<> پیشکش به دخترک ۱۷ ساله عراقی که سنگسار شد - Leila Sadeghi
 

Leila Sadeghi

Read Story, Dream Story, Be a Story

پیشکش به دخترک ۱۷ ساله عراقی که سنگسار شد
ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٩  

          

فریادی زده می شود از من. نگاهش می کنم که بماند. که تنها نمانم. که ماندن را برود با من. اما بدجوری زده شده. بدجوری ماندنم گرفته که رفتنی ترین بودنش را فقط نگاه می شوم. باید دو تکه شویم. تکه خودت را باید برداری و من هم. تکه من کوچک تر است از تکه ای که تو. بزرگ تر از تکه ای که من. سهم من از خودم بیرون می زند و فریادی زده می شود از من. جمله ات مجهول می شود و مفعول تحت تأثیر همه فعل های جهان به حذف هایی فکر می کند که آدم را تنها می گذارند. خیابان ها حذف. درها. نگاه ها و حرف ها. آدم ها.

در می زنند. پیش از این با نگاهشان لگد می زدند به آمدنم، به رفتنم، یا شاید به بودنم و حالا از حدقه درمی آورند در را. با لگد از چهارچوب در می آورند در را و دنیای کوچکم را وسط کوچه می ریزند. با هجومی از دست ها. تنم کوچه می شود. کوچه باریک می شود. تاریک. با هجومی از سنگ ها، دندان می شوم تا سنگ ها را خرد کنم. می شوم. دیوار می شوم که در ارتفاعی سایه ام پناه بدهم به جسم درمانده ای که وسط کوچه افتاده. آجرهای دیوارم را برمی دارند و به سمت دخترک افتاده نشانه می گیرند. همسایه ها از ایوان های کوتاهشان قلوه سنگ هایی به کوچه پرتاپ می کنند. تنها نیستم. همه فاعل های محله دوره ام کرده اند برای تجزیه جمله ای که زندگی ام بود. برای حذف فعلش. مفعولش. خیال می کنند فاعلش فرار کرده. خیال می کنند این دارند جمله ام را ویرایش می کنند. به جمله خودشان نگاه نمی کنند. پر از غلط. پر از افتادگی. فعل متعدی شان را لازم می کنند به اسم اینکه زناکار باید از بین برود. آجری از دیوارم برداشته اند و به سمت دخترک انداخته، افتاده. فریادی زده نمی شود از هیچ منی. نگاهشان می کردم که افتادگی ام را روی دست می بردند و فریاد شادی می زدند. همه اهل کوچه به خوبی خودشان پی بردند و به اجدادم نفرین فرستادند. هنوز می شنوم. می شنیدم. شنیدم. دم.


کلمات کلیدی: داستان