صیانت داخلی
لیلا صادقی
یک پرتقال می افتد توی ذهنم و می خورد به سر مردی که روی یکی از صندلی های پشت به ارکستر نشسته بود. مرد انگار که کسی کتش را وسط خیابان جر داده باشد، از جا بلند می شود و به حدقه از جا درآمده زن زل می زند. دو سه تا از مهمان ها سرشان را بر می گردانند و چندتای دیگر هم با صدای زن چیزی از سرشان می پرد: بی حیا، خوبه کنارت نشستم و چشم زنیکه رو از کاسه در اوردی. مرد می زند توی گوش زن و صدای ارکستر همچنان ای عشق من بگو تو رو به خدا تو دلت مال کیه، می خواند. زن کروات مرد را دور دستش می پیچد و طوری می کشد که دو دست مرد دور گردن خودش حلقه می شود و چندد نفر طرف زن می دوند و سعی می کنند مچش را باز کنند که نمی کنند. مرد روی زمین خم می شود و زن هم طوری که دیگران دورش را بگیرند، میدان می گیرد و بعد سعی می کند خودش را از دست و پای دیگران باز کند. مرد گره کرواتش را باز می کند و توی جمعیت گم. دیگران پند می دهند. پادرمیانی می کنند. آشتی می شود. زن و مرد دست هم را می گیرند و از مهمانی بیرون می آیند. زن از سینه بندش چند تا چک پول و زنجیر طلا و ساعت در می آورد. مرد کمی گردنش را می مالد و یک دست چک امضا شده از جیبش در می آورد و می گوید کمی کراواتم را سفت کشیدی.