<> با در نظر گرفتن همه جوانب - Leila Sadeghi
 

Leila Sadeghi

Read Story, Dream Story, Be a Story

با در نظر گرفتن همه جوانب
ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۸  

 مارک استانلی بوبین

زن داشت گریه می کرد، وقتی دکتر نزدیک آمد. انترن در یک طرف ایستاده بود، کودک در طرفی دیگر محکم دستش را بسته بود.
دکتر در گوش انترن زمزمه کرد: «مطمئنی که ندیده؟»
«شک دارم.»
دستش را روی شانه زن کشید و گفت: «خانم اپستین؟»
نگاه زن به نگاه خیره، چشم های سرخ و متورم مرد افتاد.
«دخترت رو آوردم، خانم اپستین.» دختر را جلو برد تا زن بتواند ببیند.

به نظر می رسید که زن نفهمیده، اما، در یک حرکت ناگهانی، به زانو افتاد و بازویش را دور دختربچه حلقه کرد.
با تعجب گفت: «ماریا!» دختر را محکم به طرف خودش کشید، «ماریا. ماریا.»
دکتر و انترن نگاهی رد و بدل کردند. اما، به همان سرعتی که دختر را بغل کرده بود، با فاصله ای به اندازه طول دستش او را پس زد و اخم کرد: «نه، ماریا؟ نه. دیدمت. روی برانکارد. پس خونا کوشن؟» موی دختر را به عقب شانه زد «و پاهات» به مفصل ران دختر دست کشید، «زیر ماشین له شده بود که.»
دکتر گلویش را صاف کرد، اما بچه جواب داد: «دکتر خوبم کرد مامی. بدجوری اوخ شده بودم، دکتر خوبم کرد.»
زن سرش را یک وری گرفت و با چشم هایی نیم باز نگاهش کرد، اما صورتش آرام بود و دختر را دوباره بغل کرد، «اوه، ماریا!»
بعد، دکتر به بخش برگشت، انترن سر جایش ماند. برگه علائم حیاتی را از پرونده کودک مرده برداشت ـ شبیه کسی که دستش را در دست گرفته بود ـ و شروع به بررسی مربع های خالی روی برگه کرد.
انترن به جسد اشاره کرد: «می دونی. همیشه دلم می خواسته بدونم که اونا با در نظر گرفتن همه جوانب، با این میزبان چه کار می کنند.»
دکتر ابرویش را بالا انداخت.


کلمات کلیدی: داستان