا آگهی ترحیم یک عشق قدیمی را دیده.
خوشحال نبود تا بشود یک داستان کمدی سر هم کرد که یک آدم دهاتی ندیده برنده یک ماشین گرانقیمت در قرعه کشی فلان بانک شده. یا ترسیده تا بشود طرح یک داستان ترسناک را ریخت که مثلا خبر فرار یک قاتل زنجیره ای دیوانه را که تشنه خونش است دیده. یا هیجان زده که بتواند سوژه یک داستان پلیسی باشد که مثلا سارق حرفه ای را که سال ها در تعقیب او بوده به عنوان نامزد انتخاباتی فلان حزب دیده یا بی تفاوت تا سوژه یک داستان فلسفی بشود که در آن یک مرد تنها فقط تاکسی عوض می کند و نمی خواهد به جایی برسد ومحض تفریح گاهی به آگهیهای ترحیم روزنامه ها می خندد. یا عصبانی تا بشود یک داستان سیاسی نوشت که مثلا یک دانشجوی اخراجی خبر بازداشت دوستانش را دیده. یا بیحوصله تا یک داستان اجتماعی بشود و 24 ساعت زندگی خسته کننده یک مرد عیالوار را در تهران و دود و ترافیک نشان بدهد....روزنامه را پس داد گفت: « مرسی خانم » خودش را که ندیدم. صدایش هم....