نفس هایی برمی آیند که ممد حیات نیستند. نفس هایی که با غم های بزرگ زاده می شوند و با شادی های کوچک می میرند. نفس های آفتابی که به تدریج به میانه آسمان کشیده می شود و تصویرش به جای خودش روی بوم نقاشی می ماند.
دنیای ما بوم نقاشی بزرگی نبود، ولی آدم های بزرگی روی آن با رنگ های روغنی، با خطوط سیاه و در هم تنیده، با لکه های جوهر زندگی کردند. با آفتابی که دایره بود و می گفت «به نظر من دایره از مثلث خیلی بهتر است... شعاع دایره را به مساحت صدتا مثلث قائم الزاویه هم نمی دهم...، من هر وقت دایره را می بینم، به یاد کارهای مسئولان می افتم، چون اصلاً قاعده ندارد.» و این بار همان آفتاب بی قاعده وسط ظهر تابستان در بلندترین ارتفاعش ایستاده است. بی آنکه افول کند. بی آنکه ویران شود. بی آنکه از کسی بکاهد. حالا حکایت اوست با قشنگ ترین گل دنیا که با عطر موسیقی اش سال ها همه را سر مست کرده بود. گلی که از خواب هایش چیده بود، اما زمینی برای کاشتنش نداشت. می گفت «اگر این زمین را پیدا نکنیم، آن گل از بین می رود». آن زمین در خواب های ما متروک مانده بود که فکر می کردیم رفته زیر آب، اما بعد فهمیدیم آب آمده روی زمینمان. از دست کسی کاری ساخته نیست.
برای خواندن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید.