<> مردی که فکر می کرد کلاغ است - Leila Sadeghi
 

Leila Sadeghi

Read Story, Dream Story, Be a Story

مردی که فکر می کرد کلاغ است
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٦/٢۱  

مردی که فکر می کرد کلاغ است، در می زند و قار قار. همه می فهمیم که خبر بدی شده و مرد را تعارف می کنیم بیاید تو۰ شاید زبان خودش یادش بیفتد و بگوید قرار است چه اتفاقی بیفتد۰ او روی صندلی می ایستد و قار قار۰ پدر عصبانی می شود و می گوید مردیکه لال را بیندازید بیرون۰ مرد از صندلی می پرد پایین
و می رود روی میز و همه ظ رف هـ ا را مــ ی شـ کـ نـ د۰ مـادر داد می کشـد که یارو دیوونه است و جارو دستش می گیرد که بترساندش و کلاغ روی نرده بالکن و قار قار۰ پدر متوجه می شود که کلاغ ها توی آسمان دارند می چرخند و آسمان می بارد۰ مادر متوجه می شود که بالکن دیگر نرده ندارد و به پدر می گوید باید برویم نرده ای برای بالکن بگیریم۰


کلمات کلیدی: داستان