<> یکبار واو - Leila Sadeghi
 

Leila Sadeghi

Read Story, Dream Story, Be a Story

یکبار واو
ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٤/٢۳  

یکبار واو،

داریم دور می می رویم

 

    دارد می دود. دارد می دود. دارد می دود.

 

    از بقیه جلو می زند. دارد می دود. از آن یکی هم جلو می زند. همینطور از آن و آن یکی. کس دیگری هم دارد می دود که از او جلو می زند و کس دیگری هم از او.


     همینطور کسانی از هم جلو می زنند و کسانی از هم عقب می مانند و دور بزرگ ترین میدان عده ای بی وقفه و عده ای با وقوف می دوند.

    یکی خسته می شود و می رود گوشه ای می نشیند و دیگری نفسش بند می آید و می می رد و آن یکی سفره ای پهن می کند و چند نفر دیگر دور او می رویند.

 

    دارد می دود. دارد می دود طوری که دور، طاقت نزدیکی ندارد و نزدیک، طاقت دوری. کمی احساس تنهایی می کند. طوری می دود که دست کم تنها ندود. کسی با سرعت از جلویش دور می شود و کس دیگری از دور داد می کشد.

 

    یکی از دور می آید و او سعی می کند قدم هایش را با او بردارد و گاهی که از یادش می رود، می بیند از او هم رفته. دوست دارد کسی بیاید با سرعت با هم دویدنش.

 

    دارد می دود. دارد تنها می دود. دارد تنها دور میدان می دود. دارد تنها دور میدان با دیگران می دود. دارد تنها دور میدان با دیگران می دود و از اینکه نمی رسد، می خندد، چون می تواند همچنان بدود.

 

    دارد می رود. دارد می می رود.


کلمات کلیدی: داستان