| امشب، شب تولد عمران صلاحی |
| ساعت ۱٠:۱۱ ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٩ |
|
می دانم دل خانواده او گرفته است
مادرش به این فکر می کند که شصت سال پیش در چنین روزی بخشی از زندگی اش را به فرزندی داد که امروز این فرزند بخش بزرگ تری را با خود برده است.
همسرش به این فکر می کند که اگر در شب تولدش کنار خانواده اش می بود، چه چیز از جهان کم می شد؟
پسرش به این فکر می کند که نیمی از وجود آفریدگارش گم شده و به دنبال آن می گردد.
دخترش به این فکر می کند که...
کلمات کلیدی: یادداشت
|
|
| مي گويم، پس هستم |
| بايگاني وبلاگ |
| نشست ها |
| ادبيات متفاوت ـ پاتق فرهنگي ادبيات زباني ـ اتاق شعر مخاطب ادبيات زباني ـ آنكارا بررسي شعر در اتاق شعر |
| مطالب اخير |
| نقد كتاب هايم |
| پيوندها |
| نقدها |

