شاخه های کاج تکانی خوردند از پریدنی که دلم می خواست من کلاغش بودم و بلند می شدم از سوزنی های درهم تنیده و اصحاب کهف از غارم بیدار می شدند. شبانی گفت: شما چه مردمانید؟ گفتند: ما دینی داریم خلاف دین دقیانوس و مردم شهر. شبان که از شب آمده بود و سگی داشت به نام روزان، به پیش ملک وقت رفت و از حفره ای گفت در دل دشت که گروهی مخالف در آن بیتوته کرده اند. ملک به حفره های جامه شبان که در هر یک گوی سفیدی خفته بود، چشم دوخت و به نجوا گفت: از خلاف آمد عادت بطلب کام که من کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم. شبان با روزان باز دشت می شود و در پی حفره روزها و شب ها و فرسنگ ها را در می نوردد. شبان گریان و نالان پی ردپایی از حفره نشینان، ریگ بیابان شماره می کند و آه از سینه برمی آورد. روزان به درون خویش پناه می جوید و به خواب اندر می شود. شبان به یکباره بر گم شدن روزانش واقف می شود و آن گاه در پس روزان گریان و نالان می شود. شبان به درون خود پناه می جوید و به خواب اندر می شود که گئوسپندان یکباره بر گم شدن شبان واقف می شوند و آن گاه در پس شبان گریان و نالان می شوند. گئوسپندان به درون خویش پناه می جویند و به خواب اندر می شوند. گرگان به یکباره بر گم شدن رمه واقف می شوند و آن گاه در پس گئوهای سپنتا گریان و نالان می شوند.