دوباره فرچه را برمی دارد و توی آبی می چرخاند و بعد آبی روی دیوار حیات بالا و پایین می رود و پهن می شود. زرد از آسمان می تابد به تن او که سایه اش تا در سفید باغ کشیده شده است.
خطی ذهنش را قطع می کند و او دوباره فرچه را به آسمان می زند و به روی افق دیوار می کشد و دیوار روی بالا و پایین رفتن های دیروز فرچه، آبی آسمانی می شود و روز از نصف النهار نیمه بی رنگ دیوار می گذرد و خستگی با او به داخل ساختمان می رود و رد پایی از چشم هایش عبور می کند و می رسد به پای کسی که دوستش دارد… ، معمولاً وقتی پای اینطور جمله ها وسط می آید، لحن آدم عوض می شود. نمی گوید دوستت دارم. دستش را می کشد به خط نرمی که در امتداد او ایستاده. دو خطش را حلقه می کند به خط او. خطوط روی هم می آیند و خط خطی می شوند. و بعد، نقطه.
بر عکس تصور آدم های بیرون از داستان که جمله ها با نقطه تمام می شوند، اینجا همه چیز از نقطه شروع می شود. چند نقطه روی هم می روند و می شوند رد پایی که روی برف کشیده می شود … کس دیگری این رد پا را رد می کند و رد دیگری ردش را می گیرد و تردیدی با رده هایی از ارتداد از ذهن هابیل می گذرد و به ذهن قابیل می رسد.
. نقطه - دو فعل گذشتن و رسیدن که ظاهراً روی یک رد پا قدم به قدم برمی دارند، گریبان گیر هم می شوند و به قصد کشت یکدیگر را نقطه نقطه می کنند.
همیشه کسی هست که نمی گذرد و می رسد و کس دیگری که می گذرد و نمی رسد. همیشه کسی هست که قابیل می شود و می زند بر سر هابیل با بیل. همیشه زنی هست که می ماند و مردی هست که می رود. همیشه مردی هست که رد پایش در زندگی زنی می ماند و همیشه زنی هست که رد پایش از ذهن مردی می گذرد.
.نقطه ـ مرد خطی به ذهنش هجوم می آورد. داد می کشد. زن لباس هایش را جمع می کند. مرد روبه روی تلویزیون نشسته و دارد سریالی را که هیچوقت ندیده، دنبال می کند.
کلاغی از ذهن قابیل می گذرد و حفره ای به وسعت هابیل حفر می کند.
در به هم کوبیده می شود. مرد نگاهی به تابلوی قابیل و رد پای کلاغ می اندازد و آن را از روی دیوار برمی دارد و از پنجره می اندازد بیرون. عابری خرده شیشه ها را از روی قاب شکسته کنار می زند و این عکس را لوله می کند و با خود می برد تا به دیوار اتاقش آویزان کند.