داستانی از: بهزاد نثاری
صبح که از خواب بلند می شوم، موبایلم را روشن می کنم. سلام می کند. مثل همیشه، نه با اخم، نه با عشق. مثل همیشه.
فکر می کنم به این که امروز چه روزی است، زوج یا فرد؟ از مسکن های دیشب هنوز گیجم. بالاخره یادم می آید. یکشنبه است و فرد.
امروز فردی هستم که باید با تلخی از جا بلند شوم. ریشم را نمی زنم. باید زشت باشم. امروز نوبت عاشقی نیست.
در بین راه، خیابان هایی سبز می شوند که مسیرشان را تغییر داده اند. امروز نوبت چپ است. سر چهارراه ها نوبت قرمز. به صندلی محل کارم سلام می دهم و روزنامه را باز می کنم. «گزارش نقض حقوق شهروندی»، امروز نوبت قاضی است. «مرحله چندم از نوبت تحویل سیم کارت.» مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد. امروز نوبت زوج کردن ماشین ها، فردا نوبت فرد کردن آدم ها. نگاهی به تقویم روی میز می اندازم. اول رمضان، «مراسم تحلیف رییس جمهور منتخب»، وقت نخوردن غذاست. کنار زدن روزنامه را انتخاب می کنم. ساعت ها زوج و فرد می شوند با یک چشم به هم زدن. در راه برگشت، سر راهم به نانوایی می روم. دیروز به صف طولانی سنگک. امروز به صف باریک لواش. به خانه رسیده ام و روی کاناپه دراز کشیده ام، چشم هایم را بسته ام، شاید از ترس از دست دادن شیرینی روزهای زوج. به روزهای هفته فکر می کنم و به روزی که نه فرد است و نه زوج. در رویاهایم روزهایی را می بینم که همه جمعه اند.