می پرسد از من که سوهان داری؟ ناخنم گوشه برداشته.
توی جیبم می گردم. توی کیفم. توی کشوی میزم دست می کشم و سوهانم را در می آورم. کشیده می شود به لبه جدا شده ام و می تراشدش. صافش می کند. صاف. به ناخن هایم نگاه می کنم که بلند و کشیده اند، جز یکی که کوتاهش کردم.
می گوید تا به حال روی انگشت هات اسم گذاشتی؟
می گویم سبابه و شست و این ها را می گویی؟
انگشت وسطش را نشانم می دهد و می گوید این پدر است. احترامش واجب و چرا ندارد. کنارش مادر ایستاده و آن یکی خواهر بزرگ. این هم جناب برادر و آن هم دختر خوب خانه. هر کدامشان قشنگی خودشان را دارند و همه شان را دوست دارم. اگر به یکی شان بی احترامی کنی، مثل این که دیگر برای من نیستی. حتا یک مزاحم. می روم توی آشپزخانه و هویج و گوجه را لای برنج می ریزم. قابلمه را برمی گردانم توی دیس که دستم می سوزد. مادرم را می کنم توی دهانم و با آب دهانم سرش را خنک می کنم. بعد کمی خمیر دندان می مالم به سرش. دیس را می برم می گذارم وسط سفره. می روم سراغ خیارهایی که قرار است روی سالاد حلقه حلقه شوند. انگشت حلقه ام آویزان شده، زیر آب سرد می گیرمش. سر پدر بدجوری می پرد وقتی دستم به دیوار کشیده می شود. پدر را توی هوا تکان تکان می دهم و از صدای سرشکستگی اش بدجوری چندشم می شود. رو می کنم به او که سوهان داری؟ توی جیبش می گردد. توی کیفش. توی کشوی میزش دست می کشد و بعد می گوید خودت که هستی. از نوع اعصابش. به انگشت هایم نگاه می کنم که چه کوتاه و خپلند و هیچکدام هیچ قشنگی ندارند. از خودم خوشم نمی آید و تصمیم می گیرم اسمشان را عوض کنم:
وسطی را می گذارم غرور.
حلقه را عشق و سبابه را نفرت.