<> چشمم پنجره ای (پیشکش به دریاچه خزر) - Leila Sadeghi
 

Leila Sadeghi

Read Story, Dream Story, Be a Story

چشمم پنجره ای (پیشکش به دریاچه خزر)
ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱٧  

نوشته:‌ لیلا صادقی

 از مجموعه داستان «وقتم کن که بگذرم»

 

چشمم پنجره ای که باز شده توی این داستان. آن طرف پنجره هرچه هست تویی! پنجره روی دیواری از خانه ای در طبقه اول عمارتی دوازده طبقه وسط چهاراهی.

www.behzadnesari.com


  آن طرف من، تو می خندی، می تابی، فکر می کنی، می وزی، قدم می زنی، می باری،…
به رفت و آمدنت پنجره می شوم. سحر از پشت پنجره ام باز می شود. بالا می آیی. ابرهات از نگاهت می گذرند و پرنده هات در تو فرو می روند. می وزی و پرده ام را کنار می زنی. پرنده ای از تو می آید در من روی تاقچه ام و درونم را می پاید. درونم خانه ای است که اهلش خواب. ساعت پنج می شوی و درونم را زیر و رو می کنی. پدر بلند می شود و می گوید: امروز دوشنبه است؟ چرا همه خواب مونده اند؟ مگه سر کار نمی رن؟ مادر توی آشپزخانه و دارد صبحانه را روی میز می چیند و می گوید: همه رفته ان. فقط تو خواب موندی. دلم نیومد بیدارت کنم. پدر و مادر می نشینند سر میز صبحانه و زنگ خانه زنگ. پدر می گوید: اگه تعمیرکار بود، من نیستم. مادر گوشی را بر می دارد. نیست. بله. می گم بیاد تصفیه کنه. می آد. شما عصبانی نشین. گرفتاره. آقا بده تو کوچه داد و بیداد راه انداختین. صداتون رو بیارید پائین. خجالت بکشید. این حرفا چیه؟ پدر عصبانی می شود و گوشی را از دست زن می گیرد. چی می گی مرتیکه؟! خب دو روز صبر کنی می میری مگه؟ اصلاً نمی خوام تصفیه حساب کنم، چی می گی؟ مگه زوره؟ گرون حساب می کنی، دم به دقیقه هم می یای در خونه هارت و پورت می کنی؟
آفتابت می آید وسط آسمانت. من فقط پنجره ای هستم با سهم کمی از روشنی. روشنیی که از تو می آید درونم. روشن نمی شوم، فقط خطی از روشنی از اتاقم می گذرد و اتاق تاریک ترم را تاریک. همه از صبح تا شب کار. پدر صبح تا ظهر نامه بر و ظهر تا شب گل فروش. مادر صبح تا ظهر معلم مدرسه و ظهر تا شب آشپز رستوران. دختر صبح تا ظهر منشی شرکت بازرگانی و ظهر تا شب پیشخدمت و شب تا صبح خانم. پسر برای تحصیلات رفته اروپا. هیچکس توی خانه نیست که بیاید کنار پنجره و آسمانت را نفس. شب. همه آمده اند خانه و هر کس تنهایی شامی خورده و خوابیده. چشمم هنوز باز مانده و تو را می بینم که توی خودت فرو رفته ای یا در کسی که ضمیری ندارد و تو را خطاب می کند.
من پنجره ای روی دیواری از خانه ای در طبقه اول عمارتی دوازده طبقه وسط چهارراهی. اهل خانه خواب و پدر از روی استیصال دیوار را به کسی واگذار کرده و سقف را به کسی و زمین را به کس دیگری و اثاث را به دیگری و اتاق را به آن کس و آشپزخانه را این کس و پرده ها و شیر آب را به آن و ستون ها را به آن دیگری و هوای خانه را به این و هر چیزی را به یکی و صدای بوق ماشین ها سکوت را برده و هر کدام از طلبکارها آمده سهمش را ببرد و طبقه های رویی مانده اند حالا که طبقه اول هر قسمتش را کسی می برد، چرا آنها باید ب

 

ر ی

ز ن

پا ئین

بی اینکه کسی نظرشان را درباره پا

ئین

ر ی
خ ت
ن

پر
سی ده
باشد و هر
کس

ط ب ق ط ب ق

س هـ مـ ش
را

مـ ی ب
ر د

و
تنها چیزی که از من می ماند
تویی.


کلمات کلیدی: داستان