<> جاده - Leila Sadeghi
 

Leila Sadeghi

Read Story, Dream Story, Be a Story

جاده
ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱۱  

 

 

بابک ملک زاده

 

    جاده خیس شد. گوساله پرید وسط جاده. راننده پا روی ترمز انداخت. جاده ایستاد. کامیون لغزید. زمین رفت بالا. آسمان آمد پایین. دنده راست رفت توی شکم راننده. همه جا یکهو سیاه شد.

 

    سواری زد کنار. مسافرهای سواری پیاده شدند و کنار کامیون چپ کرده عکس یادگاری گرفتند. گوساله نگاهی به علف های پایین دست انداخت و رفت. 


کلمات کلیدی: داستان