<> به یاد عزیز ترین دوستم، عمران صلاحی - Leila Sadeghi
 

Leila Sadeghi

Read Story, Dream Story, Be a Story

به یاد عزیز ترین دوستم، عمران صلاحی
ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۱۳  

 با دو چشم اول هزار زار

باز می ماند تا صبح از بستگی اش

 

اشک را می ریزد توی چینی کاسه ام

 

میل ندارم داغ

 

از چین که می شکست قدمش

 

کاسه را ول کرد

 

با دو چشم اول هزار زار

 

بعد از چین شدنش هوایی شد پیما

 

هوایی بود پیمودنش

 

توی کافه ها که کافی نبود، کم بود

 

توی حرف ها که حرفی نبود، بود

 

کم بودش از نگاهم می پرسد دیدن را

 

حافظه ام خدا خدا می کرد که برگردد

 

بگویم حافظت هزار

 

حالا باید هزار زار

 

«عبور می کنیم

 

از خویشتن

 

ما تصویر می شویم

 

و تصویرمان به جای ما می نشیند.» 


کلمات کلیدی: شعر