گاهی منم، گاهی تو. گاهی آفتاب، گاهی. گاهی خنده، گاهی. گاهی آمدن، گاهی.
گاهی فکر می کنی ام که نشسته ام پشت میزم و به آن طرف پنجره نگاه می کنم به آفتاب و می خندم و تو که می آیی، گاهی فکر می کنمت که داری توی خیابان راه می روی و مهتاب نگاهت می کند و چند قطره از خودش می ریزد از چشمش روی تو که داری می روی. بغض گلویم را سد می کند و به کسی مثل خودم می گویم: چرا اینطور فکر می کنمت؟
گاهی بعد می شویم. بعد مائیم. بعد شمائیم. بعد آفتابیم. بعد مهتاب. بعد خنده. بعد گریه. بعد آمدن. بعد رفتن. بعد، بعدیم و بعدیم بعد. بعد بعد، بعد بعدیم و بعد بعدیم بعد بعد و بعد نه مائی هست، نه شمائی. نه آفتابی. نه مهتابی. نه خنده ای. نه گریه ای. نه آمدنی. نه رفتنی. نه بعدی که بعدیم و نه بعدیم که بعد. نه بعد بعد، بعد بعدیم و نه بعد بعدیم بعد بعد و نه بعد نه…
آن وقت گاهی می شود که می آیی، اما انگار نیامده ای. می نشینی کنارم، انگار ننشسته ای. دستم را می گیری، انگار نگرفته ای. می رویم توی خیابان، انگار نرفته ایم و خانه ها را نگاه می کنیم و نمی کنیم. آن پنجره را نشانم می دهی و نمی دهی که پشت پنجره گلدانی است با گل های سرخ و دختری دارد نگاهمان می کند. دارد فکر می کند چرا بعضی آدم ها وقتی من و تو اند، گاهی که هستند، نیستند. گاهی که می آیند، می روند. گاهی که می خندند، گریه می کنند. دارد فکر می کند چرا فکر نمی کنند که وقتی نباشند، بعدها نبوده اند و حالا که هستند، پس دارند آینده می شوند. پس باید بیاییم. دارد فکر می کند چطور می شود بعضی آدم ها نه از خودشان و نه از چیزی که می گویند زندگی است، چیزی نمی گویند و همه اش درگیر سلام و خداحافظ. رفتن و نرفتن. ماندن و نماندن. کار کردن. جان کندن. غصه خوردن. نالیدن. دارد فکر می کند چقدر خوشبخت است اگر کسی مثل این کنار این پنجره بایستد و به گل های سرخش نگاه و دو نفر دیگر هم از پائین به گل های سرخش و بعد او را و فکرش را فکر و بشوند چیزی که خودشان. دارد فکر می کند که حالا ما داریم فکر می کنیم که پشت پنجره گلدانی است با گل های سرخ و دختری دارد نگاهمان می کند که اسمش لیلا و فکر می کند چرا دیگران وقتی می آیند، آینده نیستند و وقتی که داریم فکر می کنیم و می کنند و می آییم و می آیند، چقدر خوشبخت می رویم.