<> در ساعت هذیان سه مادیان قرمز - Leila Sadeghi
 

Leila Sadeghi

Read Story, Dream Story, Be a Story

در ساعت هذیان سه مادیان قرمز
ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢٦  

 

زهرا حسین پور

   نفسم نمی رسد بالا. دستی نیست پل شود. من بلند شوم. مایع لزج قهوه ای ران هایم را به هم چسبانده. خودم را بیاندازم دور. چه فرقی می کند. وان حمام را گند گرفته. کبریت را برداشت. طوری که مادرش نفهمد. تیزتر از تمام سالش نگاه کرده بود. شاید نفس اش را به سختی قورت دادن سوسکی زنده پایین داد. پایین سرفه گیر می کرد. بغض بوی لجن می داد. کبریت را داخل سینه بندش گذاشت. احساس بکنی داخل تنت دارد وول می خورد. درست عین یک سلول زنده. مادرت براق تر از همیشه نگاهت کرده باشد. «اینقدر خاک بازی نکن توی حیاط، درخت توت میوه نمی دهد.» پدرت گفته باشد. شبیه زیتون کپک زده ی توی کابینت. دست هایم می لرزند. گوشم می خارد. انگشتم را با تلی چربی زرد لابلای بافت قالی پنهان می کنم. تا دلت بخواهد هیزم سیصد ساله ریخته توی کابینت. چای ات را بدون توت فرنگی خشک سر نمی توانی بکشی. لعنت کرده باشی به سپورها. فکر کرده اند مردم آدم شده اند. رفته اند عروسی ننه شان خوش بگذرد. یادشان رفته خودشان بوده اند که همه وقت با بیلچه و فرغون همه ی کثافت ها را می برده اند گورستان. لوله ی دهانم برای نفس کشیدن تنگ است. فضا را سنگین احساس می کنم. زیر نگاه مادیان اندامم را می بلعد. شبیه جذامی کهنه. حالت شهوانی خاص تیزی نگاهش در شکمم فرو می رود. فوران می کند. از شکاف سینه ام. مادیان کش می رود در نگاهم. نفسش بریده انگار. یاد شبی بیافتی که از پل هوایی بی حفاظ لیز خورده ای توی فاضلاب. شبی که سپور محله مان خواب باغ و گلستان دیده بود. بیلچه اش را در نهال کاری گم کرد. تا بخواهد خودش را تمیز کند پخش شده بود روی تخت یکنفره مان. مهره های پشتت سر بخورند روی هم. بخواهی از خودت بکنی جنین ات را دور بیاندازی. دیر شده باشد. فشار به هم را... دندان هایت را. آنقدر که تا دوسال بعد، دهان بی دندانش گوشت ها را زنده زنده قورت می داد. وقتی چای می خورد. دهانش صدای قار و قور روده هایش را می داد.
.........

برای خواندن ادامه داستان اینجا را کلیک کنید


کلمات کلیدی: داستان