می دانی دنباله ماجرا را نگیری بهتر است۰ اما چطور می توانی؟ حس کنجکاوی موریانه ای است که همه وجودت را گرفته و دارد می جود۰ باید ازته و توی قضایا سر در بیاوری و بفهمی که این وسط چه کاره ای۰ حاضری همه زندگیت رابه گرو بگذاری تا بفهمی که بالاخره آخرش چه می شود۰ همینطور نفهمیده بگذاری بروی کدام گوری! بالاخره قصه که بی آخر عاقبت نمی شود۰ اگر فهمیدی که فبهـا و اگرنه۰۰۰آن وقت نصف عمرت برفنا۰ مسئله کاملا" جدی است و به هیچ وجه شوخی بردار نیست۰ برای همین وقتی جریان قتل دیروز را فهمیدی یاد خوابی افتادی که از دهانم پریده بود۰ انگار در بیداری باشد۰ چه فرقی دارد؟ هر چند هربار که ازخواب می پریدم دوباره به خواب می رفتم و بعد خیال می کردم که این دفعه رادیگر بیدارم امابرای تو فرق نمی کند۰ دیگر به خواب هام عادت کرده ای۰ همیشه تعبیر شده۰ امااین بار نمی دانی دیگر کجای خوابم هستی۰ مدام می گویی که باید ته و توی قضیه رادر بیاوری، اما نمی دانی کدام قضیه و این بدترین درد توست۰ آخر یکی نیست بگوید که این قضیه از کجا آب می خورد و این همه تقلا برای چیست؟ ـ
کم و بیش چیزهایی به ذهنت می آید که تا می آیی بفهمی، از ذهنت می رود. وقتی آگهی ام را در روزنامه می بینی، چـیزی روی دوشت سنگینی می کند۰ آنقدر سنگین می شوی که حس می کنی سنگی آسمانی هستی که همین حالاست از مدارت خارج بشوی و به جرم دیگری بخوری و چند تکه بشوی همراه با انفجارهای پی درپی۰
همینطورنشسته ای و به من فکر می کنی۰ اول داستان گفته بودم که خواب دیده ام دارم می میرم و لای قصه ای گم می شوم و تو هیچ توجهی به من نمی کنی و چه جور بگویم، نفس هایم را که ته می کشیده، نمی شنیدی۰ البته کنارم نشسته بودی و داشتی لا به لای کتاب ها دنبالم می گشتی و به این فکر می کردی که کجای این قصه هاهستم۰ واقعا" تقصیر از خودت بوده۰ آخر هم با قصه ام مردم و تو آن را نفهمیدی۰ حتما" کسی از وسط قصه پریده بیرون و مرا کشته یا کسی کتابم را با آب شسته یا من افتاده ام توی قصـه دیگری۰ اصلا" سر در نمی آوری که چطور شد۰ حالا هم آنقدر احساس خستگی می کنی که ترجیح می دهی بخوابی و دیگر به هیچ چیز فکر نکنی۰ حتا به آسمان که سنگی است روی دوش زمین، و زمینی که مثل تو سنگ آسیاب خودش است۰
چقدر سرت دردگرفته! حس می کنی خیلی بزرگ شده۰ اندازه همـان سنگ و دایم دور خـودش می چـرخد۰ هربار خواستی چند قدم بروی جلو، سرت مثل فکری که سنگ شده باشد، روی دوشت سنگینی کرده و شده باری که نه بشود انداختش و نه بشود بردش۰ شاید بشود همه فکرهایت را زیر پا بگذاری و کس دیگری بشوی! تو همان فکرهایت نیستی و اگر هم باشی خب چه عیبی دارد، خودت را زیر پا می گذاری۰ باید بروی توی همان قصه ها و بفهمی که من با کدام قصه ها مرده ام و قاتلم کیست۰ همچوقت باور نمی کردی که در خواب هام دست و پا بزنم و منتظر دستی باشم که مرا از آن قصه ها بکشد بیرون۰ البته حالا کار از کار گذشته و تنها کاری که از عهده ات بر می آید فهمیدن سرنوشتم است۰ کتابم هنوز کنار تختم افتاده و بازش می کنی۰ چشمت سفیدی می رود ۰ چند بار پلک می زنی۰ شاید ضعف وجودت راگرفته۰ می روی چند حبه قند بر می داری و با آب حل می کنی۰ برای انجام هر کاری باید نیرو داشت۰ حالت بهتر می شود و دوباره می آیی سرِ کتاب۰ هنـوزچشمت سفیدی۰۰۰ امانه، برگه سفید سفید شده۰ شاید این صفحه ها را جا انداخته ام۰
۰۰۰۰۰۰۰۰