| جاده |
| ساعت ٧:۳٢ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱۱ |
|
بابک ملک زاده
جاده خیس شد. گوساله پرید وسط جاده. راننده پا روی ترمز انداخت. جاده ایستاد. کامیون لغزید. زمین رفت بالا. آسمان آمد پایین. دنده راست رفت توی شکم راننده. همه جا یکهو سیاه شد.
سواری زد کنار. مسافرهای سواری پیاده شدند و کنار کامیون چپ کرده عکس یادگاری گرفتند. گوساله نگاهی به علف های پایین دست انداخت و رفت.
کلمات کلیدی: داستان
|
|
| مي گويم، پس هستم |
| بايگاني وبلاگ |
| نشست ها |
| ادبيات متفاوت ـ پاتق فرهنگي ادبيات زباني ـ اتاق شعر مخاطب ادبيات زباني ـ آنكارا بررسي شعر در اتاق شعر |
| مطالب اخير |
| نقد كتاب هايم |
| پيوندها |
| نقدها |

