علیرضا دزفولیان
همیشه به خودم می گفتم: این چوب کبریت ها چگونه سر شان می سوزد و آتش می گیرد و چیزی نمی گویند، ولی فهمیدم. به خودم می گفتم چگونه از کمر می شکنند و تکه تکه می شوند و باز هم کار می کنند، ولی فهمیدم ... چگونه به این زبری ها و در و دیوارهای سخت و ماسه ای کشیده می شوند و خون از خراش عمیقشان نمی پاشد و اشک از چشمان نداشته شان نمی ریزد ، ولی فهمیدم. اصلا چگونه درون آن قوطی کوچک سال ها حبس اند و هنوز چشم باز نکرده، دستانی از سر تا پایشان را آتش می زند تا عین ابرویی سیاه طاق بردارند و روشنایی را برای همیشه به همه ببخشند ... ولی فهمیدم ...
... وبعد وقتی چوب کبریت می سوخت، مرد دستش را (فقط برای چند لحظه) دور کبریت گرفت و سیگارش را زیر باران روشن کرد ...