<> پشت چیزی پنهانم - Leila Sadeghi
 

Leila Sadeghi

Read Story, Dream Story, Be a Story

پشت چیزی پنهانم
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٩  

پشت چیزی پنهانم. چیزی که می پسندی. چیزی که چهره ام نیست. شاید چیزی که نمی گویم. می گویی آخر هفته با رفقا می روی کوه و با همین جمله کوهی روی شانه ام شکل می گیرد. ار جاده های مالرو با کوله هایی که چادر شب و کیسه خواب را به آن بسته اید، بالا می رود. سنگ ریزه ها از زیر پایتان قل می خورند و به رودخانه ته دره آزاد می شوند. تو آزاد نمی شوی. من هم نمی شوم. از کسالت چای های جوشیده هر روز صبح و برنج کم روغن و مرغی که  از گلو پائین نمی رود، بالا می روید....

 

برای خواندن ادامه اینجا را کلیک کنید

 


کلمات کلیدی: داستان