<> عمران صلاحی داستان نویس - Leila Sadeghi
 

Leila Sadeghi

Read Story, Dream Story, Be a Story

عمران صلاحی داستان نویس
ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٠  

نمی دانم چند سال یا قرن می گذرد که عمران صلاحی در میان ما نیست، اما می دانم که جایش خیلی خالی است. جایش برای نوشتن شعرهایی که ما را بخنداند از این همه تنشی که هر روزه ما را می چزاند، جایش خیلی خالی است برای گرفتن عکس های یادگاری در میان ما. جایش را هیچ چیز پر نمی کند به غیر از خاطره خوش لبخندش. و امروز دهم اسفند ماه زاد روز بوده شدن او را تبریک می گویم:

 


حتی اگر از داستان بیرون رفته باشد

نوشته:‌ لیلا صادقی  

به گفته مونتی پیتون، «بهترین طنز،‌ آنی است که نتوان تحلیلش کرد.» شخصیت های این داستان درست همان هایی هستند که شما فکر می کنید، اما در لایه ای از طنز و شوخی. در لایه ای از استعاره ها و تمثیل هایی که همه بازسازی داستان های قدیم هستند، اما به زبانی جدید. عمران صلاحی داستان نویس، شخصیت اصلی داستان ما است که همیشه همه را دور خودش جمع می کند حتی اگر از داستان بیرون رفته باشد. کسی که با بیرون رفتنش زاویه دید هم عوض شده و داستان اصلی همان قصه ای می شود که بیرون از این داستان روایت می شود و ما را به حاشیه می برد. داستانی درباره گلی که توی خواب چیده می شود و عطرش به صورت موسیقی پخش می شود. عمران صلاحی عجیب ترین گل دنیا را از یکی از خواب هایش چیده بود و به عالم بیداری آورده بود و همین باعث دردسرش شد. این گل قریحه هنری او بود که در زمینه طنز، شعر، داستان، رمان، حکایت، کاریکاتور، فیلم نامه و آثار تحقیقی او به بیداری آورده شد و باعث شد که از او هنرمندی بسازد نه متعلق به خواب ها و نه بیداری ها. شاید چیزی بین این دو. عمران داستان نویس در پی آن بود که بداند این گل نایاب توی چه آب و خاکی تر و تازه می ماند، شاید عمران صلاحی تنها برای همین می نوشت. عطر موسیقی این عجیب ترین گل دنیا می پیچد توی سالن و مخاطب هایش نفس عمیقی می کشند.    گلی که عمران از توی خواب هایش چیده بود، می بایست توی زمینی کاشته می شد که ما خواب می دیدیم. که اگر این زمین را پیدا نمی کرد، این گل از بین می رفت. اگر زمین زیر آب رفته بود، شاید می توانستیم کاری بکنیم، اما حالا که آب آمده روی زمین ما، کاری از دست کسی ساخته نیست.    مخاطب هایی که شخصیت های داستان های او هستند، با دیدن خودشان در آینه صیقلی داستان از خنده روده بر می شوند. از آنجا که زبان، بازتاب اجتماع است، زبان داستان های او تناقض هایی را کنار هم می چیند که خنده دار اند. "خوردن قرص هایی که ژاپنی ها اختراع کرده اند برای دیدن خواب نان". "قرص های گران"، خواب "نان خامه ای" را به ارمغان می آورند و "قرص های ارزان" خواب "نان بیات". "قرص هایی که بمب و موشک را در خواب به خیار و بادمجان تبدیل می کنند و صدای تاجرها و محتکرها" را در می آورند، چون دیگر کسی خیار و بادمجان نمی خرد". زبان داستانی او به گونه ای است که با ارجاع استعاری به جامعه خود برمی گردد و به بیان دردها، معضلات و بحران هویتی انسان هایی می پردازد که در داستان خنده دار اند و در بیرون از داستان ترحم انگیز، غم انگیز و همه انگیزهای دیگری که دل را آشوب می کنند. با تأویل این تناقض های زبانی، تصویر جامعه ای ساخته می شود که باید به بدبختی هایش خندید، برای تحمل بدبختی خنده لازم است و داستان های او بازتاب دهنده انواع بحران در لایه های اجتماع است. اجتماعی از افرادی که دچار بحران مالی، ارتباطی، ذهنی، هویتی و اجتماعی هستند و می توانند بحران خود را صادر کنند، برای تسکین این همه تناقض باید خندید. در داستان های عمران به همه دنیا می شود خندید. اما در پس این خنده شاید گریه مردی باشد در آب. مردی که برای دیده نشدن اشک هایش سرش را زیر آب می گیرد و خود را در خنده دیگران غرق می کند. عمران پند نمی دهد. انتقاد نمی کند و تنها با کنار هم چیدن تصویرهای واقع گرایانه، چهره ای از خودمان را در قاب یک داستان به خودمان نشان می دهد که تا به حال به آن نگاه نکرده ایم. شخصیت های داستان او توصیف نمی شوند، یعنی نیازی به توصیف شدن ندارند، چرا که با شنیدن دست گل هایی که به آب می دهند، می توانیم به شخصیت آن ها و طرز فکرشان پی ببریم. سوژه داستانی او گاهی یک بازی زبانی است، چنانکه تهران را به صورت ته ران می بیند و دارالخلافه را به صورت مرکز خلافکاری، گاهی یک عبارت زبانی به صورت یک نقیضه سر به سر خواننده می گذارد، مثلاً حل شدن مشکلات اجتماعی به معنی گسترش یافتن آن ها مثل حل شدن شکر در آب، که به نوعی گسترش طعم شکر در آب است. گاهی یک واقعیت تاریخی به صورت روایتی جدید بازسازی می شود، مثل تاریخچه مختصر توسعه شهر تهران، گاهی یکی از شخصیت های معروف یا یکی از آدم هایی که متعارف بودنشان، نوعی تعارف است، به زیر سؤال برده می شوند و گاهی هم توجیه یک عمل نامتعارف بواسطه یک نظریه علمی، مانند عدم وجود جاذبه زمین در برخی نقاط که باعث بالا رفتن مردم از دیوار همسایه می شود. داستان های طنز آمیز او به گونه ای است که هر مخاطبی بنا به بافت اجتماعی، فرهنگی، فردی و سیاسی خود به نوعی دست به تفسیر داستان می زند. این داستان ها را می توان داستان موقعیت خواند که به شدت بافت محورند مانند زبان، چنانکه هر فردی با بافت هویتی، اجتماعی و جغرافیایی خاصی که دارد، به گونه ای متفاوت از دیگران به تفسیر و تولید معنی می پردازد و به اندازه همه افرادی که یک اثر را می خوانند، تکثر معنایی ایجاد می شود. کسی داستان ها را سیاسی برداشت می کند و کس دیگری اجتماعی. اما آنچه درباب داستان های عمران صلاحی حایز اهمیت است، زبان اوست که فضاهای داستانی او را می سازد، باعث تولید طنز می شود و با چیدمان واژگانی، نقض اصول چهارگانه شکل گیری ارتباط، شگردهای آوایی _ واژگانی، کاربرد استعاره و مجاز به چهره پردازی و خنده پردازی دست می زند. چنانچه با هماوایی کلنگ و تفنگ عبارتی می سازد که بی لیاقتی یکی از شخصیت های تاریخی را تداعی می کند: «آقامحمد خان قاجار به جای تیر و تفنگ، بیل و کلنگ به دست مردم می دهد.» و یا با تغییر جایگاه یک واج یا جایگزینی آن با واجی دیگر، معنا را به کل تغییر می دهد، مثل رئالیسم به صورت ریالیسم. همچنین کنش طنز گونه بواسطه ابهام های واژگانی در زبان او متبلور می شود، مثل برخورد کردن اداره راهنمایی رانندگی با متخلفان و نیز برخورد کردن ماشین ها با هم. در واقع طنز زبانی و موقعیتی سنگ بنای طرح های داستانی او را می سازد که خطای گفتار بواسطه افکار سرکوب شده در ناخودآگاه فعال می شود و به منزله وسیله ای برای پنهان کردن احساسات و افکار در متن، انرژی ساکن مخاطب را آزاد می کند. اما این هدف متن نیست، بلکه یکی از پیامدهای کنش خواندن متن است که البته در پس این خنده، گریه ای نهفته است. گریه ای برای گلی که در رمان «شاید باور نکنیم» یا همان «عطر گل سرخ» جایی برای زنده بودن ندارد. و این گل همانند تمام سوژه هایی که در داستان های عمران صلاحی به کار می روند، یک عنصر استعاری است برای آرزوهای سرکوب شده فرد. گلی که نه خاکی برای روییدن دارد و نه امکانات مناسبی که در آن رشد کند. همینجاست که «ناگهان در شیشه گل بسته می شود و عطر موسیقی هم قطع می شود.»            


کلمات کلیدی: نقد