« تریبون »
نوشته: فرهاد سلمانیان
سرانجام پس از پیگیریها و دوندگیهای بسیار توانستیم موافقت آنها را کسب کنیم: آنها به ما یک تریبون دادند که بتوانیم حرفهایمان را به دیگران بزنیم. در پوست خود نمیگنجیدیم؛ چون از آن به بعد صدایمان بلند میشد، شنیده میشد و دیگران ما را جدی میگرفتند. شاید کسانی هم پیدا میشدند که حرفهای ما را بفهمند. تریبون در این بین فقط نقش واسطه را داشت. یا نه، نقش برجستهسازی یا چیزی شبیه آن. حرفهایمان را بارها و بارها نوشتیم و پیش خودمان تکرار و همة کاستیهای مفهومی، نگارشی و دستوری آن را برطرف کردیم، چون کسی به ما گفته بود که اکثر مردم برای شنیدن حرفهای خودشان خواهند آمد! صندلیهای زیادی تهیه کردیم و آنها را در فضای باز قرار دادیم تا حاضران جای کافی و راحت داشته باشند و بتوانند حرفهای خود را از دهان ما بشنوند. اطّلاعیههای بسیاری در شهر پخش کردیم و در هر کدام از روزنامهها که میشد، اعلام کردیم که قصد انجام چه کاری را داریم و به طور کلی چه میخواهیم بگوییم. همه چیز را شفاف و روشن اعلام کردیم تا آن ها فکر نکنند قصد توطئه، دشمنی یا چیزی شبیه آن را داریم. ما گفتگو را به پرتاب میز و صندلی به سمت مخاطب و کوبیدن چماق بر سر او ترجیح میدادیم. برای همین دور تا دور محل برگزاری سخنرانی را حصارهای چوبی کشیده بودیم تا چیزی به طرفمان پرتاب نشود و یا دست کم ما به اطراف پرتاب نشویم! در واقع ما خودمان به نوعی صدای خودمان را خفه کرده بودیم. خوب چارهی دیگری نبود.
کارها به خوبی انجام شد. سرانجام روز واقعه فرا رسید. بسیاری از مردم برای شنیدن حرفهایشان جمع شدند. تریبون را آوردیم و در جایش کار گذاشتیم. رو به روی مردم، پشت تریبون نشستیم؛ چون عادت نداشتیم از بالا به مردم نگاه کنیم. همین کار باعث شده بود که مردم از ما استقبال کنند و مدام به ما گل بدهند. شاید گل تنها چیزی بود که آنها داشتند.
آمادهی گفتگو شدیم. دکمهای را که روی تریبون قرار داشت، فشار دادیم و... شروع به صحبت کردیم. جمعیت ساکت شد. ما همان طور گفتیم و گفتیم. صدا از دیوار در آمد و از مردم نه! همة حرفهایی را که قرار بود، زدیم. جمعیت مات و مبهوت گوش میکرد. پس از مدتی از خود پرسیدیم چرا مردم پس از شنیدن حرفهای خود ابراز احساسات نمی کنند. کمی بعد متوجه شدیم که صدایمان اصلاً به هیچکس نمیرسیده و دیگران حرکات صورت، دست و لبهای ما را تماشا میکردهاند. تنها ما صدای خود را میشنیدیم و فکر میکردیم مردم حرفهای خودشان را از دهان ما میشنوند.
علاوه بر این کمی بعد تازه فهمیدیم که تریبون نقص فنی داشته و آنها از ابتدا تریبونی خراب به ما دادهاند!!!
« چیزی شبیه تریبون »
بعد از پی گیریها و دوندگی از این اداره به آن اداره موافقتشان را جلب کردیم: به ما یک تریبون دادند که بتوانیم حرفهایمان را به گوش دیگران برسانیم. در پوست نمیگنجیدیم؛ چون از آن به بعد قرار بود که صدایمان بلند بشود، شنیده بشود و دیگران ما را جدی بگیرند. شاید کسانی هم پیدا میشدند که حرفهایمان را بفهمند. تریبون نقش میانجی را بازی می کرد، یا نه! ما را تیتر می کرد یا چیزی شبیه آن. حرفهایمان را بارها و بارها نوشتیم و پیش خودمان تکرار و همة کاستیهای مفهومی، نگارشی و دستوری را برطرف کردیم! صندلیهای زیادی آوردیم و در فضای باز گذاشتیم تا حاضران جای کافی و راحت داشته باشند. کسی به ما گفته بود که اکثر مردم برای شنیدن حرفهای خودشان از زبان ما میآیند. آگهی های زیادی در شهر پخش کردیم و در هر کدام از روزنامهها که میشد، همه چیز را شفاف و روشن اعلام کردیم تا فکر نکنند قصد توطئه، دشمنی یا چیزی شبیه آن داریم. گفت و گو را به پرت کردن میز و صندلی به سمت مخاطب و کوبیدن چماق بر سرش ترجیح میدادیم. برای همین دور تا دور محل برگزاری سخنرانی را حصارهای چوبی کشیدیم تا چیزی به طرفمان پرتاب نشود و یا دست کم ما به طرف دیگران پرت نشویم!
بیشتر مردم جمع شدند. تریبون را آوردیم و سر جایش کار گذاشتیم. رو به روی مردم و نه بالای سکو، پشت تریبون نشستیم و همین باعث شد که مدام به ما گل بدهند. شاید تنها چیزی که داشتند.
آماده گفت و گو بودیم. دکمه روی تریبون را فشار دادیم و . . . گفتیم و گفتیم و کسی گویش را در میدان ما نزد. باز گفتیم و گفتیم. همة چیزهایی که قرار بود. مات و مبهوت نگاه می شدیم. هیچکس با شنیدن حرفهایش از پشت تریبون ما ابراز احساسات نمی کرد.
یکی از ما باید بین مردم می رفت تا حرف هایشان را بشنود.
همچنان منتظر بودند که گفت وگو شروع شود و همینطور به حرکات لب ها و صورت و چشم های ما زل زده بودند. چند ضربه به تریبون زدیم و فوت کردیم. صدای فوتمان هم شنیده نمی شد . . .
داستان ویرایشی کارگاه